حدیث روز
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً

چهارشنبه, ۲ اسفند , ۱۴۰۲ Wednesday, 21 February , 2024 ساعت تعداد کل نوشته ها : 2534×
تحلیل ادبی آیه وضو و تاثیر آن بر استنباط فقهی
  حوزه علمیه حضرت بقیه الله عج – قم
                       استاد راهنما
                 استاد علیرضا کلاهدوزان
                          پژوهشگر
سید محمد حسین ذاکریان
               طلبه سال سوم حوزه علمیه قم
            سال تحصیلی ۱۴۰۰/ ۱۴۰۱
   بسم الله الرحمن الرحیم
حدّ يد از سر انگشتان است تا شانه و غير آن با قرينه فهميده ميشود مثل‌ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ‌ إِلَى الْمَرافِقِ‌ مائده: 6. كه بقرينه معلوم ميشود مراد از «بِأَيْدِيكُمْ» تا آرنج است و مثل‌ وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما مائده: 38. كه بوسيله روايات معلوم ميشود مراد از ايدى چهار انگشت است كه از دزد بريده ميشود. و مثل: فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ‌ مِنْهُ‌ مائده: 6. كه مراد از «يد» در تيمّم از مچ تا سر انگشتان است.
مرافق جمع مرفق بمعنى آرنج است در لغت عرب آنرا مجمع ساعد و بازو گفته‌اند «إِلَى الْمَرافِقِ» قيد است براى‌ «أَيْدِيَكُمْ» نه براى‌ «فَاغْسِلُوا» و بعبارت ديگر حدّ مغسول است نه غسل دست در اطلاق عرب مصاديق گوناگون دارد يكدفعه مراد از آن چهار انگشت دست مثل‌ «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما» مائده: 38.
يكدفعه مراد از آن از مچ بپائين است نحو «فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ» مائده: 6، 
يكدفعه مراد از آن تا آرنج است مثل آيه «ما نحن فيه». و يكدفعه مراد از آن از سر انگشتان است تا شانه چنانكه در اقرب الموارد گفته است.
لذا اگر در آيه قيد «إِلَى الْمَرافِقِ» نبود معلوم نميشد مراد از دست كدام است ولى قيد روشن ميكند كه دست تا آرنج مراد است. بنا بر اين آيه شريفه از اينكه از مرفق شسته شود يا بالعكس ساكت است و اگر ما بوديم و آيه ميگفتيم: هر دو جايز است. شيعه كه ميگويد: بايد وضو از مرفق بپائين شسته شود دليلشان روايات اهل بيت عليهم السلام است نه آيه فوق رجوع شود به وسائل (ابواب الوضوء باب 15).
امّا كعبين كه مفردش كعب است آيا مراد از آن مفصل پا است يا برجستگى استخوان روى پا يعنى قوزك پا؟ طبرسى فرموده: كعبين نزد اماميّه عبارتند از دو استخوان روى پا (قوزك) ولى جمهور مفسران و فقهاء گفته‌اند مراد دو استخوان ساقها است يعنى دو قوزك ساقها كه در انتهاى استخوان ساق و در مفصل ساق و پا هستند.
نگارنده گويد: على هذا در هر پا دو كعب هست در مجمع فرموده:
اماميّه در ردّ اين سخن گفته‌اند: اگر مراد دو قوزك انتهاى ساق باشد لازم بود «الى الكعاب» آيد زيرا مسح بچهار كعب است. بنظر نگارنده:
تثنيه آمدن كعبين براى آنست كه بفهماند در هر پا يك كعب وجود دارد درباره دستها كه «المرافق» آمده روشن است كه نسبت بعموم مردم است و گرنه معلوم است كه هر شخص دو مرفق دارد و اگر «الى الكعاب» گفته ميشد بيشتر احتمال ميرفت كه در هر پا دو قوزك مراد است.
امّا قول اهل لغت: در قاموس گفته:
كعب قوزك روى پا و دو قوزك در دو طرف پا و هر مفصل است. همچنين است قول اقرب الموارد. جوهرى آنرا استخوان برجسته نزد مفصل ميداند بالاتر از قوزك.
در مصباح گويد: اصمعى و جماعتى آنرا دو قوزك در دو طرف پا دانسته‌اند، ابن اعرابى و جماعتى آنرا مفصل ميان پا و ساق گفته‌اند.
قاموس قرآن
جلد ۶
صفحه: ۱۱۴ و ۱۱۵
کعب در المعجم الوسیط
كَعْب : ج كِعَاب و كُعُوب و أَكْعُب: مفصل هر استخوانى، استخوان روى پاشنه پا، دو استخوان بر آمده از دو طرف كفِ پا، آنچه كه بلند و دراز باشد
در روایت صحیحی السند از امام باقر (ع) نقل شده است:  دلیل اینکه مسح سر بر بعضی از سر است نه تمام سر حرف باء در آیه ی (و امسحوا برءوسکم) است
صفحه ی 81
در این آیه عطف به محل شده است مانند لیس زیدٌ بقائمٍ ولا قاعداً  که قاعدا عطف بر محل قائم شده است که محل قائم، خبر لیس است
و در آیه ی و امسحوا برءوسِکم و ارجلَکم الی الکعبین 
که ارجلکم عطف به محل برءوسکم که مفعول امسحوا  است شده است
صفحه ی 287
فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلى الْمَرَافِقِ
کلمه (( غسل )) به فتح غین به معناى عبور دادن آب بر جسم است ، و غالبا به منظور تنظیف و پاک کردن چرک و کثافت از آن جسم صورت مى گیرد، و کلمه وجه به معناى روى و ظاهر سمت مقابل هر چیز است ، لیکن در غالب موارد در چهره و صورت آدمى و یا به عبارتى سمت جلو سر انسان استعمال مى شود، آن سمتى که چشم و بینى و دهان در آن سمت است و حد آن همان مقدارى است که هنگام گفتگو پیدا است این معناى لغوى وجه است ولى ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) آن را در تفسیر آیه مورد بحث به حد معینى از سمت جلو سر تفسیر کرده اند، و آن عبارت است از طرف طول بین ابتداى موى سر به پائین تا آخر چانه ، و از طرف عرض آن مقدار از صورت که میان دو انگشت شست و میانى و یا شست و ابهام قرار گیرد، البته در این میان اندازه گذاریهاى دیگرى براى کلمه (( وجه )) شده ، که مفسرین و فقها آنرا نقل کرده اند.بنابراین کلمه (( دست )) سه معنا دارد، 1 از نوک انگشتان تا مچ 2 از نوک انگشتان تا مرفق 3 از نوک انگشتان تا شانه .و این اشتراک در معنا باعث شده که خداى تعالى در کلام خود قرینهاى بیاورد تا یکى از این سه معنا را در بین معانى مشخص کند، و آن قرینه کلمه الى المرافق است ، تا بفهماند منظور از شستن دستها در هنگام وضو، شستن از نوک انگشتان تا مرفق است نه تا مچ دست و نه تا شانه ، چیزى که هست از آنجا که ممکن بوده کسى از عبارت دستها را بشوئید تا مرفق خیال کند که منظور از شانه تا مرفق است سنت این جمله را تفسیر کرد به اینکه منظور از آن قسمتى از دست هست که کف در آن قرار دارد.و اما اینکه آیه مورد بحث را تشبیه کرده به آیه : (( و لا تاکلوا اموالهم الى اموالکم )) این تشبیه درست نیست ، زیرا در این آیه نیز کلمه (( الى )) به معناى کلمه (( مع )) نیامده ، بلکه فعل (( لا تاکلوا )) متضمن معناى (( لا تضموا: ضمیمه مکنید )) یا مثل آن است ، مى خواهد بفرماید مال مردم را ضمیمه مال خود نکنید.
از آنچه گذشت روشن گردید که جمله (( الى المرافق )) قید است براى کلمه (( ایدیکم )) ، در نتیجه حکم وجوب شستن به اطلاق خود باقى است و مقید به آن غایت نیست (واضح تر بگویم یک مرتبه موضوع حکم را عبارت میدانیم از (( دست )) به تنهائى : و مى گوئیم آنرا تا مرفق بشوى که در اینجا حکم شستن مقید به قید تا مرفق است ، و بار دیگر موضوع حکم را عبارت مى دانیم از دست تا مرفق و سپس ‌ مى گوئیم این را بشوى ، که در این صورت حکم ما مطلق است ، موضوع حکم مقید است اگر تعبیر اول را بیاوریم ، معنایش این مى شود که شستن دست را از سر انگشتان شروع کن تا برسى به مرفق ، و اگر تعبیر دوم را بیاوریم معنایش این است که این عضو محدود و معین شده را بشوى ، حال چه اینکه از بالا به پائین بشوئى یا از پائین ببالا، مؤ لف فرموده جمله : (( الى المرافق )) قید موضوع است نه قید حکم ) علاوه بر اینکه هر انسانى که بخواهد دست خود را بشوید چه در حال وضو و چه در غیر حال وضو بطور طبیعى مى شوید، و شستن طبیعى همین است که از بالا به پائین بشوید، و از پائین به بالا شستن هر چند ممکن است ، لیکن طبیعى و معمولى نیست ، و روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) هم به همان طریقه طبیعى فتوا مى دهد نه به طریقه دوم .
با این بیان پاسخ از سخنى که ممکن است گفته شود داده شد، و آن این است که کسى بگوید: مقید شدن جمله (( دستها را بشوئید )) به جمله (( تامرفق )) دلالت دارد بر اینکه واجب است شستن از ناحیه انگشتان شروع شده ، در ناحیه مرفق تمام شود، و آن پاسخ این است که همه حرفها در این بود که آیا قید (( الى المرافق )) قید جمله : (( فاغسلوا )) است ، و یا قید موضوع حکم ، یعنى کلمه (( ایدى )) است ، و ما گفتیم که قید کلمه (( ایدى )) است و در این صورت دستها باید تا مرفق شسته شود، نه اینکه شستن تا مرفق باشد، و دستها تا مرفق را دو جور مى توان شست یکى از مرفق به پائین و دیگرى از انگشتان ببالا، پس باید بگوئیم لفظ (( الى المرافق )) لفظ مشترکى است که باید قرینه اى از خارج یکى از دو قسم شستن را معین کند، و معنا ندارد بگوئیم قید (( الى المرافق )) قید هر دو قسم است .امْسحُوا بِرُءُوسِکُمْ وَ أَرْجُلَکمْ إِلى الْکَعْبَینِ
کلمه (( مسح )) به معناى کشیدن دست و یا هر عضو دیگر از لامس ‌ است بر شى ء ملموس ، بدون اینکه حائلى بین لامس و ملموس باشد، و نیز خود لامس دست و یا عضو دیگر خود را به آن شى ء بکشد، وقتى گفته مى شود: (( مسحت الشى ء )) و یا گفته شود (( مسحت بالشى ء )) هر دو به یک معنا است ، همچنانکه در آیه مورد بحث نیز حرف (( با )) آمده و فرموده : (( برؤ سکم )) لیکن اگر بدون حرف با استعمال شود، و شى ء ملموس را مفعول خود بگیرد، استیعاب و شمول را مى رساند، و اگر با حرف باء مفعول بگیرد، دلالت مى کند بر اینکه بعضى از شى ء ملموس را لمس کرده ، نه همه آنرا.
پس اینکه فرمود: (( و امسحوا برؤ سکم )) دلالت دارد بر اینکه مسح سر، فى الجمله واجب است نه بالجمله ، ساده تر بگویم مسح مقدارى از آن واجب است نه همه آن ، و اما اینکه آن مقدار کجاى سر است ؟ از مدلول آیه خارج است و این سنت است که عهده دار بیان آن است ، و سنت صحیح وارد شده به اینکه سمت پیشانى یعنى جلو سر باید مسح شوداختلاف در اعراب کلمه (( ارجلکم )) و در نتیجه اختلاف در اینکه مسح پا واجب است یا شستنآن
و اما جمله : (( و ارجلکم )) ، بعضى کلمه (( ارجل )) را به صداى پائین لام قرائت کرده اند، که قهرا آنرا عطف بر کلمه (( على رؤ سکم )) گرفته اند، و چه بسا گفته باشند که مجرور بودنش از باب تبعیت است نه از باب عطف ، نظیر آیه : (( و جعلنا من الماء کل شى ء حى )) که مجرور بودن کلمه (( حى )) به صرف تبعیت است و گر نه مفعول جعلنا بود، و باید منصوب خوانده مى شد ولى این حرف اشتباه است ، براى اینکه در ادبیات گفته اند که تبعیت لغت طرد شده و بدى است و ما نمى توانیم کلام خداى عزوجل را بر چنین لغتى حمل کنیم ، و جمله اى که به عنوان شاهد آورده یعنى جمله : (( و جعلنا من الماء کل شى ء حى )) به معناى (( قرار دادیم )) نیست تا کلمه (( حى )) مفعول آن باشد و به نصب خوانده شود و اگر به نصب خوانده نشده بگوئیم به تبعیت مجرور خوانده شده ، بلکه کلمه (( جعلنا )) به معناى (( خلقنا )) است و معناى جمله این است که (( ما از آب هر چیزى را خلق کردیم )) که معلوم است در این صورت مجرور بودن کلمه (( حى )) بخاطر تبعیت نیست ، بلکه بخاطر این است که صفت کلمه (( شى ء )) است .بعضى دیگر کلمه (( ارجلکم )) را به نصب – صداى بالا خوانده اند، و شما خواننده عزیز اگر با ذهن خالى از هر شائبه و اینکه فلانى چه گفته و آن دیگرى چه گفته این کلام را از گوینده اى بشنوى ، بدون درنگ حکم مى کنى به اینکه کلمه (( ارجلکم )) عطف است بر موضعى که کلمه (( رؤ سکم )) دارد، و در جمله : (( و امسحوا برؤ سکم )) کلمه رؤ وس هر چند که به ظاهر مجرور به حرف جر است ، ولى موضعش ‌ موضع مفعول براى فعل (( امسحوا )) است ، (چون مى فرماید سر خود را مسح کنید)، و چون موضع کلمه رؤ وس نصب است ، کلمه (( ارجل )) نیز باید به نصب خوانده شود، در نتیجه از کلام آیه مى فهمى که در وضو واجب است صورت و دو دست را بشوئى ، و سر و دو پا را مسح کنى ، و هرگز به خاطرت خطور هم نمى کند که از خودت بپرسى چطور است ما کلمه (( ارجلکم )) را بر گردانیم به کلمه (( وجوهکم )) که در اول آیه است ، زیرا خودت در پاسخ خودت مى گوئى حکم اول آیه یعنى شستن بخاطر آمدن و فاصله شدن حکمى دیگر (یعنى مسح کردن ) بریده شد، آرى طبع سلیم هیچ گاه حاضر نیست کلامى بلیغ چون کلام خداى عزوجل را جز بر چنین معنائى حمل کند حتى در کلمات معمولى مانند این کلام که (( من صورت و سر فلانى را بوسیدم و به شانه او دست کشیدم و دستش )) بگوید معنایش این است که من صورت و سر و دست فلانى را بوسیدم ، و به شانه اش دست کشیدم ، و به عبارتى دیگر با اینکه مى تواند کلمه (( دستش )) را عطف کند به موضع کلمه شانه و در نتیجه (( دستش )) نیز مجرور به حرف (( با )) و تقدیر کلام (( به شانه او دست کشیدم و به دستش )) بشود، این کار را نکند و به جاى آن کلمه ، (( دستش )) را بشکل مفعول بخواند و بگوید این کلمه عطف است بر کلمات (( صورت و سر )) و معناى جمله چنین است (( من صورت و سر زید را بوسیدم ، و به شانه او دست کشیدم ، و دستش را )) ، آرى با اینکه وجه اول وجهى است روبراه و کثیرالورود در کلام عرب هیچ انسان سلیم الفطرهاى وجه دوم را اختیار نمى کند.و بسیارى دیگر در توجیه قرائت به صداى پائین لام ، گفته اند: این از قبیل عطف در لفظ به تنهائى است و خلاصه گفتارشان این است که کلمه (( ارجلکم )) فقط لفظش عطف شده به کلمه (( رؤ سکم )) ، و اما معناى آن عطف است به کلمه (( وجوهکم )) ، پس اگر آنرا به صداى پائین لام مى خوانیم دلیل بر این نیست که پاها نیز مانند سر باید مسح شود، همچنانکه شاعر گفته : (( علفتها تبنا و سقیتها ماء باردا )) ، یعنى من به شتر خود غذائى از کاه و آب خنک دادم ، که تقدیر کلام علفتها (( تبنا و سقیتها ماء باردا )) است ، یعنى به شتر خود غذائى از کاه خوراندم و آبى خنک نوشاندم .
و خلاصه کلام اینکه خواسته است بگوید: در آیه مورد بحث نیز فعلى در تقدیر هست که عمل کرد به آن موافق است با عمل کرد فعل قبلى ، آرى از اینکه به شعر آن شاعر استشهاد کرده معلوم مى شود خواسته است این معنا را بگوید، حال از او مى پرسیم : آن فعلى که در آیه مورد بحث در تقدیر گرفتهاى چیست ؟ اگر فعل (( اغسلوا )) باشد، و تقدیر آیه (( فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الى المرافق ، و امسحوا برؤ سکم و اغسلوا ارجلکم )) است که فعل (( اغسلوا )) بدون احتیاج به حرف جر مفعول مى گیرد، پس چرا کلمه (( ارجلکم )) را به صداى بالا نمى خواند و در صدد توجیه صداى زیر آن بر آمده ؟ و اگر چیز دیگرى در تقدیر بگیرد با ظاهر کلام نمى سازد و لفظ آیه به هیچ وجه با آن مساعدت ندارد.توجیه بى اساس دیگرى براى اینکه شستن پا در وضوء را به گردن آیه بیندازند!
بعضى دیگر در توجیه صداى زیر لام در جمله (( ارجلکم )) (البته بنابراین که شستن پاها در وضو واجب باشد) گفته اند: عطف جمله : (( ارجلکم )) به جمله (( رؤ سکم )) به جاى خود محفوظ است ، و معناى آیه این است که سر و پاها را مسح کنند، لیکن منظور از مسح شستن خفیف و یا به عبارتى تر کردن است ، پس چه مانعى دارد که منظور از مسح پاها شستن آنها باشد، چیزى که این احتمال را تقویت مى کند این است که تحدید و توقیتى که در این باب وارد شده همه راجع به عضوى است که باید شست ، یعنى صورت (و دست ) و در باره عضو مسح کردنى هیچ تحدید حدودى نشده ، به جز پا که فرموده پا را تا کعب مسح کنید، از همین تحدید مى فهمیم که مسح پا هم حکم شستن آنرا دارد.بعضى دیگر گفته و یا چه بسا بگویند که : خداى تعالى دستور کلى داده به اینکه در وضو باید دست را به روى پاها بکشند، همچنانکه دستور عمومى دیگرى داده به اینکه در تیمم دست خاک آلود را به صورت بکشند، حال وقتى که شما در وضو دست به روى پاها بکشید هم عنوان ماسح بر شما صادق است ، هم عنوان غاسل ، اما ماسح صادق است ، براى اینکه دست به روى پاى خود کشیدهاید و اما عنوان غاسل صادق است ، براى اینکه دست تر به روى آن کشیده اید و در واقع آن را شسته اید، پس شما هم غاسل هستید و هم ماسح ، بنابراین اگر کلمه (( ارجلکم )) را به صداى بالا مى خوانیم به این عنایت است که شستن پا واجب است ، (و در حقیقت کلمه مذکور را عطف بر کلمه (( وجوهکم )) گرفته ایم ، و اگر به صداى پائین بخوانیم به این عنایت است که دست تر روى پا کشیدن واجب است ،) (و در حقیقت کلمه مذکور را عطف به کلمه (( برؤ سکم )) کرده ایم )، این بود خلاصه گفتار آن شخص .ما نفهمیدیم که این شخص چطور در مورد سر و پاها فرق مى گذارد و مى گوید مسح سر مسح بدون غسل و مسح پاها مسح با غسل است ؟ و این وجه در حقیقت همان وجه قبلى است ، ولى با فسادى بیشتر، و به همین جهت همان اشکالى که به آن وجه وارد بود به این نیز وارد است .
به اضافه اشکالى دیگر و آن این است که گفته بود خداى تعالى دستور کلى داده به اینکه در وضو چنین و چنان کنند، اگر منظورش از قیاس ‌ وضو به تیمم این بوده که حکم اینجا را قیاس به حکم آنجا کند، و به وسیله روایاتى که تنها مورد قبول خود او است به آیه شریفه دلالت بدهد، در پاسخش مى گوئیم روایاتى که مى گوید باید در وضو پاها را شست چه دلالتى و چه ربطى به دلالت آیه دارد؟ در حالى که همانطور که توجه کردید روایات اصلا در صدد تفسیر لفظ آیه نیست .
و اگر منظورش این است که آیه : (( فامسحوا برؤ سکم وارجلکم الى الکعبین )) را که در خصوص وضو است قیاس کند به آیه : (( فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم منه )) که راجع به تیمم است ، مى گوئیم مدعاى وى را نه در آیه مقیس یعنى آیه اول که مربوط به وضو است قبول داریم ، و نه در آیه دوم که مقیس علیه و مربوط به تیمم است ، نه در آیه اول مسح همه سر واجب است ، و نه در آیه دوم دست کشیدن به همه صورت و همه دست ، براى اینکه خداى تعالى در هر دو آیه مسح متعدى به حرف با را آورده ، نه مسح متعدى بخودى خود، در اولى فرموده : (( فامسحوابرؤ سکم … )) و در دومى فرموده : (( فامسحوابوجوهکم … )) و ما در سابق گفتیم که ماده : (( م – س – ح )) اگر به وسیله (( با )) متعدى شود دلالت ندارد که مسح همه سطح ممسوح را فرا گرفته وقتى بر این فراگیرى دلالت دارد که خود به خود متعدى شود.

ثبت دیدگاه

دیدگاهها بسته است.