حدیث روز
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً

چهارشنبه, ۲۹ فروردین , ۱۴۰۳ Wednesday, 17 April , 2024 ساعت تعداد کل نوشته ها : 2534×
معجزه ای از امام علی علیه السلام:
سخن گفتن زمین با امام علی(ع)
اسماء بنت عمیس می‌گوید: فاطمه زهرا(س) فرمود: «یکی از شب‌ها که علی(ع) به خانه آمد، مرا گریاند!». گفتم: اى سرور زنان عالم چرا گریستی؟! فرمود: «شنیدم که زمین با او حرف می‌زد و او نیز با زمین سخن می‌گفت. من شب را با گریه صبح کردم، و ماجرا را به پدرم گفتم. پدرم سجده‌ای طولانى کرد و سپس فرمود: اى فاطمه! تو را به پاکى نسلت بشارت می‌دهم؛ زیرا که خداوند شوهرت را بر دیگر مردم برترى داد و به زمین دستور داده که با او سخن بگوید و اَخبار خود و آنچه بر روى او از شرق و غرب عالم گذشته را برایش نقل کند».
معجزه ای از امام حسن علیه السلام
در بحار از کتاب فرج المهموم سید علی بن طاووس (ره) از کتاب مولد النبی و مولد الاصفیاء تألیف شیخ صدوق (ره) با اسنادش که به جابر بن عبدالله انصاری می‏رسد از ابی‏جعفر (ع) نقل است که: مردم به سوی حسن بن علی (ع) آمده و گفتند: از معجزات پدرت که ما دیده‏ایم به ما نشان بده، حضرت فرمود: اگر نشان بدهم به آن ایمان می‏آورید؟ گفتند: بله، بخدا که به آن ایمان می‏آوریم، حضرت فرمود: آیا پدرم را می‏شناسید؟ همه گفتند: بله می‏شناسیم، پس حضرت حجاب از دیدگان ایشان برداشت و همه دیدند که حضرت علی (ع) ایستاده است. آنگاه امام حسن (ع) فرمود: آیا او را می‏شناسید؟ همه گفتند: این امیرالمؤمنین است و ما شهادت می‏دهیم که تو ولی خدا هستی و حقا امام و پیشوای بعد از علی هستی. تو به ما پدرت علی را بعد از مرگش نشان دادی همانطور که پدرت در مسجد قبا به ابوبکر رسول خدا (ص) را بعد از مرگش نشان داد.
آنگاه امام حسن (ع) فرمود: ای وای بر شما آیا نشنیده‏اید قول خدای عزوجل را که فرمود: (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله امواتا بل أحیاء و لکن لا تشعرون) پس اگر این آیه درباره‏ی کشته شدن در راه خدا نازل شده، درباره‏ی ما چه می‏اندیشید؟ گفتند: یابن رسول الله ما به گفتار و رفتار تو ایمان آورده و آنرا تصدیق می‏کنیم.
در کتاب اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات آمده که شیخ حر عاملی (ره) به نقل از مجمع البحرین در مناقب السبطین سید بزرگوار سید ولی بن نعمه الله الحسین رضوی (ره) ذکری کرده است و حاصل آن ذکر این است که: پادشاهی از پادشاهان چین وزیری داشت و آن وزیر هم پسری داشت در نهایت نیکویی و زیبایی و پادشاه آن پسر را بسیار دوست می‏داشت، دختر پادشاه عاشق پسر وزیر شد و پسر وزیر نیز عاشق دختر پادشاه، وقتی پادشاه از این جریان مطلع شد دستور داد هر دوی آنها را بکشند، پس کشتند ولی بعدا پادشاه از تصمیم و دستوری که داده بود بسیار پشیمان شد و بخاطر محبتی که از آن دو داشت وزیرش را حاضر کرد و علمای قوم خود را خواند و ماجرا را برای ایشان تعریف کرد و برای زنده کردن ایشان از آنها راه
چاره خواست، آنها گفتند: این مقدور نیست و هیچ کس نمی‏تواند چنین کاری برای تو انجام بدهد بجز مردی در شهر مدینه که نام او حسن بن علی بن ابیطالب (ع) می‏باشد. می‏گویند او می‏تواند از خدا بخواهد مردگان را دوباره زنده کند، پادشاه گفت: چقدر بین ما و مدینه فاصله است: گفتند: مسیر ما تا مدینه شش ماه است، پس مردی را حاضر ساختند و پادشاه گفت: به مدینه می‏روی و حسن بن علی (ع) را برای من می‏آوری و گرنه تو را می‏کشم، مرد از پیش پادشاه رفت و با ناراحتی خارج شد و از شهر بیرون رفت، طهارت نمود و دعا کرد و از خدا خواست که گره از مشکل او بگشاید.
ناگاه امام حسن (ع) به امر و قدرت خداوند در برابر آن مرد حاضر شده و با پایش به پای او که در حال سجده بود زد، سپس فرمود: برخیز، پس او برخاست و گفت: تو که هستی؟ فرمود: من حسن بن علی بن ابیطالب (ع) هستم، پس آن مرد به سوی پادشاه آمد و خبر آمدن حسن بن علی (ع) را به او داد و او بسیار خوشحال شد، سپس پادشاه امر نمود جسد دخترش و پسر وزیر را آوردند و آنگاه به امام حسن (ع) بسیار التماس کرد که از خدای سبحان بخواهد تا این دو را زنده کند و حضرت از خداوند متعال درخواست نمود و خدا آن دو را به دعای امام حسن (ع) زنده کرد سپس امام دختر پادشاه را به عقد ازدواج پسر وزیر درآورد.
معجزه ای از سالار شهیدان ابی عبدالله الحسین علیه السلام:
حکایت میوه های بهشتی و آخرین تحفه بهشتی 
امام حسین (ع) و امام حسن (ع) بیشتر اوقات خود را در دوران کودکی در کنار رسول خدا (ص) سپری می‌کردند بر اساس روایات میان پیامبر مهربانی ها (ص) و نوه‌های گرامی شان ارتباط عمیق عاطفی وجود داشت حضرت جبرئیل (ع) نیز به صورت‌های مختلف،نزد حضرت محمد (ص) می آمد روزی جبرئیل (ع) به صورت دحیه کلبی  یکی از یاران زیبا صورت پیامبر (ص) بود  نزد رسول خدا (ص) آمد آن دو کودک مثل همیشه در اطراف پیامبر (ص) بازی می‌کردند.
پیامبر(ص) ناگهان با یک اشاره دست خود یک سیب، یک انار و یک به از هوا گرفت و به حسن و حسین (ع) داد آنان خوشحال از اینکه میوه‌های زیبا و بهشتی به دستشان رسیده است نزد رسول خدا (ص) دویدند.
رسول خدا (ص) آن‌ها را گرفت و بعد از اینکه بویید، به آنان فرمود: نزد مادرتان ببرید و قبل از آن به پدرتان نیز نشان دهید.
امام حسن و حسین (ع) به دستور رسول خدا (ص) نزد والدین خود رفتند و از آن میوه‌های بهشتی استفاده نکردند تا اینکه پیامبر (ص)به منزل آنان آمد و همگی از آن میوه‌ها خوردند. هر چه از آن‌ها استفاده می‌کردند تمام نمی‌شد تا اینکه پیامبر (ص) از دنیا رفت.
امام حسین (ع) بعد از رحلت رسول خدا (ص) در این باره فرمود: آن میوه‌ها به حال خود بود تا اینکه مادرم فاطمه (س) از دنیا رفت پس از شهادت مادرم انار گم شد و سیب و به همچنان در زمان حیات پدرم نزد ما بود چون ایشان به شهادت رسید گلابی نیز گم شد و سیب نزد برادرم حسن (ع) بود تا بر اثر زهر به شهادت رسید سپس نزد من بود تا زمانی که دشمن مرا در کربلا محاصره و آب را از من دریغ کردند آن روز هر گاه تشنه می‌شدم آن را می‌بوییدم و تشنگی ام آرام می‌گرفت وقتی تشنگی بر من سخت شد آن را دندان زدم و به شهادت خود یقین کردم.
امام سجاد (ع) در این باره فرمود: من این سخن را اندکی پیش از شهادت پدرم از او شنیدم و چون آن حضرت (ع) به شهادت رسید در قتلگاه بوی آن سیب پیچید من هر چه تلاش کردم آن را نیافتم اکنون بوی خوش بهشتی آن سیب از قبر آن حضرت(ع) به مشام می‌رسد هر کس از پیروان ما که زائر قبر پدر شهیدم باشد و بخواهد آن بوی خوش را استشمام کند باید سپیده دم و با خلوص نیت آن را بجوید.
مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب مازندرانی، قم، ۱۳۷۹ ق، ج ۳، ص ۱۶۱ و مدینة المعاجز، سید هاشم بحرانی، مؤسسة المعارف الاسلامیة، قم، ۱۴۱۴ ق، ج ۳، ص ۳۹۳.
معجزه ای از حضرت زین العابدین علیه السلام:
از على بن يزيد روايت شده، گفت: من در آن هنگام كه امام سجّاد عليه السّلام (در سفر كربلا) از شام به مدينه بازمى‏ گشت، همراه آن حضرت بودم، من به همراهان آن حضرت، از زنان و … نيكى مى ‏كردم و نيازهاى آنها را تأمين مى‏ نمودم، وقتى كه آنها به مدينه رسيدند، مقدارى از زيورهاى خود را (به عنوان پاداش و قدرشناسى) براى من فرستادند، آنها را نگرفتم، و گفتم: من براى خدا، به آنها خدمت كردم، نه براى پول، امام سجّاد عليه السّلام سنگ سياه بسيار سختى را از زمين برداشت، و انگشتر خود را بر روى آن نهاد، و شكل صفحه انگشتر، در آن سنگ نقش بست، سپس آن سنگ را به من داد و فرمود: «اين سنگ را بگير و هر حاجتى دارى به وسيله آن، بدست بياور.
على بن يزيد مى‏گويد: «سوگند به خداوندى كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به حقّ مبعوث كرد، آن سنگ در شب بسيار تاريك، مى‏ درخشيد و من در پرتو روشنائى آن، اطراف را مى‏ ديدم، و آن را بر قفلهاى بسته مى‏ نهادم، باز مى ‏شدند، و آن را به دستم گرفته و در برابر پادشاهان مى‏ ايستادم، از ناحيه آنها به من گزندى نمى‏ رسيد».
عالم بزرگ، شيخ حرّ عاملى (ره) با اشعار خود، به همين معجزه اشاره كرده و مى‏ گويد:
         و الحجر الاسود لمّا طبعه             ارى عجيبا الّذى كان معه‏
          و كم له من معجز و فضل             و شرف باد و قول فصل‏
: «وقتى كه امام سجّاد عليه السّلام انگشتر خود را بر آن سنگ سياه نهاد، از آن پس، چيزهاى عجيبى همراه آن سنگ ديدم، آن حضرت داراى چه بسيار معجزه و كرامت و امور فوق العاده و پياپى، و گفتار روشن و قاطع است».
معجزه ای از امام باقر العلوم علیه السلام:
مفضل بن عمر می‏ گوید: میان مکه و مدینه در خدمت امام محمد باقر (علیه‏ السلام) بودم. به قافله ‏ای رسیدیم، در میان آن کاروان مردی بود که درازگوشش مُرده بود و وسایلش بر زمین مانده بودند و گریه می‌کرد. چون نگاه آن فرد به امام باقر افتاد ناله کرد و گفت: ای رسول خدا! نه بار برداری دارم و نه قوت رفتاری و می‏ ترسم که رفیقان بروند و من در میان این صحرا تنها بمانم.
امام باقر (علیه‏ السلام) دست به دعا برداشت، در همین موقع درازگوش آن مرد زنده شد. مرد بسیار خوشحال شد و از آن سرگردانی خلاص شد. 
بحار الانوار جلد ۶۴ صفحه ۹۳۲ حدیث ۳۲‌.
معجزه ای از امام جعفر صادق علیه السلام:
زنده کردن یکی از یاران
محمد بن راشد از جد خود که یکی از مسلمانان هم عصر امام صادق علیه السلام است نقل می کند که روزی به قصد دیدار امام علیه السلام حرکت کردم تا از او سؤالی بپرسم، در میان راه مطلع شدم که آن حضرت به تشییع جنازه سید حمیری رفته است، پس به طرف قبرستان رفتم و بعد از ملاقات با امام علیه السلام سؤال خود را از ایشان پرسیدم و جواب آن را دریافت کردم.
هنگامی که خواستم برگردم، مرا به نزد خود خواند و فرمود: شما مردم سرچشمه علم و دانش را رها کرده اید. عرض کردم: آیا شما امام و پیشوای امت در این زمان هستید؟ امام فرمود: آری. عرضه داشتم: دلیل و آیتی می خواهم تا یقین پیدا کنم. آن حضرت فرمود: هرچه می خواهی بپرس، من با اراده الهی جواب تو را خواهم گفت. عرض کردم: برادری داشتم که از دنیا رفته و او را در این قبرستان دفن کردیم، از شما می خواهم او را زنده کنید، امام فرمود: برادرت انسان خوبی بود و به خاطر او خواسته تو را برآورده می کنم، گرچه تو سزاوار چنین کاری نیستی، سپس نزدیک قبر او شد و او را صدا زد، در این هنگام قبر شکافته شد و برادرم از آن خارج شد. به خدا قسم که چنین شد و به من گفت: ای برادر از او (امام صادق علیه السلام) پیروی کن و او را رها مکن. آن گاه به قبر خویش بازگشت. امام علیه السلام از من عهد گرفت و مرا قسم داد تا کسی را از این موضوع مطلع نسازم. 
بحار الانوار مجلد ۸۴ صفحه ۹۳۲.
معجزه ای از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام:
علی بن صالح طالقانی گوید:
در یک سفر دریائی کشتی ما دچار طوفان شد و تمام افراد غرق شدند. من نیز به تخته ای چسبیده بودم و سه روز با مرگ دست و پنجه نرم می کردم تا به لطف الهی امواج دریا مرا به جزیره سرسبزی انداخت، از شدت خستگی از حال رفته بودم، سرانجام از سر و صداهای مبهمی وحشتزده از جای جستم.
دیدم دو حیوان عجیب و غریب به جان هم افتاده و سر و صدا می کنند، چشمشان که به من افتاد به داخل دریا جهیدند، در این هنگام پرنده عظیمی که در حال فرود بود توجه مرا جلب نمود، این پرنده در دامنه کوهی که نزدیک من بود برابر غاری بر زمین نشست.
حس کنجکاوی من تحریک شد، برای تماشای بهتر این پرنده غول پیکر برخاستم و خود را لابه لای درختان پنهان کردم و به او نزدیک شدم ولی وقتی وجود مرا حس کرد بال گشود و پروازکنان دور شد.
آهسته به غار نزدیک شدم، ناگهان از درون غار صدای تسبیح و ذکر شریف لا اله الا الله، الحمدلله الله اکبر و تلاوت قرآن به گوشم خورد.
خوشحال جلو رفتم، نزدیک درب غار که رسیدم، صدائی از درون غار بیرون آمد: ادخل یا علی بن صالح الطالقانی. (علی بن صالح طالقانی به فرما داخل، خدا تو را رحمت کند)
بکلّی ترس من زائل شد وارد شدم و سلام کردم.
مردی جلیل القدر، خوش سیما و درشت چشم نشسته بود که جواب سلام مرا داد و فرمود: خداوند ترا به تشنگی و گرسنگی و ترس امتحان فرمود و سرانجام بر تو مرحمت نمود، ترا از سختیها رهانید، من می دانم که در فلان ساعت سوار کشتی شدی و این مدّت در سفر دریائی بودی و در این تاریخ دچار حادثه شدی و سه روز سرگردان امواج بودی و تصمیم گرفتی به خاطر سختیها دست به خودکشی بزنی و خود را به دریا بیفکنی وغرق سازی، ولی پشیمان شدی و در فلان موقع نجات یافتی و نزاع آن دو حیوان دریائی بیدارت کرد و پرنده عظیم حواست را بدین جا جلب نمود، بیا بنشین، خدای ترا رحمت کند.
قصه عجیبی بود، گفتم: شما را به خدا قسم! احوال مرا از کجا دانستی؟
فرمود: خدای دانای غیب و شهود مرا مطّلع فرموده است، همو که همواره تورا می بیند سپس فرمود: گرسنه هستی و دعائی نمود که متوجه مضمون آن نشدم، فقط دیدم غذائی حاضر گشت.
فرمود: بیا از روزی خدا بخور من هم خوردم، عجب غذائی تا کنون بدان خوبی نخورده بودم همچنین مرا به همان طریق آبی گوارا نوشاند و آنگاه دو رکعت نماز خواند و فرمود: دوست داری به شهر خود برگردی؟!
گفتم: چگونه چنین چیزی می شود؟
فرمود: کرامت خداوندی است که ما در حق دوستانمان می کنیم و سپس دعائی خواند که نفهمیدم و فقط قسمت کلمه الساعه الساعه (هم اکنون هم اکنون) را فهمیدم.
توده های ابری بر در غار دیده شد که تک تک نزدیک می آمدند و به صدای رسا می گفتند: سلام علیک یا ولی الله و حجته.
او جواب می فرمود: علیک السلام و رحمه الله و برکاته ای ابر مطیع به کدام سمت میروی؟
ابر پاسخ می داد: فلان جا .
سپس می پرسید: ابر رحمتی یا ابر بلا؟ بارش رحمت می بری یا بارش عذاب؟
ابر پاسخ می داد.
سرانجام ابر درخشان بزرگی پدیدار شد و پس از سلام و جواب،امام از او پرسید: کجا می روی؟
ابر پاسخ داد: طالقان .
پرسید: ابر رحمتی یا ابر عذاب؟
گفت: ابر رحمت.
فرمود: این امانت الهی را بخوبی تحویل بگیر و به طالقان برسان.
ابر گفت: سمعا و طاعه، شنیدم و مطیع فرمانم.
فرمود: فاستقری باذن الله علی وحدالارض. (با اذن الهی بر زمین قرار گیر. )
ابر بر زمین مستقر شد، او بازوی مرا گرفت و مرا بر فراز ابر نشاند.
گفتم: شما را به خدای بزرگ و بحق رسول خدا محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و بحث سیدالوصیین امیرالمؤمنین و ائمه هدی علیهم السلام سوگند می دهم خود را معرفی کنید که سخت مورد مرحمت الهی هستی و جلیل القدر.
فرمود: ای علی بن صالح، زمین هرگز به اندازه لحظه ای از حجّت الهی خالی نمی شود و همواره حجّت الهی در زمین خواهد بود یا به صورتی آشکار و یا به صورتی مخفی، من حجت ظاهر و باطن و حجت جاودان الهی و وصی رسول خدا در این زمان، موسی بن جعفر هستم. من متوجه امامت حضرت و پدرانش شدم.
حضرت فرمان حرکت صادر نمود و ابر در زمان کوتاهی در کمال آرامش مرا در طالقان بر زمین گذاشت.
وقتی خبر این جریان بگوش هارون الرشید ، خلیفه عباسی غاصب رسید، او را احضار نمود و ماجرایش را سؤال کرد وقتی علی بن صالح سرگذشت خود را تعریف نمود، هارون دستور قتل او را صادر کرد تا بخیال خود این معجزه حضرت را بپوشاند.
فقتله الرشید و قال: لا یسمع بهذا احدا
ممعجزه ای از امام علی بن موسی الرّضا:
از اباصلت هروي نقل شده كه گفت: خدمت حضرت رضاعليه السلام رسیدم – ايستاده بودم فرمود: اي اباصلت برو در اين قبه كه قبر هارون است و مقداري خاك از چهار طرف آن بياور، رفتم و آوردم؛ فرمود: آن خاك جانب در را بده، دادم، گرفت بوئيد و دور انداخت، و فرمود: اين جا براي من قبري مي كنند؛ سنگي پيدا مي شود اگر همه كلنگهاي خراسان را بياورند كنده نشود؛ سپس دربارة خاك پائين پا و بالاي سر هم همين را فرمود آن گاه فرمود: اين خاكي را كه از قبر من است؛ بده در اينجا براي من قبر مي كنند. به آنها بگو: هفت درجه قبر را تا پائين بكنند( شايد مراد اين باشد كه هفت وجب بكنند) و گودال را وسط قبر بكنند؛ و اگر خواستند حتماً لحد بكنند بگو لحد را دو زراع و يك وجب قرار دهند كه خداوند هر چه بخواهد وسعت مي دهد؛ و وقتي كه چنين كردند رطوبتي بالاي سر من مي بيني؛ سخني تعليمت مي كنم بگو آب مي جوشد تا لحد پر شود ـ و ماهيهاي ريزي در آب ميبيني اين ناني كه بتو مي دهم براي آنها ريزه كن مي خورند وقتي كه خلاص شد ماهي بزرگي پديد آيد و ماهيان خرد ببلعد بطوري كه چيزي از آنها نگذارد و ناپديد شود چون غايب شود دست در آب بگذار و سخني كه تعليمت مي كنم بگو آب تماماً فرو مي رود، و اين كار را جز در حضور مأمون مكن؛ سپس فرمود: اي اباصلت فردا نزد ابن فاجر مي روم اگر سر برهنه بيرون شدم هر چه مي خواهي بگو جوابت مي دهم و اگر سرپوشيده بودم با من سخن مگوي و حديث وفات آن جناب را ذكرمي كند تا آنجا كه مي گويد: همه چيزها بهمان نحو كه فرمود پيدا شد؛ و چون مأمون رطوبت بالاي سر و ماهيان و غيره را ديد گفت: هميشه حضرت رضا – عليه السلام – در زمان حيات عجايب خود را بما مي نمود وبعد از وفات هم غرائب خويش ظاهر كرد « تا آخر حديث.» و در اين حديث معجزات ديگري هم هست كه در ذكر معجزات فرزندش كه تتمة حديث را نقل ميكنيم خواهد آمد! و اين حديث را طبرسي هم در اعلام الوري از علي بن ابراهيم بهمين نحو نقل مي كند.
معجزه ای از امام جواد الائمه علیه السلام:
تصرف در طبیعت
 
مأمون همواره به حضرت جواد علیه السّلام احترام می کرد و از وى تکریم و تعظیم مى‏نمود و بر فرزندان و خاندانش ترجیح می داد، پس از چندى حضرت جواد علیه السلام به اتفاق ام الفضل از بغداد بیرون شدند و بطرف مدینه حرکت کردند، هنگامى که به خیابان باب الکوفه رسیدند و مردم هم از آن جناب مشایعت می کردند در وقت غروب آفتاب به منزل مسیب رسید، و در آن جا فرود آمدند و داخل مسجد شدند.
در صحن مسجد درختى بود که میوه نمی داد، حضرت جواد علیه السلام نزدیک این درخت رفتند و در کنار آن وضوء گرفتند، پس از این بخواندن نماز مغرب پرداختند. در رکعت اول پس از حمد، إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ‏ ، را قرائت کردند، و در رکعت دوم هم‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را خواندند و بعد از سلام نماز مقدارى نشستند و به ذکر خدا پرداختند، و بعد بلافاصله براى نافله برخاستند.
پس از اینکه چهار رکعت نافله مغرب را بجاى آوردند و تعقیب و سجده شکر را انجام دادند از مسجد بیرون شدند، هنگامى که خواستند از نزدیک درخت بگذرند؛ مردم مشاهده کردند درخت میوه دارد، از این جریان سخت در تعجب افتادند و از میوه آن خوردند و میوه آن درخت بسیار شیرین بود و هسته هم نداشت.
معجزه ای از امام هادی علیه السلام:
در عهد متوکل، زنی در خراسان ادعا کرد که من زینب کبری، دختر حضرت فاطمه‌ی زهرایم و از همین‌رو عده‌ای از دور و نزدیک دور او جمع شده بودند و از اطراف، مرد و زن به دیدن او می‌آمدند و تحف و هدایا برای او می‌آوردند و از او التماس دعا می‌کردند.
این خبر به متوکل رسید، پس آن زن را فراخواند و به او گفت: «زینب، دختر امیرمؤمنان در صدر اسلام می‌زیسته و در سیصد سال قبل در زمان یزید از دار دنیا رفته است ولی تو جوانی و حتی پیر هم نشده‌ای!» آن زن گفت: «من زینب کبری هستم، جدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در حق من دعا کرده است و در نتیجه هر چهار سال (و طبق نقلی هر پنجاه سال) جوانی به من برمی‌گردد!» متوکل به ناچار سادات بنی‌هاشم و رؤسای قریش را احضار کرده و با آنان در این مورد به تبادل نظر پرداخت. آنان به اتفاق گفتند: «زینب علیهاالسلام دختر امیرمؤمنان(علیه‌السلام) در تاریخ فلان و روز فلان از دنیا رفته است و ادعای این زن پوچ و بی‌معناست.» زن سوگند یاد کرد که در گفتارش صادق است و گفت: «تا این زمان کسی از حال من مطلع نبوده و مردم نمی‌دانستند که من مرده‌ام یا زنده‌ام ولی اکنون از روی ضرورت و فقر، خود را آشکارا معرفی کرده‌ام.» «فتح بن خاقان» وزیر متوکل گفت: «ابن الرضا (حضرت هادی علیه‌السلام) را طلب نما تا او مشکل را حل نماید.» در آن زمان حضرت هادی (علیه‌السلام) در سامرا زندانی بود، پس او را احضار کرد و حکایت آن زن را برای او نقل کرد.
حضرت (علیه‌السلام) فرمود: «این زن دروغ می‌گوید و حضرت زینب (علیهاالسلام) وفات یافته است.» متوکل گفت: «این سخن را دیگران هم گفتند، دلیل شما بر دروغگو بودن این زن چیست؟» حضرت فرمود: «من این زن را از فرزندان فاطمه (علیهاالسلام) نمی‌دانم و نسب او را زیر سؤال می‌برم.» زن گفت: «اگر تو در نسب من شک داری من هم در اینکه تو فرزند پیامبری شک دارم.» حضرت رو به متوکل کرد و فرمود: «خداوند گوشت فرزندان حضرت زهرا (علیهاالسلام) را بر حیوانات درنده حرام کرده است، اگر او در ادعای خود صادق است می‌توانید وی را در میان حیوانات وحشی بیاندازید تا حقیقت معلوم شود.»
زن دروغگو گفت: «من از پدرم و مادرم حضرت علی (علیه‌السلام) و حضرت فاطمه (علیهاالسلام) این کلام را نشنیده‌ام و قبول ندارم. حیوان درنده هر که را ببیند می‌درد. شما می‌خواهید مرا بکشید!» امام (علیه‌السلام) فرمود: «در میان این جمعیت عده‌ای از اولاد حضرت حسن (علیه‌السلام) و حضرت حسین (علیه‌السلام) حاضرند، هرکدام را می‌خواهید نزد حیوانات درنده اندازید تا واقعیت سخن معلوم شود.»
سادات بنی‌فاطمه از شنیدن این پیشنهاد به شدت وحشت کردند و رنگ از روی آنان پرید.علی بن جهم» یکی از منکرین امام به متوکل گفت: «چرا ابن الرضا (حضرت هادی علیه‌السلام) می‌خواهد دیگران را به چنگ شیر اندازد، اگر راست می‌گوید خودش به میان حیوانات درنده داخل شود.» متوکل از این سخن بسیار خوشحال شد و با خود گفت: «عجب اسبابی فراهم آمد. هم اکنون ابن الرضا طعمه‌ی شیرها می‌شود و مقصر مرگ خود خواهد شد و خیال ما از بابت او راحت می شود.» پس گفت: «یا ابالحسن! چرا شما خودتان داوطلب این کار نمی‌شوید؟» فرزند معصوم زهرا (علیهاالسلام) فرمود: «حرفی ندارم و خود به میان درندگان می‌روم.» پس نردبانی آوردند و حضرت را از آن طریق به زیرزمینی که شیرهای درنده را در آنجا نگاه می‌داشتند وارد کردند. مردم بسیاری برای تماشا جمع شدند و دشمنان شادمان بودند که هم اکنون درندگان امام را پاره‌پاره می‌کنند. حضرت از نردبان فرود آمد و در وسط آن محل ایستاد.
شش قلاده شیر قوی‌پنجه که در آن موضع بودند برخاستند و با سرعت به جانب حضرت دویدند و خود را به خاک انداخته و دست‌های خود را کشیدند و سرهای خود را به نشانه‌ی تسلیم و تواضع روی دستهای خود گذاشتند و دم خود را حرکت می‌دادند! حضرت (علیه‌السلام) دست مبارک بر سر آنان می‌کشید و آنها را نوازش می‌کرد و آنگاه اشاره کرد که برخیزید و بروید. پس شیرها یکایک برخاستند و کمی دورتر ایستادند. امام هادی (علیه‌السلام) در آن میان به نماز ایستاد و در نهایت اطمینان دو رکعت نماز خواند. متوکل چون این کرامات شگفت را ملاحظه کرد گفت: «تا این خبر منتشر نشده، فوراً امام را خارج کنید چرا که در غیر اینصورت موجب خواهد شد فضائل او بر سر زبانها رائج شود.» آنگاه گفت: «ای پسر رسول خدا! شکر خدا که درستی سخنت بر همگان واضح شد، اکنون به نزد ما تشریف آورید.» شیرهای درنده متواضعانه تا پای پله‌ها حضرت را بدرقه می‌کردند، امام (علیه‌السلام) چون خواست از نردبان بالا رود یکی از شیرها همچنان سر خود را به قدم‌های امام (علیه‌السلام) می‌مالید و همهمه می‌کرد.
حضرت (علیه‌السلام) سخنی به آن شیر گفت و به دست اشاره کرد که برگرد و آن شیر نیز بازگشت، آنگاه امام (علیه‌السلام) از آن میان خارج شد. متوکل پرسید: «آن شیر آخری چه می‌گفت؟» فرمود: «آن شیر شکایت داشت و می‌گفت: «من پیر شده‌ام و دندانهایم ریخته است، هرگاه طعمه‌ای به میان ما می‌اندازند شیرهای دیگر که جوانند زودتر می‌خورند و سیر می‌شوند و من گرسنه می‌مانم، شما سفارش کنید که شیرها مرا مراعات کنند.» من نیز سفارش او را کردم.» وزیر که هنوز در تیرگی‌های غفلت غرق بود گفت: «خوب است که این سخن را نیز تجربه کنیم.» پس متوکل دستور داد که طعمه‌ای نزد شیرها انداختند، در آن حال هیچ کدام از شیرها بر سر طعمه نرفت مگر همان شیر پیر که آمد و سیر غذا خورد و برگشت، آنگاه سایر شیرها به سوی طعمه حمله کردند. حضرت (علیه‌السلام) فرمود: «ای خلیفه! این زن دروغگو از ما نیست و اگر خود را فرزند علی (علیه‌السلام) و فاطمه (علیهاالسلام) می‌داند پس او نیز به میان حیوانات درنده رود.» متوکل به او گفت: «اکنون نوبت توست.» زینب کذابه گفت: «این مرد ساحر و جادوگر است و شیرها را جادو کرده است، ولی من علم سحر نمی‌دانم.» متوکل با عصبانیت دستور داد تا او را به میان درندگان اندازند. در اینجا آن زن به فریاد گفت: «من دروغ گفتم، فقر و گرفتاری مرا مجبور ساخت که اینگونه ادعا کنم.» مادر متوکل چون صدای ناله و گریه‌ی آن زن را شنید دلش به رحم آمد و از او شفاعت کرد. متوکل در آخر امر نمود که او را به الاغی سوار کنند و در کوچه‌ها بگردانند و او خود همواره فریاد می‌زد: «انا زینب الکذابه.» «منم آن کسی که به دروغ خود را زینب کبری معرفی می‌کرد.» [1] .
برگرفته از دانشنامه امام هادی(ع) به قلم تعدادیاز نویسندگان پی نوشت ها:
(1) مناقب آل ابیطالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 416 – الخرائج والجرائح، راوندی، ص 405، ش 11 – اثبات الهداة، حر عاملی، ج 3، ص 375، ش 43 – ینابیع المودة، قندوزی، ج 3، ص 14 – الفصول المهمه، ابن صباغ مالکی، ص 261 – بحارالانوار، ج 50، ص 149 – مجمع النورین، سبزواری، ص 526.
منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام هادی؛ سید علی حسینی قمی؛ نبوغ چاپ اول اردیبهشت
معجزه ای از امام حسن عسکری علیه السلام:
محمد بن حجر، در خدمت امام ابو محمد علیه السلام از ظلم و جور عبدالعزیز و یزید بن عیسی شکایت کرد، امام علیه السلام در پاسخ وی نوشت: اما عبدالعزیز را من کفایت کردم و اما یزید، در برابر خدای عزوجل تو با او باید بایستید. چند روزی بیش نگذشت که عبدالعزیز هلاک شد و اما یزید، که محمد بن حجر را به قتل رساند که در پیشگاه خدا (برای رسیدگی به حسابشان) باید حاضر شوند!
مناقب ابن شهر آشوب جلد ۴ صفحه۳۳۴.
معجزه ای از ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف:
امام حسن عسکرى (ع) به حضرت حکیمه دختر گرامی امام جواد (ع) فرمود: امشب، به خانه ما بیا، زیرا امر مهمى رخ خواهد داد.
حضرت حکیمه (س) پرسید: چه اتفاقى؟
امام (ع) فرمود: قائم آل محمد (عج) امشب به دنیا خواهد آمد.
حضرت حکیمه (س) پرسید: از چه کسى؟
امام حسن عسکری (ع) فرمود: از حضرت نرجس (س)
حضرت حکیمه (س) مى گوید:
به نزد نرجس رفتم و به او، فرزند بزرگوارى را بشارت دادم در حالى که هیچ اثر حملى در او مشاهده نکردم.
مدینة المعاجز، سیدهاشم بحرانى، ج ۸، ص ۱۰ و ۲۶، مؤسسه معارف اسلامى، چاپ اوّل، ۱۴۱۶ هـ.ق.
و آخر دعوانا عن الحمد للله رب العالمین…..

ثبت دیدگاه

دیدگاهها بسته است.