حدیث روز
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً

پنج شنبه, ۴ مرداد , ۱۴۰۳ Thursday, 25 July , 2024 ساعت تعداد کل نوشته ها : 2534×

 

علم غیب

علم غیب علی بن ابی طالب سلام الله علیه 
در نهج البلاغه
حوزه علمیه بقیت الله عجل الله تعالی – قم
استاد راهنما :
استاد کاظمی نیا 
پزوهشگران :
سالخورده – سید باقر موسوی
پایه چهارم حوزه 
زمستان ۱۴۰۰

امروزه شبهاتی در مورد علم غیب ائمه علیهم السلام مطرح شده که موجب خدشه دار شدن علم غیب امام است شبهاتی که از قرآن و روایات و احادیث ائمه در آن استفاده شده است و حتی در کتب دسته اول شیعی هم روایاتی یافت می‌شود که با استناد به آن روایات برخی علم غیب امام را انکار کرده اند.

نمونه ای از این شبهات :

چرا در مواردی امامان دانش فرا بشری و علم نامحدود و علم غیب را از خود سلب کرده و آن را مختص و منحصر به خداوند دانسته و از چنین سخنانی برائت جسته اند ؟

اگر امام به حوادث آینده علم داشتند چرا چاره جویی نکردند ؟

چرا امیر المومنین سحر گاه نوزده ماه مبارک رمضان به مسجد رفت و خود را در معرض کشته شدن قرار داد ؟

چرا امام حسین علیه السلام زمان رسیدن به کربلا نام آن سرزمین را نمی‌دانست؟ در حالیکه اسب آن حضرت پس از رسیدن به سرزمین کربلا  توقف کرد این یعنی اسب فهمید اما معاذالله امام نفهمید.

اگر امام حسین علیه السلام علم غیب داشت با اهل و عیال خود به کربلا نمی‌رفتند اگر بگوییم می‌دانستند و یا این وجود رفتند امام مصداق آیه لاتلقو بایدیکم الی التهلکه می‌شود و اگر بگوییم امام نمیدانستند علم غیب از ایشان نفی خواهد شد.

معرفت به ائمه اطهار علیهم السلام نیز حائز اهمیت است . بدانیم که این چهارده نور مقدس و پاک دارای معلوماتی بودند که با عقل بشری و علوم تحصیلی نمی‌توان به آنها دست یافت مثلا

یک روز جناب میثم وارد خانه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می‌شود. در آن دیدار، امام علیه السلام از شهادت او خبر می‌دهند و می‌فرمایند که: «روزی را می‌بینم که به خاطر دوستی تو با من، دست و زبانت را می‌برند و تو را از نخل آویزان می‌کنند.»

میثم سؤال می‌کند که آیا حقیقتاً این اتفاق روی می‌دهد؟ امام علی علیه السلام می‌فرمایند:

بله. به خدای کعبه قسم که این اتفاق می‌افتد.

اهمیت بحث زمانی معلوم می‌شود که بدانیم علم غیب یکی از مویدات امامت است. در تاریخ پیامبر اکرم و ائمه اطهار علیهم السلام مواردی یافت می‌شود که اشخاص علم غیب امام را با قوه سمع و بصر حس کردند. نقل است که مامون علیه اللعنه از دریا چیزی صید کرده بود و در مسیر امام جواد علیه السلام را دید و ماهی را محضر امام جواد علیه السلام برد تا آن حضرت را امتحان کنند .حضرت در پاسخ مامون گفت خداوند در دریای قدرت خود ماهیان کوچکی آفرید و ملوک بوسیله پرندگان شکاری آنها را صید می‌کنند و از ما تعنتا می‌پرسند که این چیست. مامون به وجد آمد و گفت: حقا که پسر رضا هستی.

 در این روایت حضرت امام جواد علیه السلام حتی از نحوه شکار آن ماهی نیز خبر دادند اما برای آنهایی که نمی‌خواهند ایمان بیاورند این اخبار غیبی هم کارساز نیست

یکی دیگر از مباحث مطروحه در این بحث تفاوت علم غیب امام با پیشگویی های مدعیان دروغین است. گاهی مرتاضان یا فالگیران خبرهایی از آینده می‌دهند و درست از آب در می‌آید یا سیاستمداری پیشگویی از آینده کشوری می‌کند و سخنش عینا اتفاق می‌افتد.

 

اهمیت بحثادراک، و شهادت به معنای آشکار بودن است. یک چیز ممکن است برای کسی غیب و برای کس دیگری مشهود و ظاهر باشد. این امر وابسته به حدود وجودی آن شخص و احاطۀ او بر عالم وجود است. اما با توجه به محدودیت احاطۀ غیر خدا و احاطۀ کامل خداوند بر همه چیز، این نتیجه حاصل می‌شود که علم غیب، مخصوص خداوند است و جز او کسی عالم به غیب نیست؛ زیرا فقط او احاطۀ کامل به عالم وجود دارد، و چیزی خارج از محدوده وجودی او نیست و چیزی و کسی نمی‌تواند در چارچوب محدودۀ خود، خود را از خداوند متعال مخفی دارد.

 

پس او عالم به عالم غیب و شهادت است و در حقیقت، همه چیز نسبت به او، در عالم شهادت قرار می‌گیرد و جز او کسی و چیزی بدین پایه نمی‌رسد. اما دیگران، بسته به ظرفیت وجودی و ادراکی‌شان، برخی امور برای‌شان مشهود است و برخی دیگر، از دیده و سایر قوای ادراکی آنها، پوشیده است و نسبت به آنها یا اصلا آگاهی ندارند و یا در سطح بسیار پایینی مطلع‌اند.

 

البته تخصیص علم غیب به خداوند مانع از آن نمی‌شود که برخی اشخاص، به تعلیم الاهی و بر اساس شایستگی‌های نفسانی که از خود ابراز می‌دارند، به اسرار و علوم و امور غیبی آگاهی یابند و نادیدنی‌ها را دیده، و ناشنیدنی‌ها را بشنوند. این موهبتی است که خداوند به افراد برگزیده؛ مانند پیامبران و اولیا عنایت می‌نماید؛ لذا می‌بینیم که انبیا خبر از وحی می‌دهند که خود امری غیبی است، یا از امور غیبی خبر می‌دهند، یا حوادث آینده را پیش‌گویی می‌نمایند و دقیقا مطابق همان گفته‌ها، حوادثی رخ می‌دهد و … .

 

با توجه به مطالب گفته شده، می‌توان تناقض ظاهری بین آیات و روایاتی که علم غیب را مخصوص خداوند می‌دانند، و آیات و روایاتی که انبیا و ائمه و اولیا را نیز عالم به غیب می‌دانند، با توضیحات زیر حل نمود:

 

اختصاص علم غیب به خداوند، به صورت ذاتی و استقلالی است و این با علم به غیب داشتن به صورت تبعی و با لطف و عنایت پروردگار و تعلیم او، منافاتی ندارد.علم غیب به صورت تفصیلی را فقط خداوند می‌داند و دیگران به صورت اجمالی نسبت به آن آگاهی دارند و آگاهی از جزئیات آنها مخصوص خداوند است.خداوند، بالفعل از همۀ اسرار غیبی آگاه است و دیگران ممکن است بالفعل، بسیاری از اسرار غیبی را ندانند، و تنها در صورتی که خداوند اراده نماید، یا خودشان اراده کنند و اذن و رضای پروردگار همراه باشد، از علوم غیبی مطلع گردند.

 

اما آیۀ 34 سورۀ مبارکۀ لقمان می‌فرماید: “در حقیقت، خدا است که علم به قیامت دارد، باران می‌فرستد، و به آنچه در رحم مادران است آگاهی دارد و کسی نمی‌داند فردا چه چیزی به دست می‌آورد، و در کدامین سرزمین می‌میرد”.

 

در مورد این آیۀ کریمه، دو تفسیر وجود دارد:

 

موارد پنج‌گانۀ مذکور در آیۀ فوق، جزو امور غیبی‌اند و جز خداوند و کسانی که خداوند آنان‌را آگاه به امور غیبی کرده باشد، کسی نسبت به این امور آگاهی ندارد. منظور از فرستادن باران، فقط بارش آن نیست که توسط متخصصان هواشناسی یا دیگران، قابل پیش‌بینی باشد، بلکه این‌که دقیقاً کی و کجا و چه مقدار نازل می‌شود منظور است، و این علم فقط در اختیار خداوند است و دیگران با حدس و گمان ممکن است تا حدی از آن آگاه باشند. چنانچه منظور از آگاهی از “جنین در رحم”، فقط جنسیت آن نیست که توسط دستگاه‌هایی قابل تشخیص باشد، بلکه منظور همۀ امور مربوط به جنین؛ مانند جنسیت، سلامت، خصوصیات جسمی و روحی و حتی استعدادهای او و سعادت و شقاوت و آیندۀ او است. بدیهی است که چنین آگاهی، مخصوص خداست. و اگر در روایات، پاره‏‌اى از این آگاهی‌ها برای ائمه(ع) اثبات گشته، از آن جهت است که آگاهی به صورت علم اجمالى – آن هم از طریق تعلیم الاهى – هیچ منافاتى با اختصاص علم تفصیلى آنها به ذات پاک خداوند ندارد. و همین علم اجمالی نیز ذاتى و استقلالى نیست، بلکه جنبۀ عرضى و تعلیمى داشته و از طریق تعلیم الاهى است به مقدارى که خدا می‌خواهد و صلاح می‌داند.اما تفسیر دیگر این است که در این آیه، فقط علم به تاریخ قیامت از امور غیبی است و خداوند نیز فقط آن‌را مخصوص خود می‌داند و در فرازهای دیگر آیه، سخن و شیوه بیان عوض شده و تنها اعلام می‌دارد که خداوند باران می‌فرستد و از آنچه در رحم مادران است آگاهی دارد، بدون آن‌که این علم را مخصوص خود بداند. بنابراین، اگر اکنون یا در آینده، بتوان با پیش‌رفت‌های علمی، دقیقاً از میزان بارندگی و زمان آن و از وضعیت جنین و خصوصیات آن، آگاهی پیدا نمود، تناقضی با منظور آیه نخواهد داشت. هم‌چنین در فرازهای چهارم و پنجم آیه، تکیۀ سخن بر عدم اطلاع افراد از سرنوشت و مکان مرگ شان است. این عدم آگاهی، مطابق قانون طبیعت است که هیچ‌کس ذاتاً از غیب و حوادث آینده مطلع نیست، ولی این امر مانع از آن نمی‌شود که خداوند برخی افراد را نسبت به حوادث آینده یا زمان و مکان مرگ‌شان آگاه سازد.شبهه دوم: حضرت امیرالمومنین علیه السلام در شب ۲۱ ماه مبارک رمضان چرا به مسجد رفتند در حالیکه خود حضرت میدانستند که به شهادت می‌رسند آیا این کار امام دال بر این نیست که امام علم غیب ندارند؟ و اگر امام دارای علم غیب هستند پس این فعل حضرت مصداق آیه ولا تلقوا بایدیکم الی التهلکه می‌باشد‌.

پاسخ:اینکه امام در آن شب می‌دانستند چه خواهد شد شکی نیست اما از آنجایی که امام مامور شده به اینکه به ظواهر عمل کنند نمیتوانند از علم خویش استفاده کنند. از طرفی حضرت سکان دار هدایت جامعه است و بنا بر این جامعه خودش باید تصمیم بگیرد که با امام امت چه می‌کنند یا مطیع ایشان هستند و یا با سرکشی و طغیان او را خواهند کشت و اگر اینگونه نباشد وظیفه هدایت جامعه مختل می‌ماند در قضیه کربلا و شهادت امام حسین علیه السلام هم همین است.بررسی ترکیب اضافی علم غیب

واژه علم در لغت نامه های فارسی به معنای دانستن، یقین کردن(دهخدا)یقین داشتن دانش و آگاهی می‌باشد در کتاب مجمع البحرین طریحی ج ۶ صفحه ۱۲۰ گفته است که: و الْعِلْم اليقين  الذي لا يدخله الاحتمال.

در جلد اول مفردات راغب اصفهانی معنای علم اینگونه آمده است:العِلْمُ: إدراك الشيء بحقيقته، وذلك ضربان:

أحدهما: إدراك ذات الشيء.

والثاني: الحكم على الشيء بوجود شيء هو موجود له، أو نفي شيء هو منفيّ عنه.

مرحوم مظفر در کتاب المنطق می‌فرماید:أن العلم يطلق على معان مختلفة :

 

١ ـ مطلق الانكشاف والحضور ، فيرادف الإدراك والمعرفة ، وهذا هو مقسم الحصولي والحضوري.

 

٢ ـ الصورة الحاصلة من الشئ لدى العقل ، فيرادف العلم الحصولي.

در جمع بندی می‌توان قدر متیقن گفت که معنای علم ادراک حقیقی چیزی و یقین و دانستن است و در این یقین و ادراک احتمال وجود ندارد.

اما معنای لغوی غیب در مجمع البحرین طریحی ج ۲ ص ۱۳۵: غیب در لغت به امری که از حس باطنی و ظاهری پوشیده باشد، اطالق شده است، خواه

آن چیز هم اکنون تحقق یافته باشد یا بعد از این تحقق پیدا کند؛ این واژه در مقابلِ شهود شهادت است به معنای

چیزی که با حواس قابل درکآیاتی که در قرآن کریم درباره‌ی علم غیب آمده است، به چند گروه تقسیم می‌شود. در ادامه به بررسی هر کدام از این گروه‌های آیات خواهیم پرداخت.

 

۲.۱ – انحصار علم غیب برای خداوند متعال

مضمون این گروه از آیات، این است که علم غیب مخصوص خداوند متعال است و جز او، هیچ فرد دیگری غیب نمی‌داند. این آیات عبارتند از:

 

۲.۱.۱ – آیه‌ اول

«وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها اِلاَّ هُو؛ 

 

[۱۰]

 

 و کلیدهای غیب، تنها نزد اوست در حالی که جز او [کسی‌] آن را نمی‌داند.»

 

فخر رازی، از مفسرین به‌نام اهل‌سنت، این آیه را دلیل بر یگانگی خداوند گرفته و تصریح نموده که آیه در صدد بیان انحصار علم غیب برای خداوند است: «المسالة الثالثة: قوله تعالی: (وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا اِلاَّ هُوَ) یدل علی کونه تعالی منزهاً عن الضد والند وتقریره: ان قوله: (وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ) یفید الحصر، ‌ای عنده لا عند غیره. ولو حصل وجود آخر واجب الوجود لکان مفاتح الغیب حاصلة ایضاً عند ذلک الآخر، وحینئذ یبطل الحصر.» 

 

[۱۱]

 

 

«مساله‌ی سوم: جمله‌ی (وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَیْبِ لاَ یَعْلَمُهَا اِلاَّ هُوَ) دلالت می‌کند که خداوند متعال از شریک منزه است. تقریرش این است که «عنده مفاتح الغیب» انحصار را می‌فهماند؛ یعنی تنها نزد خدا است نه نزد غیرش و اگر یک واجب الوجود دیگری باشد، باید کلید‌های غیب نزد او نیز باشد که در این هنگام حصر باطل می‌شود.»

۲.۱.۲ – آیه‌ دوم

«وَ یَقُولُونَ لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ اِنَّمَا الْغَیْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا اِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ؛ 

 

[۱۴]

 

 می‌گویند: چرا معجزه‌ای از پروردگارش بر او نازل نمی‌شود؟!؛ بگو: غیب [و معجزات] تنها برای خدا [و به فرمان او] است!؛ شما منتظر باشید، من نیز با شما منتظرم! [شما در انتظار معجزات بهانه‌جویانه باشید و من نیز در انتظار مجازات شما!]».

 

در این آیه نیز، خداوند متعال به رسولش (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) دستور می‌دهد که به کفار بگوید: معجزه یا آیه‌ای که شما می‌خواهید نازل شود، از امور غیبی است و از امور غیبی تنها خداوند متعال مطلع است.۲.۳ – آیات اثبات علم غیب برای فرستادگان الهی

دسته دیگری از آیات، برخلاف دو گروه اول، علم غیب را برای غیر خداوند متعال، افرادی همچون پیامبران عظیم الشان (علیهم‌السّلام) ثابت می‌کند.

 

۲.۳.۱ – آیه اول

خداوند رسولانش را بر علم غیب آگاه می‌سازد.

در این ‌آیه، خداوند متعال تصریح می‌کند که تنها برگزیدگان الهی از علم غیب برخوردار هستند. در این قسمت ترجمه‌ی آیات را از مترجمین اهل‌سنت، نقل می‌کنیم: «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی‌ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ اِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَکُمْ اَجْرٌ عَظیمٌ؛ 

 

[۲۸]

 

»

 

اسفراینی، از علمای قرن پنجم اهل‌سنت، در توضیح آیه بالا می‌نویسد: «و نباشد که خدای تعالی بگذارد مؤمنان را بر آن‌چه شما برآنید تا جدا کند پلید را از پاک، یعنی منافق را از مؤمن و نباشد که خدای تعالی مطّلع گرداند شما را بر غیب به‌جملگی، ولیکن خدای تعالی اختیار کند از رسولان خویش آن‌کس را که خواهد وی را مطّلع گرداند بر غیب، ایمان آورید به خدای تعالی و بر رسولان وی، و اگر ایمان آورید و بپرهیزید شما را بود مزدی بزرگ‌.» 

 

[۲۹]

 

 

 

نسفی، از علمای قرن ششم اهل‌سنت نیز، جمله‌ی: وَلکِنَّ اللَّهَ یَجْتَبِی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یَشاءُ را این‌گونه معنا کرده است:

 

«ولکن خدای تعالی برگزیند از رسولان آن‌را که خواهد و مرو را از غیب خبر دهد.»

 

[۳۰]

 

 

 

۲.۱.۲ – آیه‌ دوم

افراد مورد رضایت خدا از غیب آگاه می‌شوند.

طبق این ‌آیه، افرادی از علم غیب الهی بهرمند هستند که مورد پسند و رضایت خداوند باشند: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی‌ غَیْبِهِ اَحَداً اِلاَّ مَنِ ارْتَضی‌ مِنْ رَسُولٍ فَاِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ اَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ اَحْصی‌ کُلَّ شَیْ‌ءٍ عَدَداً

 

[۳۱]

 

»

 

رشیدالدین میبدی، از علمای اهل‌سنت، در ترجمه‌ی آیه می‌نویسد: «عالِمُ الْغَیْبِ آن دانای نهان فَلا یُظْهِرُ عَلی‌ غَیْبِهِ اَحَداً (۲۶) آگاه نکند از نهان خویش [و مطّلع نگرداند بر آن‌] هیچ‌کس را. اِلَّا مَنِ ارْتَضی‌ مِنْ رَسُولٍ مگر آن رسول پسندیده فَاِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ اللَّه میراند پیش آن رسول و از پس او رَصَداً (۲۷) گوشوانان [و فرشتگان با نور و با تقدیس تا سخن خدای می‌کوشند که در آن نفزایا و از آن چیز نکاها]. لِیَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ تا محمد بداند که ایشان که پیغام رسانیدند از خداوند او رسانیدند. وَ اَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ و اللَّه خود داناست بآن چه نزدیک فرشتگانست و بآن چه نزدیک شیاطین است وَ اَحْصی‌ کُلَّ شَیْ‌ءٍ عَدَداً.»

 

[۳۲]

 

 

رَايَةُ ضَلَالٍ قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا، تَكِيلُكُمْ بِصَاعِهَا وَ تَخْبِطُكُمْ بِبَاعِهَا، قَائِدُهَا خَارِجٌ مِنَ الْمِلَّةِ، قَائِمٌ عَلَى [الضَّلَّةِ] الضِّلَّةِ. فَلَا يَبْقَى يَوْمَئِذٍ مِنْكُمْ إِلَّا ثُفَالَةٌ كَثُفَالَةِ الْقِدْرِ أَوْ نُفَاضَةٌ كَنُفَاضَةِ الْعِكْمِ، تَعْرُكُكُمْ عَرْكَ الْأَدِيمِ وَ تَدُوسُكُمْ دَوْسَ الْحَصِيدِ، وَ تَسْتَخْلِصُ الْمُؤْمِنَ مِنْ بَيْنِكُمُ اسْتِخْلَاصَ الطَّيْرِ الْحَبَّةَ الْبَطِينَةَ مِنْ بَيْنِ هَزِيلِ الْحَبِّ.

 

 

فرهنگ لغت

 

 

گويا مى بينم:) پرچم گمراهى بر جايگاه خود نصب و محکم شده، و طرفداران آن همه جا پراکنده گشته اند. شما را با پيمانه خود مى پيمايد (و با معيارهاى خود مى سنجد) و با دست هاى گشاده خويش، شاخ و برگ شما را فرو مى ريزد. رهبر اين گروه، از آيين اسلام خارج است و بر پايه گمراهى و ضلالت ايستاده; (کار به جايى مى رسد که) در آن روز جز تعداد کمى از شما باقى نمى ماند. همانند ته مانده ديگ و يا خرده نانهائى که در ته کيسه باقى مانده و به هنگام تکان دادن فرو مى ريزد (به اين هم قناعت نمى کنند; بلکه) شما را همچون پوست هايى که (به هنگام دبّاغى) به هم مى پيچند، تحت فشار قرار مى دهند و همچون زراعت درو شده مى کوبند و پايمال مى کنند، افراد با ايمان (و ممتاز) را از ميان شما جدا مى سازند (و نابود مى کنند;) همان گونه که پرندگان، دانه هاى درشت را از دانه هاى لاغر جدا مى سازند (و مى بلعند).جبّاران بنى اميّه همه چيز را درهم مى کوبند:

جمعى از شارحان نهج البلاغه اين بخش از خطبه را جدا از بخش هاى سابق دانسته اند و معتقدند در ميان اين دو، مطالب ديگرى بوده است که مرحوم «سيّد رضى» طبق روشى که دارد – که از هر خطبه قسمت هايى را که برجستگى بيشترى، مخصوصاً از نظر فصاحت و بلاغت دارد، بر مى گزيند و بقيّه را حذف مى کند – قسمت هاى ميانى اين دو بخش را انداخته است و لذا اين دسته از شارحان اين بخش را اشاره به حوادث و فتنه هاى آخرالزّمان مى دانند.

در حالى که بعضى ديگر، مانند «ابن ميثم بحرانى» معتقد به ارتباط ميان اين بخش و بخش هاى سابق هستند و آن را اشاره به گمراهان بنى اميّه و حکّام ظالم و جائر و بى دين آنها مى دانند و اين احتمال نزديکتر به نظر مى رسد. زيرا مرحوم «سيّد رضى» به هنگام گزينش بخش هاى مختلف يک خطبه، معمولا با کلمه «و منها» آنها را از هم جدا مى کند; همان گونه که در قسمت هاى نخستين همين خطبه مشاهده مى کنيم که در دو مورد بخش ها را با تعبير «و منها» جدا کرده است.

به هر حال، مى فرمايد: «(گويا مى بينم:) پرچم گمراهى بر جايگاه خود نصب و محکم شده، و طرفداران آن، همه جا پراکنده گشته اند». (رَايَةُ ضَلاَل قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا، وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا).

با اينکه خبر از حوادث آينده است تا مردم خود را براى آن آماده کنند و ضايعات و زيان هايش به حداقل برسد، ولى با اين حال، آن را به صورت فعل ماضى بيان فرموده; اشاره به اينکه اين برنامه حتماً واقع خواهد شد! همان طور که در تعبير معروف اُدبا آمده است که مضارع متحقّق الوقوع، به منزله ماضى است.

تعبير به «قَدْ قَامَتْ عَلى قُطْبِهَا» اشاره به اين است که اين پرچم ضلالت که از سوى خاندان فاسد و مفسد بنى اميّه برپا مى شود، چنان محکم خواهد شد که به اين آسانى از جا کنده نمى شود.

جمله «تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا» گر چه ظاهراً سخن از پراکندگى شاخه هاى اين پرچم است، ولى در واقع منظور پراکنده شدن طرفداران آن در تمام بلاد اسلامى است.

سپس مى افزايد: اين پرچم (اشاره به طرفداران پرچم است) «شما را با پيمانه خود مى پيمايد (و با معيارهاى خود مى سنجد) و با دست هاى گشاده خويش شاخ و برگ شما را فرو مى ريزد!»

(تَکِيلُکُمْ(1) بِصَاعِهَا، وَ تَخْبِطُکُمْ بِبَاعِهَا(2)).

اشاره به اينکه: آنها با معيارهاى خود شما را مى سنجند; هر کس با معيارشان هماهنگ باشد، مطلوب و آنها که هماهنگ نيستند نامطلوبند. اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از جمله اوّل اين است که آنها تمام مقدّرات شما را در دست مى گيرند و به هر کس آنچه بخواهند مى دهند.

جمله «تَخْبِطُکُمْ بِبَاعِهَا» – با توجّه به اينکه «تَخْبِطُ» در اينجا به معناى فروريختن برگ درخت با ضربات چوب است و «بَاع» به معناى دست هاى گشاده مى باشد – اشاره به اين است که آنان تا آنجا که دستشان مى رسد، شاخ و برگ شما را فرو مى ريزند و شما را به ضعف و ذلّت مى کشانند و اين است راه و رسم يک حکومت ظالم و خودکامه که همه چيز را با معيارهاى خود مى سازد و هر که با او هماهنگ نيست، محکوم به فنا است.

سپس امام(عليه السلام) به رهبر اين حکومت خودکامه بيدادگر اشاره کرده، مى فرمايد: «رهبر اين گروه از آيين اسلام خارج است و بر پايه گمراهى و ضلالت ايستاده!» (قَائِدُهَا خَارجٌ مِنْ الْمِلَّةِ، قائِمٌ عَلَى الضِّلَّةِ).

اين جمله که اشاره به معاويه يا ساير حکّام بنى اميه است، ناظر به اين معناست که رهبران اين گروه نه تنها مطابق قوانين اسلام عمل نمى کنند و ضروريّات دين را زير پا مى نهند، بلکه پايه و اساس کارشان گمراهى و اصرار بر ضلالت است; همانگونه که تاريخ بر اعمال و برنامه هاى آن ها گواهى مى دهد.

امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، به پايان دردناک و غم انگيز اين ماجرا اشاره کرده مى فرمايد: «(کار به جايى مى رسد که) در آن روز جز تعداد کمى از شما باقى نمى ماند: همانند ته مانده ديگ، خرده نان هائى که در ته کيسه باقى مانده و به هنگام تکان دادن، فرو مى ريزد!». (فَلاَ يَبْقَى يَوْمَئِذ مِنْکُمْ إِلاَّ ثُفَالَةٌ(3) کَثُفَالَةِ الْقِدْرِ، أَوْنُفَاضَةٌ(4) کَنُفَاضَةِ الْعَکْمِ(5)).

اين تعبير اشاره به اين است که آنها که از اين فتنه جان سالم بدر مى برند، بسيار اندکند و غير قابل توجّه! زيرا، آنها ظالمان احدى از مؤمنان با شخصيّت را سالم نمى گذارند.

به اين هم قناعت نمى کنند بلکه: «شما را همچون پوست هايى که (به هنگام دبّاغى) به هم مى پيچند، تحت فشار قرار مى دهند و همچون زراعتِ درو شده مى کوبند و پايمال مى کنند!». (تَعْرُکُکُمْ(6) عَرْکَ الأَدِيمِ(7)، وَ تَدُوسُکُمْ(8) دَوْسَ الْحَصِيدِ).

«و افراد با ايمان (و ممتاز) را از ميان شما جدا مى سازند (و نابود مى کنند;) همان گونه که پرندگان، دانه هاى درشت را از دانه هاى لاغر جدا مى کنند (و مى بلعند)». (وَ تَسْتَخْلِصُ الْمُؤْمِنَ مِنْ بَيْنِکُمُ اسْتِخْلاصَ الطَّيْرِ الْحَبَّةَ الْبَطِينَةَ(9) مِنْ بَيْنِ هَزِيلِ(10) الْحَبِّ).

اشاره به اينکه آنها به همه ستم مى کنند، ولى نسبت به مؤمنانِ باشخصيت و ممتاز، ستم مضاعفى دارند.كَأَنِّي بِهِ قَدْ نَعَقَ بِالشَّامِ وَ فَحَصَ بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي كُوفَانَ، فَعَطَفَ عَلَيْهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ وَ فَرَشَ الْأَرْضَ بِالرُّءُوسِ، قَدْ فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ وَ ثَقُلَتْ فِي الْأَرْضِ وَطْأَتُهُ، بَعِيدَ الْجَوْلَةِ، عَظِيمَ الصَّوْلَةِ؛ وَ اللَّهِ لَيُشَرِّدَنَّكُمْ فِي أَطْرَافِ الْأَرْضِ حَتَّى لَا يَبْقَى مِنْكُمْ إِلَّا قَلِيلٌ كَالْكُحْلِ فِي الْعَيْنِ، فَلَا تَزَالُونَ كَذَلِكَ حَتَّى تَئُوبَ إِلَى الْعَرَبِ عَوَازِبُ أَحْلَامِهَا. فَالْزَمُوا السُّنَنَ الْقَائِمَةَ وَ الْآثَارَ الْبَيِّنَةَ وَ الْعَهْدَ الْقَرِيبَ الَّذِي عَلَيْهِ بَاقِي النُّبُوَّةِ، وَ اعْلَمُوا أَنَّ الشَّيْطَانَ إِنَّمَا يُسَنِّي لَكُمْ طُرُقَهُ لِتَتَّبِعُوا عَقِبَهُ.

 گويا او را مى بينم که نعره اش از «شام» بلند است، و پرچم هايش را در اطراف «کوفه» به اهتزاز درآورده ! همانند شترى خشمگين و خطرناک به سوى آن مى آيد، و زمين ها را با سرها فرش مى کند! دهانش را باز کرده (و همه چيز را فرو مى بلعد). گام هايش بر زمين سنگين است (و همه مناطق را زير نفوذ خود مى گيرد) جولان او وسيع و حمله اش عظيم است.

به خدا سوگند! شما را در اطراف زمين پراکنده مى کند تا آن جا که جز تعداد کمى از شما ـ همچون بقاياى سرمه در چشم ـ باقى نماند ! اين وضع همچنان ادامه مى يابد، تا زمانى که عقل و فکر از دست رفته عرب، به او باز گردد (و در سايه عقل و درايت، دست اتّحاد به هم دهند و بر ستمگران شورند) سپس با سنّت هاى جاودانه اسلام و آثار آشکار پيامبر (صلى الله عليه وآله) و پيمان نزديکى که نشانه ميراث نبوّت بر آن باقى است، همراه و همگام باشيد، و بدانيد شيطان راههاى خويش را براى شما آسان جلوه مى دهد، تا از او پيروى کنيد!

 ويژگيهاى آن حاکم خونخوار!

امام (عليه السلام) در اين بخش خطبه، اشاره به حاکم خونخوار و سنگدل و پرقدرتى مى کند که در آينده از «شام» سربرمى آورد، و تمام کشور اسلام را به زور شمشير زير سيطره خود قرار مى دهد و اوصاف نُه گانه اى را براى او مى شمرد.

نخست مى فرمايد : «گويا او را مى بينم که نعره اش از «شام» بلند شده است» (کَأَنِّي بِهِ قَدْ نَعَقَ(1) بِالشَّامِ).

«وپرچم هايش را در اطراف «کوفه» به اهتزاز درآورده است» (وَفَحَصَ(2) بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي(3) کُوفَانَ(4)).

«وهمانند شترى خشمگين و خطرناک به سوى آن مى آيد» (فَعَطَفَ عَلَيْهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ(5)).

«و زمين را با سرها فرش مى کند !» (وَفَرَشَ الاَْرْضَ بِالرُّؤُوسِ).

«دهانش را باز کرده (و همه چيز را فرو مى بلعد)» (قَدْ فَغَرَتْ(6) فَاغِرَتُهُ).

«گام هايش بر زمين سنگين است (و همه مناطق را زير نفوذ خود مى گيرد)». (وَثَقُلَتْ فِي الاَْرْضِ وَطْأَتُهُ).

«جولان او وسيع» (بَعِيدَ الْجَوْلَةِ(7)).

«و حمله اش عظيم است» (عَظِيمَ الصَّوْلَةِ(8)).

و سرانجام مى افزايد : «به خدا سوگند شما را در اطراف زمين پراکنده مى سازد تا آن جا که جز تعداد کمى از شما ـ همچون بقاياى سرمه در چشم ـ باقى نماند !» (وَاللهِ لَيُشَرِّدَنَّکُمْ(9) فِي أَطْرَافِ الاَْرْضِ حَتَّى لاَ يَبْقَى مِنْکُمْ إِلاَّ قَلِيلٌ، کَالْکُحْلِ فِي الْعَيْنِ).

اين تعبيرات نُه گانه که معرفى کاملى از آن حاکم خونخوار، پرقدرت و بى رحم را در بردارد، نشان مى دهد که او چنان اهل ايمان را درهم مى کوبد که جز اندکى از آنها باقى نمى ماند. نفس ها را در سينه ها حبس مى کند، و قيام ها را در نطفه خفه مى نمايد، و با خون ريزى گسترده از «شام» تا «کوفه» و از «کوفه» تا مناطق ديگر را زير سيطره خود قرار مى دهد.

در اين که اين شخص با اين اوصاف کيست ؟ شارحان نهج البلاغه دو نظر مختلف دارند : گروهى آن را اشاره به «عبدالملک بن مروان» مى دانند که پنجمين خليفه اموى بوده و مردى بسيار خونخوار و جبّار بود.

با لشکرکشى عظيم خود از «شام»، «مصعب بن زبير» را که «در کوفه» حکومت مى کرد از ميان برداشت و لشکر او را در هم کوبيد، و بر «کوفه» و «عراق» مسلّط شد، سپس لشکر عظيمى به سرگردگى «حجّاج» به سوى «حجاز» فرستاد و «عبدالله بن زبير» را که در آن جا سربرآورده بود به قتل رسانيد، و «مکه» و «مدينه» را نيز تحت سلطه خود درآورد، و حتى بخشى از خانه کعبه را که گروهى از لشکريان «عبدالله بن زبير» به آن پناه برده بودند ويران ساخت.

گروه ديگرى از شارحان معتقدند اين شخص کسى جز «سفيانى» نيست، که قبل از قيام حضرت مهدى (عليه السلام) از «شام» ظاهر مى شود و خون هاى بسيارى مى ريزد و مردم را به سوى خود فرا مى خواند، و با توجه به اين که بخش هاى گذشته اين خطبه درباره ظهور حضرت مهدى (عليه السلام) بود به نظر مى رسد اين بخش هم درباره ظهور اوست و جمله هاى بالا اشاره به ظهور «سفيانى» است.

در حديثى از «حذيفة بن يمان» از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مى خوانيم : اشاره به فتنه اى که ميان اهل شرق و غرب ظاهر مى شود فرمود، سپس افزود : در اين حال «سفيانى» خروج مى کند تا به «دمشق» وارد مى شود، لشکرى به شرق مى فرستد و لشکرى به «مدينه» تا به سرزمين «بابل» و «بغداد» مى رسند، بيش از سه هزار نفر را به قتل مى رسانند و بيش از يک صد زن را مورد هتک قرار مى دهند. سپس به سوى «کوفه» سرازير مى شوند و اطراف آن را خراب مى کنند، آن گاه به «شام» باز مى گردند، در اين هنگام پرچم هدايتى از «کوفه» ظاهر مى شود و با لشکرى به سوى لشکر «سفيانى» حرکت مى کند، آنها را به قتل مى رساند، تنها يک نفر که خبر آنها را به جاى ديگر مى برد باقى مى ماند (به اين ترتيب آتش فتنه خاموش مى شود).

مرحوم «علاّمه مجلسى» بعد از نقل اين حديث مى گويد : اصحاب ما همانند اين حديث را از امام باقر (عليه السلام) و امام صادق (عليه السلام) در ضمن احاديث مهدى (عليه السلام) نقل کرده اند(10).

ولى قسمت پايانى اين خطبه ناهماهنگى هايى با اين تفسير دارد.

سپس امام (عليه السلام) در قسمت پايانى اين خطبه مى فرمايد : «اين وضع ناگوار، (خونريزى ها و ناامنى ها و تبعيدها و پراکندگى ها) همچنان ادامه مى يابد، تا زمانى که عقل و فکر از دست رفته عرب، به او باز گردد (و در سايه عقل و درايت اختلاف ها را دور بريزند و دست اتّحاد را به هم دهند، مردم را از خواب بيدار کنند و بر ستمگران بشورند)» (فَلاَ تَزَالُونَ کَذلِکَ، حَتَّى تَؤُوبَ(11) إلَى الْعَرَبِ عَوَازِبُ(12) أَحْلاَمِهَا(13)).

سپس چهار دستور به مردم مى دهد که در سايه آن مى توانند، بر حاکمان ظالم پيروز شوند و سلامت و امنيّت را به اجتماعشان باز گردانند. مى فرمايد : «با سنّت هاى جاودانه اسلام و آثار آشکار پيامبر (صلى الله عليه وآله) و پيمان نزديکى که ميراث نبوّت بر آن باقى است، همراه و همگام باشيد و بدانيد شيطان راههاى خويش را براى شما آسان جلوه مى دهد تا از او پيروى کنيد !» (فَالْزَمُوا السُّنَنَ الْقَائِمَةَ، وَ الاْثَارَ الْبَيِّنَةَ، والْعَهْدَ الْقَرِيبَ الَّذِي عَلَيْهِ بَاقِي النُّبُوَّةِ. وَاعْلَمُوا أَنَّ الشّيْطَانَ إنَّمَا يُسَنِّي(14) لَکُمْ طُرُقَهُ لِتَتَّبِعُوا عَقِبَهُ).

منظور از «سنن قائمه» ضروريات و برنامه هاى جاويدان اسلام است که در هر زمان بايد محور همه فعاليّت هاى سياسى و اجتماعى و فردى بوده باشد.

و منظور از «آثار بيّنه» آثار و رواياتى است که از طرق معتبر ثابت شده و بخش عظيمى از تعليمات و برنامه هاى اسلام در آن نهفته است.

و منظور از «عهد قريب» وصيّت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) درباره ولايت على (عليه السلام) است که ميراث پيامبر (صلى الله عليه وآله) را با خود داشت.

و منظور از «واعلموا….» اين است که در انجام امور بالا مراقب وسوسه هاى شياطين باشند، چرا که شيطان، راههاى خودرا آسان جلوه مى دهد، تا افراد را از پيمودن راه اطاعت خدا و پيشوايان معصوم ـ که به هر حال خالى از مشکلاتى نيست ـ باز مى دارد.

کسانى که بخش اخير خطبه را مربوط به حکومت «عبدالملک بن مروان» مى دانند، در اين جا گرفتار دو اشکال شده اند.

نخست اين که: مفهوم گفتار بالا اين است که ساقط کردن حکومت بنى اميه و روى کارآمدن حکومت بنى عباس، در سايه عقل و درايت عرب، و بازگشت به راه صحيح بوده است، در حالى که مى دانيم بنى عباس نيز جنايات بنى اميّه را ادامه دادند و حکومت هاى خودکامه آنان دست کمى از بنى اميه نداشت; مگر اين که گفته شود، سقوط بنى اميه و آغاز حرکت بنى عباس حساب شده و عاقلانه بود، هر چند در ادامه راه از مسير منحرف شدند.

مشکل ديگر اين که : ظهور بنى عباس بلا فاصله بعد از مرگ «عبدالملک» نبود، بلکه دهها سال طول کشيد که فرزندان «عبدالملک» حکومت کردند و سپس سقوط بنى اميه آغاز شد; مگر اين که در پاسخ اين اشکال گفته شود که حکومت فرزندان «عبدالملک» نيز ادامه حکومت خود او بود.

ولى کسانى که بخش اخير را اشاره به خروج «سفيانى» قبل از قيام مهدى (عليه السلام) مى دانند، جمله هاى بالا را چنين تفسير مى کنند که بعد از خونريزى هاى بى حساب در آخر زمان، و فساد و تباهى هايى که با خروج «سفيانى» صورت مى گيرد، پرده هاى غفلت کنار مى رود، عقل ها بيدار مى شوند و مردم آماده پذيرش حکومت الهى حضرت مهدى (عليه السلام) مى گردند، و در آن شرايط براى فراهم شدن آمادگى بيشتر بايد سنّت هاى اسلامى را حفظ کنند و نسبت به ولايت وفادار باشند.

در شرح خطبه 101 که تعبيراتى شبيه به اين خطبه بود نيز، بحث هايى درباره تطبيق آن بر حکومت «عبدالملک» آمده است.

ثبت دیدگاه

دیدگاهها بسته است.