حدیث روز
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً

شنبه, ۳۰ تیر , ۱۴۰۳ Saturday, 20 July , 2024 ساعت تعداد کل نوشته ها : 2534×

امامت (علم غیب)
        
علم غیب امام علی در نهج البلاغه
نويسنده :محمد محسن محرابیون محمدی
طلبه پایه چهارم
مدرسه بقیه‌الله قم
درس عقاید اسلامی : استاد کاظمی نیا
فهرست مطالب
Contents
چرا علم غیب؟؟؟ 3
فصل اول: علم غیب در لغت و اصطلاح علما و متکلمین
معنی علم در لغت نامه 4
علم از نظر علما به چه معناست؟؟؟ 4
معنی غیب در لغت نامه 4
فصل دوم: علم غیب در آیات و روایات
منظور از غیب در قرآن چیست ؟؟؟ 5
آیاتی دیگر… 5
آيا در روایات درمورد علم غیب بحث شده است؟ 5
فصل سوم: شبهه به علم غیب
فصل چهارم: علم غیب امام علی علیه السلام در نهج البلاغه
خطبه 108 نهج البلاغه 9
خبر از كشتار و فساد بنى اميّه: 9
هشدار و سفارش به اطاعت از اهل بيت عليهم السّلام: 9
خبر از مسخ ارزش ها در حكومت بنى اميّه: 10
دلالت خطبه 108 بر علم غیب امام علی علیه السلام 10
خطبه 128 نهج البلاغه (ملاحم، ملحمه) 11
پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 356-345 12
خطبه در يك نگاه: 12
قيام «صاحب الزنج» و شورش بردگان: 14
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید در مورد خطبه 128 17
اخبار و فتنه صاحب زنج و معتقدات او: 17
خلاصه مبحث خطبه 128 74
خطبه 138 نهج البلاغه 74
شرح آیت الله مکارم شیرازی 75
شرح ابن میثم بحرانی 76
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه 79
مخلص کلام 82
خطبه 150 نهج البلاغه 82
لغت 82
ترجمه 82
شرح آیت‌الله مکارم شیرازی: 83
خطبه در يك نگاه: 83
نکته: 86
اللغة: 87
الاعراب: 88
المعنى: 88
شرح ابن میثم بحرانی 91
خطبه 187 نهج‌البلاغه 93
شرح آیت الله مکارم شیرازی: 94
خطبه در يك نگاه: 94
حوادث وحشتناکى در پيش است! 94
پیام خطبه 97
حوادث وحشتناکى در پيش است! 99
نکته: 102
پی نوشت: 103
منهاج البراعه 106
اللغة: 107
الاعراب: 107
المعنى: 107
الترجمة: 109
شرح ابن ابی الحدید 110
اللغة: 110
الاعراب: 111
المعنى: 111
الترجمة: 113
مخلص کلام در خطبه 187 116
منابع 117
چرا علم غیب؟؟؟
علم غیب یکی از مهم ترین مسائلی است که درباره امامت مطرح می‌شود. 
علم غیب امام از نظر مفهومی و تصوری نیازمند بحث است. 
اهمیت بحث آنجاست که یکی از مهم‌ترین منابع امام نیز علم غیب است.
علم غیب نزد علمای شیعه و سنی ویژگی ها و خصوصیات متفاوتی دارد و نظرات مختلفی در این باره مطرح شده است. 
یکی از پیش نیاز های مهم در مبحث علم غیب امام، آشنایی با لغت آن است؛ سپس معنای اصطلاحی آن هم باید در نظر گرفته شود تا با کلیت این علم آشنایی لازم پیدا شود.
 
فصل اول: علم غیب در لغت و اصطلاح علما و متکلمین 
معنی علم در لغت نامه 
علم : به معنی دانستن (لغتنامه دهخدا _ ع.ل.م )
علم : درک کردن حقیقت یک چیز ( منطق _ تعریف علم) 
علم از نظر علما به چه معناست؟؟؟
علم :علم صفتی است که موجب تمایز اشیاء می‌شود و عبارت از ادراک مطلق یا حصول صور اشیاء نزد عقل است و شامل صور یقینی یا وهمی یا شکلی می‌گردد و علامه طباطبایی علم را به حصولی و حضوری تقسیم نموده و معتقد است در علم حصولی، ماهیت نزد عالم معلوم است، در حالی که در علم حضوری وجود نزد عالم معلوم است. (نظر علامه طباطبایی رحمت الله علیه) 
 معنی علم واضح شد اما حالا غیب یعنی چه؟؟؟ 
معنی غیب در لغت نامه 
غیب : ناپدیدی، دور شدن و جدا شدن، پنهانی (لغت نامه دهخدا _ غ.ی.ب) 
غیب :هر آنچه که از تو پنهان باشد «غیب» گویند (مجمل اللغه لابن فارس جلد ١ صفحه ۶۶٨)
غیب :دارای اصل صحیح است و بر چیزی که از دیده‌ها پنهان باشد دلالت می‌کند (مقایس اللغه جلد ۴ صفحه ۴٠٣)
ابن الاعرابی می‌گوید: هر آنچه از دیده‌ها پنهان باشد، اگر چه در دل حاضر باشد و می‌فرماید: صدائی را از «غیب» شنیدم یعنی از جائی که آن را نمی‌بینم و پنهان است (لسان العرب جلد ١ صفحه ۶۵۴)
فصل دوم: علم غیب در آیات و روایات 
منظور از غیب در قرآن چیست ؟؟؟ 
واژه “غیب” در برابر “شهود” است، و شهود در موردى گفته می‌شود که چیزى قابل مشاهده و محسوس باشد؛ بنابراین غیب به کلّیه امورى اطلاق می‌شود که از حسّ انسان پنهان است؛ و لذا در بعضى از آیات قرآن مجید تعبیر “ایمان به غیب” در مورد ایمان به خدا یا ایمان به روز جزا آمده است؛ «اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ». در جاى دیگرى پرهیزگاران را چنین توصیف می‌کند «همان کسانى که از پروردگارشان در نهان می‌ترسند»؛ «الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ».
حتّى ممکن است چیزى بر کسى روشن و محسوس باشد و براى دیگرى به خاطر عدم حضورش در آن مکان نامحسوس حساب شود به آن نیز غیب می‌گویند؛ چنان که در داستان یوسف(علیه السلام) می‌خوانیم که همسر عزیز مصر هنگا می‌که در غیاب یوسف اعتراف به پاکى او کرد، افزود: «ذِلکَ لِیَعْلَمَ اَنِّى لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَیْبِ»؛ (این سخن را بخاطر آن گفتم تا بداند من در غیاب به او (یوسف) خیانت نکردم).
(1). سوره بقره، آیه 3.
(2). سوره انبیاء، آیه 49.
(3). سوره یوسف، آیه 52
آیاتی دیگر…
آیات و سور (انعام: ۵٠)، (اعراف: ١٨٨)، (یونس: ٢٠)، (هود: ٣١)، (مریم: ٧٨)، (نمل: ۶۵)، (سبأ : ١۴)، (طور: ۴١)، (نجم: ٣۵)، (قلم:۴٧)، (تکویر: ٢۴) واژه «غیب» مطلق غیب را مدنظر است و به معنی «پنهان» یا «ناپیدا» آمده است.
آيا در روایات درمورد علم غیب بحث شده است؟
اصطلاح مفسران و متکلمان: واژه «غیب» در آثار تفسیری و اعتقادی نیز به دو گونه استعمال شده است؛ یکی: همان استعمال لغوی (امور پنهان از حواس)
این معنا هم شامل غیب مطلق و غیب نسبی می‌‌شود و هم شامل غیب به معنای «امور مستأثر» و امور غیر آن. و دیگری: معنای خاص که تنها به اموری اشاره دارد که دانستن آنها فقط در اختیار خدای تبارک و تعالی است (امور مستأثر). اما واژه «علم غیب» در استعمالات مفسران و متکلمان به همان دو معنایی که در اصطلاح قرآنی گذشت استفاده شده است. بنابر این، علم غیب در کاربری اول خود گاهی به کیفیت خاصی از دانش اطلاق می‌شود که ذاتی و غیرتبعی بوده و از دیگران فراگیری نشده باشد (یعنی مستفاد نباشد) و در کاربری دوم خود گاهی به خصوص علوم خاص الهی اطلاق شده است. لذا در این اصطلاح (چه در کاربری اول و چه در کاربری دوم) نیز، علم به غیب، مختص ذات خداوند است و به علم غیر خدا – هرچند ویژه باشد – به صورت مطلق «علم غیب» گفته نمی‌شود؛ بلکه به طور شایع، از لفظ «اطلاع بر مغیبات» یا «اِخبار از غیب» استفاده کرده‌اند. البته این بدان معنا نیست که مفسران یا متکلمان علم غیب را در معنای لغوی استفاده نکرده‌اند و بی‌شک، در این کاربری لغوی، دقت علمی رعایت نشده و باعث ایجاد شبهه نیز گشته است. 
فصل سوم: شبهه به علم غیب 
درباره علم غیب امامان(ع) اشکال‌ها و شبهه‌هایی مطرح است؛ برخی از آن‌ها عبارتند از:
اشکال: اگر امامان، عالم به غیب و دارای علم لدنّی‌اند، پس روایت‌هایی که در آن‌ها ایشان تصریح دارند چنین علمی ندارند چیست؟ به عنوان مثال، در حدیثی از امام صادق(ع) در جواب ادعای کسی که می‌گفت امام، عالم به غیب است، فرمود من چنین علمی ندارم و به عنوان شاهد، فرمود کنیزم کار بدی کرده که می‌خواهم او را تنبیه نمایم ولی او را نمی‌یابم.
جواب: این ایراد ناشی از عدم توجه به مجموع روایت‌های وارد شده از اهل بیت است. بر اساس ادله قرآنی و روایت‌های معصومین، امامان شیعه دارای علم غیب‌اند. بنابراین، روایت‌هایی که محتوای آن‌ها به انکار این ویژگی از ایشان اشاره دارد حتما یا مجعول است و یا از جهت تقیه بیان شده است. شاهد این مطلب نیز ادامه همین روایت است که در اشکال بیان شد. در این روایت، حضرت علم غیب را از خویش نفی نموده‌اند ولی در ادامه که به همراه راوی به مکانی دیگر می‌روند که غیر از ایشان کسی در آن‌جا نیست، با استناد به آیه قران بیان می‌‎کنند که ایشان نه تنها عالم به غیب هستند، بلکه لازم است که حجت خدا چنین علمی را داشته باشند تا بتواند مأموریت و وظیفه خویش را به بهترین وجه انجام دهد.
اشکال: اگر امامان از زمان و علت شهادت خویش باخبر بوده‌اند، وظیفه داشتند که از وقوع آن جلوگیری کنند نه اینکه به محل وقوع آن نیز بروند. مثلا اگر حضرت علی(ع) از ضربت خوردن خویش در شب ۱۹ رمضان در مسجد کوفه خبر داشت، می‌بایست به آنجا نرود. در غیر این صورت، این کار نوعی خودکشی حساب می‌شود.
جواب: چندین جواب به این اشکال داده شده است:
امام نسبت به برخی امور که در انجام وظایف امامت و رهبری مسلمانان به آن نیازی نداشتند؛ مانند زمان و علت شهادت خویش، آگاه نبوده است.
امام به طور سربسته و اجمال می‌دانست که سرانجام شهید خواهد شد؛ ولی از زمان دقیق شهادت خود آگاه نبوده است.
امام هم نسبت به ظاهر امور آگاهی داشته و هم باطن آنها. آنان در مقام علم ظاهری، مکلف به رعایت ظاهر هستند و وظایف اجتماعی خویش را بر اساس این تکلیف انجام می‌دهند، امّا در مقام آگاهی باطنی، بر اساس علمی که خداوند در جهت انجام رسالت و امامت در اختیار آنان قرار داده، از پایان حوادث و جریانات روزگار و از جمله سرنوشت خویش، باخبرند با این حال، امام وظیفه داشت نسبت به ظاهر امور عمل کند نه باطن آنها. به همین جهت، آنان نمی‌توانستند به واسطه علمی که به زمان و مکان وفات خویش داشتند، از وقوع آن جلوگیری کنند.
فصل چهارم: علم غیب امام علی علیه السلام در نهج البلاغه 
در کتاب شریف نهج‌البلاغه چند خطبه وجود دارد که علم غیب امام علی علیه السلام را اثبات می‌کند؛ خطبه ها عبارتند از :
خطبه 108، خطبه 128، خطبه 138، خطبه 150، خطبه 187
در اين خطبه ها چندین دلیل وجود دارد تا علم غیب امام علی علیه السلام ثابت گردد…
خطبه 108 نهج البلاغه
خبر از كشتار و فساد بنى اميّه:
پس آن روز كه بر شما دست يابند جز تعداد ك می‌از شما باقى نگذارند، چونان باقى مانده غذايى اندك در ته ديگ يا دانه هاى غذاى چسبيده در اطراف ظرف. شما را مانند پوست هاى چر می‌به هم پيچانده می‌فشارند، و همانند خرمن شما را به شدّت می‌كوبند، و چونان پرنده اى كه دانه هاى درشت را از لاغر جدا كند، اين گمراهان، مؤمنان را از ميان شما جدا ساخته نابود می‌كنند.
أَيْنَ تَذْهَبُ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ وَ تَتِيهُ بِكُمُ الْغَيَاهِبُ وَ تَخْدَعُكُمُ الْكَوَاذِبُ وَ مِنْ أَيْنَ تُؤْتَوْنَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ فَ «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ» وَ لِكُلِّ غَيْبَةٍ إِيَابٌ. فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيِّكُمْ وَ أَحْضِرُوهُ قُلُوبَكُمْ وَ اسْتَيْقِظُوا إِنْ هَتَفَ بِكُمْ، وَ لْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ وَ لْيَجْمَعْ شَمْلَهُ وَ لْيُحْضِرْ ذِهْنَهُ، فَلَقَدْ فَلَقَ لَكُمُ الاَمْرَ فَلْقَ الْخَرَزَةِ وَ قَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ.
 هشدار و سفارش به اطاعت از اهل بيت عليهم السّلام:
با توجّه به اين همه خطرات، روشهاى گمراه كننده شما را به كجا می‌كشاند تاريكى ها و ظلمتها، تا كى شما را متحيّر می‌سازد دروغ پردازيها تا چه زمانى شما را می‌فريبد از كجا دشمن در شما نفوذ كرده به اينجا آورده و به كجا باز می‌گرداند آگاه باشيد كه هر سر آمدى را پرونده اى، و هر غيبتى را بازگشت دو باره اى است.
مردم به سخن عالم خداشناس خود گوش فرا دهيد، دل هاى خود را در پيشگاه او حاضر كنيد، و با فريادهاى او بيدار شويد رهبر جامعه بايد با مردم به راستى سخن گويد و پراكندگى مردم را به وحدت تبديل، و انديشه خود را براى پذيرفتن حق آماده گرداند. پيشواى شما چنان واقعيّت ها را براى شما شكافت چونان شكافتن مهره هاى ظريف، و حقيقت را از باطل چون شيره درختى كه از بدنه آن خارج شود، بيرون كشيد.
فَعِنْدَ ذَلِكَ أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ وَ رَكِبَ الْجَهْلُ مَرَاكِبَهُ وَ عَظُمَتِ الطَّاغِيَةُ وَ قَلَّتِ الدَّاعِيَةُ وَ صَالَ الدَّهْرُ صِيَالَ السَّبُعِ الْعَقُورِ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْبَاطِلِ بَعْدَ كُظُومٍ وَ تَوَاخَى النَّاسُ عَلَى الْفُجُورِ وَ تَهَاجَرُوا عَلَى الدِّينِ وَ تَحَابُّوا عَلَى الْكَذِبِ وَ تَبَاغَضُوا عَلَى الصِّدْقِ. فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً وَ الْمَطَرُ قَيْظاً وَ تَفِيضُ اللِّئَامُ فَيْضاً وَ تَغِيضُ الْكِرَامُ غَيْضاً، وَ كَانَ أَهْلُ ذَلِكَ الزَّمَانِ ذِئَاباً وَ سَلَاطِينُهُ سِبَاعاً وَ أَوْسَاطُهُ أُكَّالًا [أَكَالًا] وَ فُقَرَاؤُهُ أَمْوَاتاً وَ غَارَ الصِّدْقُ وَ فَاضَ الْكَذِبُ وَ اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ وَ صَارَ الْفُسُوقُ نَسَباً وَ الْعَفَافُ عَجَباً وَ لُبِسَ الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً
 خبر از مسخ ارزش ها در حكومت بنى اميّه:
پس در آن هنگام كه امويان بر شما تسلط يابند، باطل بر جاى خود استوار شود، و جهل و نادانى بر مركب ها سوار، و طاغوت زمان عظمت يافته، و دعوت كنندگان به حق اندك و بى مشترى خواهند شد. روزگار چونان درنده خطرناكى حمله ور شده، و باطل پس از مدّت ها سكوت، نعره می‌كشد، مردم در شكستن قوانين خدا دست در دست هم می‌گذارند، و در جدا شدن از دين متّحد می‌گردند، و در دروغ پردازى با هم دوست و در راستگويى دشمن يكديگرند.
و چون چنين روزگارى می‌رسد، فرزند با پدر دشمنى ورزد، و باران خنك كننده، گر می‌و سوزش آورد، پست فطرتان همه جا را پر می‌كنند، نيكان و بزرگواران كمياب می‌شوند، مردم آن روزگار چون گرگان، و پادشاهان چون درندگان، تهيدستان طعمه آنان، و مستمندان چونان مردگان خواهند بود، راستى از ميانشان رخت بر می‌بندد، و دروغ فراوان می‌شود. با زبان تظاهر به دوستى دارند اما در دل دشمن هستند، به گناه افتخار می‌كنند، و از پاكدامنى به شگفت می‌آيند، و اسلام را چون پوستينى واژگونه می‌پوشند.
 دلالت خطبه 108 بر علم غیب امام علی علیه السلام 
حضرت علی علیه السلام پيش بيني کردند که در سال ها بعد در شهر بصره شورش می‌شود 
کشور مغولستان به ایران حمله کرده و خون زیادی به راه می‌افتد. 
در تاریخ ذکر شده است که بعد از چند سال به طور کامل و دقیق، تمام پیش‌بینی های امام علی علیه السلام به وقوع پیوست. 
این مساله بین شیعیان و اهل تسنن به طور کامل مورد قبول و قابل استناد هست. 
چیزی که این پیش‌بینی را فوق‌العاده می‌کند این است که در آن زمان هیچ کسی باور نمی‌کرد و کسی در تصورش نبوده است که جنگی شود و آنها پشت در دروازه شهر یکی یکی سر بریده شوند؛
بصره ای هایی که از حیث امنیت و آرامش به جایی رسیده بودند که خانه های مجلل و دو طبقه بنا می‌کردند. 
خانه های دو طبقه در آن زمان اصلا رواج نداشت و خیلی خانه ی سلطنتی و خفن به حساب می‌آمد. 
مخلص کلام این است که حضرت علی علیه السلام دارای علمی، غيبي و نامحدود بودند و این علم بالخصوص برای او بود و هیچکس جز او این علم پر هوده و با ارزش را دارا نبود. 
خطبه 128 نهج البلاغه (ملاحم، ملحمه) 
من كلام له (علیه السلام) فيما يخبر به عن الملاحم بالبصرة:
يَا أَحْنَفُ، كَأَنِّي بِهِ وَ قَدْ سَارَ بِالْجَيْشِ الَّذِي لَا يَكُونُ لَهُ غُبَارٌ وَ لَا لَجَبٌ وَ لَا قَعْقَعَةُ لُجُمٍ وَ لَا حَمْحَمَةُ خَيْلٍ، يُثِيرُونَ الاَرْضَ بِأَقْدَامِهِمْ كَأَنَّهَا أَقْدَامُ النَّعَامِ.
[قال الشريف يُؤمِئ بذلك إلى صاحب الزّنج].
ثُمَّ قَالَ (علیه السلام): وَيْلٌ لِسِكَكِكُمُ الْعَامِرَةِ وَ الدُّورِ الْمُزَخْرَفَةِ الَّتِي لَهَا أَجْنِحَةٌ كَأَجْنِحَةِ النُّسُورِ وَ خَرَاطِيمُ كَخَرَاطِيمِ الْفِيَلَةِ، مِنْ أُولَئِكَ الَّذِينَ لَا يُنْدَبُ قَتِيلُهُمْ وَ لَا يُفْقَدُ غَائِبُهُمْ. أَنَا كَابُّ الدُّنْيَا لِوَجْهِهَا وَ قَادِرُهَا بِقَدْرِهَا وَ نَاظِرُهَا بِعَيْنِهَا.
الْمَلَاحِم: جمع «ملحمة»، واقعه هاى عظيم و مهم.
لَجَبٌ: فرياد، صيحه.
قَعْقَعَة: صدايى كه از بهم خوردن لجام با دندانهاى اسب ايجاد می‌شود.
لُجُم: جمع لجام.
الْحَمْحَمَة: شيهه اسب يا قاطر.
سِكَك: جمع «سكّة»، راههاى هموار و صاف.
اجْنِحَة الدُّور: روزنه و دريچه خانه ها، سر درهايى كه بصورت سقفهايى كوچك بر بالاى درب خانه ها می‌سازند.
الْخَرَاطِيم: خرطومها، مقصود ناودانهاى خانه است.
از سخنان آن حضرت است كه در آن از پيشامدها و فتنه هاى بصره خبر می‌دهد:
اى احنف، گويا او را می‌بينم با ارتشى به راه افتاده كه نه غبار دارد نه هياهو، و نه صداى لجام مركبها، و نه شيهه اسبان و با پاهاى خود كه همچون پاهاى شتر مرغان است از زمين غبار بر می‌انگيزند.
[اين سخن اشاره به صاحب زنج است. سپس فرمود:]
واى بر كوچه هاى آباد، و عمارتهاى آراسته شما كه تراس هايى چون بال كركسان، و ناودانهايى چون خرطوم پيلان دارند، از آنان كه بر كشته شدگانشان كسى ن می‌گريد، و از گم شده آنان جستجو ن می‌شود. من دنيا را به دور انداخته ام، و مقدار آن را اندازه گرفته ام، و به ديده اى كه بايد به آن نظر كنم نظر كرده ام.
پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 356-345
وَمِنْ كلامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ فيما يخبر به عن الملاحم بالبصرة.
از سخنان امام عليه السلام است كه در آن نسبت به حوادث عظي می‌كه در شهر بصره واقع می‌شود پيشگويى می‌كند.
خطبه در يك نگاه:
امام عليه السلام در اين خطبه به چند نكته اشاره می‌فرمايد:
نخست از فتنه «صاحب الزنج» (گروهى از بردگان كه به سركردگى كسى كه خودرا «على بن محمّد علوى» می‌ناميد، در زمان خلافت «مهتدى عباسى» قيام كردند و ويرانيهاى زيادى ببارآوردند و خونهاى بسيارى ريختند).
اشاره به فتنه گروهى ديگر می‌كند كه مفسّران نهج البلاغه آن را به «فتنه مغول» تفسير كرده اند و عجيب اين كه هم در اين جا و هم در بخش قبل، به بسيارى از صفات آنها اشاره می‌فرمايد.
در بخش سوّم در برابر سؤال يكى از حاضران كه از امام عليه السلام می‌پرسد آيا شما صاحب علم غيب هستيد كه اين گونه خبر می‌دهيد؟ امام عليه السلام بيان جالبى در مسأله غيب دارد و فرق ميان علم ذاتى و علم اكتسابى را در اين زمينه بيان می‌كند كه در حقيقت تفسيرى است بر آيات قرآن كه در بعضى نفى علم غيب از بندگان و در بعضى اثبات علم غيب شده است.
مرحوم «ابن ميثم» در شرح نهج البلاغه خود اين خطبه را تا جمله «وناظرها بعينها» پايان داده و بقيه خطبه را، خطبه ديگرى شمرده است و مرحوم «خويى» و «ابن ابى الحديد» نيز به همين صورت عمل كرده اند، اين خطبه را به دو بخش تقسيم كرده، هر بخشى را خطبه جداگانه اى به حساب آورده اند در حالى كه مرحوم «مغنيه» در شرح خود همچون «صبحى صالح» هر دو را يك خطبه دانسته اند.
فتنه اى وحشتناک در پيش است:
در اين خطبه نخست امام (عليه السلام) «احنف بن قيس» را که از رهبران و خردمندان طايفه خود بود، مخاطب قرار داده می‌فرمايد : «اى احنف ! گويا من او را می‌بينم که با لشکرى بدون غبار و بى سروصدا، بدون حرکت افسارها وشيهه اسبان به راه افتاده، و زمين را زير قدمهاى خود که همچون پاهاى شترمرغان است در می‌نوردند !» (يَا أَحْنَفُ، کَأَنِّي بِهِ وَقَدْ سَارَ بِالْجَيْشِ الَّذِي لاَ يَکُونُ لَهُ غُبَارٌ وَلاَ لَجَبٌ(1)، وَلاَ قَعْقَعَةُ(2) لُجُم، وَلاَ حُمْحَمَةُ(3) خَيْل. يُثِيرُونَ الاَرْضَ بِأَقْدَامِهمْ کَأَنَّهَا أَقْدَامُ النَّعَامِ(4)).
امام (عليه السلام) نا می‌از اين رييس لشکر نبرده ولى قراينى که در جمله هاى بالا و جمله هاى بعد می‌آيد به خوبى نشان می‌دهد که اشاره به «صاحب الزنج» است همان مردى که در سال 255 هجرى قمرى در «بصره» قيام کرد و بردگان را دور خود جمع نمود، و فتنه بسيار عظي می‌در آن جا و نقاط ديگر بوجود آورد، که شرح آن در نکته ها خواهد آمد ان شاء الله.
تعبير به «لاَ يَکُونُ لَهُ غُبَارٌ» و جمله هاى بعد از آن به خوبى نشان می‌دهد که لشکر «صاحب الزنج» لشکر پياده اى بوده، چرا که بردگان اسب و مرکبى نداشتند که بر آن سوار شوند; گروهى پا برهنه و جان به لب رسيده بر ضدّ اربابان قيام کردند و از حدّ گذارندند و جنايات عجيبى مرتکب شدند.
تعبير به «يُثِيرُونَ الاَرْضَ بِأَقْدَامِهمْ…» نشان می‌دهد که پاهاى آنها برهنه بود و به خاطر اين که يک عمر با پاى برهنه راه رفته بودند پايشان همچون پاى شترمرغ پهن شده بود و با اين حال چابک و تندرو بودند.
مرحوم سيّد رضى به اين جا که می‌رسد می‌گويد : «يُؤْ می‌بِذلِکَ إلَى صَاحِبِ الزَّنْجِ; امام با اين سخن به «صاحب الزنج» اشاره می‌کند».
«سپس در ادامه اين سخن امام (عليه السلام) فرمود : واى بر کوچه هاى آباد و خانه هاى پر زرق و برق شما ! که بالهايى همچون بالهاى کرکسان و خرطومهايى همچون خرطوم فيل ها دارد ! (واى بر آنها) از (فتنه) اين گروه که کسى بر کشتگانشان گريه ن می‌کند و از گم شدگانشان جستجو ن می‌شود» (ثمّ قال (عليه السلام) : وَيْلٌ لِسِکَکِکُمُ(5) الْعَامِرَةِ، وَالدُّورِ الْمُزَخَرَفَةِ(6) الَّتِي لَهَا أَجْنِحَةٌ(7) کَأَجْنِحَةِ النُّسُورِ(8) وَخَرَاطِيمُ(9) کَخَرَاطِيمِ الْفِيَلَةِ، مِنْ أُولئِکَ الَّذِينَ لاَ يُنْدَبُ قَتِيلُهُمْ، وَلاَ يُفْقَدُ غَائِبُهُمْ).
از تعبيرات فوق به خوبى استفاده می‌شود که «بصره» در آن زمان بسيار آباد بوده (هر چند بردگان در نهايت بدبختى و عسرت زندگى می‌کردند) خانه هاى آنها همچون قصرهايى بوده که بالکنها و سايه بانهاى زيبا و ناودانهاى خرطوم مانند جالب، بر زيبايى آن می‌افزوده است و چنانکه خواهد آمد، همه اينها با شورش «صاحب الزنج» به ويرانى کشيده شد و صاحبان آن قصرهاى زيبا در خاک و خون غلطيدند.
تعبير به «لاَ يُنْدَبُ قَتِيلُهُمْ، وَلاَ يُفْقَدُ غَائِبُهُمْ» به خوبى نشان می‌دهد که اين بردگان نه خانه و خانواده اى داشتند و نه اقوام و بستگانى که بر کشتگانشان گريه کنند و از گم شدگانشان جستجو نمايند، و اين از اوصاف بردگان آن زمان بود که با قهر و غلبه از کشورهاى دور دست مخصوصاً آفريقا آنها را به داخل ممالک اسلا می‌و غير اسلا می‌ می‌آوردند و بر خلاف دستورات اسلام همچون حيوانات با آنها رفتار می‌کردند و قيام «صاحب الزنج» عکس العملى بود در برابر اين رفتار غير اسلا می‌و غير انسانى.
سپس در پايان اين سخن می‌فرمايد : «من دنيا را به رو افکنده ام و آن را به قدر شايستگى اش اندازه گيرى کرده ام و با چشم خودش به آن نگريسته ام !» (أَنَا کَابُّ(10) الدُّنْيَا لِوَجْهِهَا، وَقَادِرُهَا بِقَدْرِهَا، وَنَاظِرُهَا بِعَيْنِهَا).
اين سه جمله اشاره به بى ارزش بودن متاع دنيا در نظر امام (عليه السلام) است گويى دنيا موجود زنده شرور و بى ارزشى است که امام (عليه السلام) او را به رو افکنده و ارزش ناچيزى براى آن قائل شده، و با چشم حقارت به آن نگريسته است.
اين تعبير شبيه تعبير مشهور ديگرى است که از امام (عليه السلام) در کلمات قصار نقل شده است آن جا که می‌فرمايد : «يا دُنْيا يا دُنْيا إلَيْکِ عَنِّي أَبي تَعَرَّضْتِ أَمْ إلَيَّ تَشَوَّقْتِ ؟ لاَ حَانَ حِيْنُکِ هَيْهَاتَ ! غُرِّي غَيْرِي لاَ حَاجَةَ لِي فِيْکِ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلاثَاً لا رَجْعَةَ فِيْها; اى دنيا ! اى دنيا ! از من دور شو ! خودرا به من عرضه می‌کنى ؟ و اشتياق به من نشان می‌دهى ؟ هرگز آن زمان که تو مرا بفريبى فرا نرسد ! هيهات ! دور شو ! ديگرى را فريب ده ! من نيازى به تو ندارم تو را سه طلاقه کرده ام که رجوعى به آن نيست»(11).
تمام بدبختى دنياپرستان آن است که دنيا را به طور صحيح ارزيابى ن می‌کنند و با چشم ديگر به آن می‌نگرند و سردرپاى آن می‌نهند و همه چيز خودرا در راه آن قربانى می‌کنند اما اين که اين جمله چه ارتباطى با جمله هاى قبل درباره خطرات و فسادهاى «صاحب الزنج» می‌تواند داشته باشد ؟
شارحان معروف «نهج البلاغه» به توضيح اين مطلب نپرداخته اند، ولى ممکن است ارتباط از اين نظر باشد که مردم «بصره» به خاطر دنياپرستى به آن روز افتادند، قصرها را آباد و خانه ها را پر زرق و برق و زندگى خودرا مملوّ از اسراف و تبذير کردند در حالى که بردگان زيادى در شهر آنها و در مزارع اطراف در بدترين حالات زندگى داشتند. و بلاهاى وحشتناکى که بر سر آنها از طرف زنگيان می‌رسد نتيجه اعمال خود آنهاست.
قيام «صاحب الزنج» و شورش بردگان:
در سال 255 هجرى در عهد حکومت خليفه عباسى «المهتدى» مردى در «بصره» ظهور کرد که خودرا «على بن محمّد» از نسل «امام زين العابدين (عليه السلام) و زيد بن على (عليه السلام)» می‌ناميد و بردگان را به مخالفت با مالکان خود فراخواند و از آن جا که بردگان در سخت ترين شرايط زندگى می‌کردند گروهى در مزارع و باغات، و گروهى در خانه ها به خدمت هاى طاقت فرسا با کمترين بهره مندى از زندگى، مشغول بودند دعوت او را به سرعت پذيرا شدند و در گروه هاى صد نفرى و هزار نفرى به او پيوستند. او به آنها وعده می‌داد که نه فقط شما را از بندگى آزاد می‌کنم، بلکه مالکان شما را همراه با اموال و مزارعشان ملک شما قرار خواهم داد.
و از آن جا که جامعه آن روز گرفتار فاصله طبقاتى شديدى شده بود، گروهى مرفه در قصرها زندگى می‌کردند که اميرمؤمنان (عليه السلام) در خطبه بالا به وضع خانه هاى پرزرق و برق آنها اشاره فرموده و گروه ديگرى بدترين شرايط زندگى را داشتند، جمعى عظيم از محرومان (غير از بردگان) نيز به آنان پيوستند و به اين ترتيب لشکر عظي می‌براى او فراهم شد.
او آتش انتقام جويى را در دل بردگان و محرومان شعله ور ساخت تا آن جا که پس از پيروزى بر ثروتمندان و برده داران دستور می‌داد هر يک از اربابان خودرا پانصد تازيانه بزنند، و زنان آنها را اسير می‌کرد و براى تحقير آنها هر يک را به دو سه درهم می‌فروخت و در اختيار مردان يا زنان زنجى (سياه پوست) قرار می‌داد.
مورخ مشهور «مسعودى» در «مروج الذهب» می‌گويد : «صاحب الزنج» بزرگ و کوچک و مرد و زن را می‌کشت و اموال و وسايل آنها را می‌سوزاند و خانه هايشان را خراب می‌کرد و در يک مورد در «بصره» سيصد هزار نفر را به قتل رسانيد و آنها که از اين کشتار به بيابان ها فرار کردند مجبور شدند که از گوشت حيواناتى همچون سگ و موش و گربه تغذيه کنند و گاه گوشت انسان هاى مرده را می‌خوردند.
او بر بخش عظي می‌از عراق و ايران مسلّط شد و قيام و فرمانروايى او بيش از چهارده سال طول کشيد (و اين نشان می‌دهد که شورش او يک شورش زودگذر نبود بلکه ريشه در اعماق جامعه آن روز داشت).
کار «صاحب زنج» تا جايى بالا گرفت که نزديک بود دولت عباسى را براندازد ولى سرانجام «ابو احمد» ملقب به «موفق» برادر خليفه عباسى با لشکرى عظيم و وسايل جنگى فراوان به جنگ او برخاست و بعد از نبردى طولانى و خونبار در ماه صفر سال 270 هجرى او را کشت و لشکرش پراکنده شدند.
درباره شورش زنگيان و قيام «صاحب زنج» کتاب هاى متعددى به رشته تحرير درآمده است و به يقين پديده اى نبود که بتوان آسان از کنارش گذشت زيرا جمع آورى کردن لشکرى که به گفته بعضى از مورخان هشتصد هزار نفر و به گفته بعضى ديگر سيصد هزار نفر بود در آن عصر و زمان کار آسانى نبود، همچنين برخوردارى از يک حکومت نسبتاً طولانى مدت، و اينها همه، نشان می‌دهد که اين شورش، ريشه هايى قوى در نابسامانى هاى جامعه آن روز و بى عدالتى ها داشت هر چند اين شورش نيز سرچشمه مظالم و جنايت هاى بى شمارى شد.
در اين جا ذکر چند مطلب لازم به نظر می‌رسد :
1. بعضى از نويسندگان، شورش «صاحب زنج» را به قيام بردگان در «ايتاليا» به رهبرى «اسپارتاکوس» تشبيه کرده اند که در سال 73 قبل از ميلاد قيام کرد و گروه عظي می‌از بردگان را گرد خود جمع کرد و با ثروتمندان و مرفّهين جنگيد و پيروزيهايى بدست آورد و سرانجام با 40 هزار برده در سال 71 قبل از ميلاد به قتل رسيد ولى ظاهر اين است که قيام «صاحب زنج» تفاوت بسيار با قيام او داشته، چرا که قيام «صاحب زنج» بسيار گسترده تر بود و سرانجام حکومتى تشکيل داد که بر بخش عظي می‌از عراق و ايران سلطه داشت و 14 سال به طول انجاميد، ولى به هر حال او مردى خونخوار و بى رحم و جنايتکار بود هر چند بهانه هاى نسبتاً منطقى براى شورش و قيام خود داشت.
2 . همان گونه که گفتيم «صاحب زنج» خودرا «على بن محمّد» می‌ناميد و از نواده هاى امام سجّاد (عليه السلام) و لقب علوى را براى خود انتخاب کرده بود ولى ظاهراً اين امر واقعيت نداشت و تنها براى اين بود که به کار خود مشروعيتى بخشد و از آبروى خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان على (عليه السلام) در ميان مسلمين بهره گيرد.
لذا در حديثى از امام حسن عسکرى (عليه السلام) می‌خوانيم : «صاحِبُ زنْجِ لَيْسَ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ; صاحب الزنج از ما اهل بيت نيست»(12).
همان گونه که از بحثهاى سابق بدست آمد شورش «صاحب زنج» در اواخر عمر امام حسن عسکرى(عليه السلام) و مقارن با ميلاد مسعود حضرت مهدى صاحب الزمان (عج) بود.
3 . شورش «صاحب زنج» و فتنه او هر چند در ظاهر به عنوان حمايت از بردگان و محرومان اجتماع بود ولى در عمل از اين هدف منحرف شد، ويرانى هاى عظي می‌به بار آورد و خونهاى بى گناهان زيادى را بر خاک ريخت و به گفته «مسعودى» در «مروج الذهب»(13) پانصد هزار نفر از زن و مرد و کودک را به خاک و خون کشيد و اين کمترين عددى است که درباره کشته هاى او نوشته اند و به گفته بعضى از مؤرّخان هنگا می‌که دو سال بعد از قيامش وارد «بصره» شد «مسجد جامع» و خانه هاى زيادى را به آتش کشيد و حتّى چهارپايان در آتش سوختند و حريق تمام «بصره» را فرا گرفت و در کوچه هاى «بصره» جوى خون جارى شد(14).
4 . «صاحب زنج» با تمام نقاط ضعف و منفى که داشت داراى نقاط مثبتى از جمله خط خوب و آگاهى به علم نحو و نجوم بود و اشعارى از او نقل شده که نشان می‌دهد از ذوق شعرى بالايى برخوردار بوده از جمله اشعار زير است :
لَهْفَ نَفْسِي عَلَى قُصُور بِبَغْدا دَ، وَمَا قَدْ حَوَتْهُ کُلُّ عَاص
وَخُمُور هُناکَ تُشْرَبُ جَهْراً وَرِجال عَلَى الْمَعَاصِي حِراص
لَسْتُ بِابْنِ الْفَواطِمِ الْغُرِّ إنْ لَمْ أَجُلِ الْخَيلَ حَوْلَ تَلکَ الْعِراصِ
رَأَيْتُ الْمُقَامَ عَلَى الاِْقْتِصَادِ قثُوعاً بِهِ ذِلَّةً فِي الْعِبادِ.(15)
واى بر قصرهايى که در بغداد است و آنچه عاصيان در اختيار گرفته اند
و شرابهايى که در آن جا آشکار نوشيده می‌شود و مردانى که حريص بر معاصى هستند
من فرزند فاطمه هاى نورانى و درخشنده و باشکوه نباشم اگر اسبها را بر گرد آنها به حرکت درنياورم
من معتقدم ميانه روى کردن سبب ذلت بندگان است.
از اشعار ديگرى که منسوب به اوست اين است که :
وَإنَّا لَتُصْبَحُ أَسْيَافُنَا إذا مَا انْتَضَيْن لِيْوَم سُفُوک
مَنَابِرُهُنَّ بُطُونُ الاَکُفِّ وَاَغْمَادُهُنَّ رُؤسُ الْمُلوُکِ.(16)
شمشيرهاى ما هنگا می‌که براى روز خون ريزى از غلاف برآيد
منابر و قرارگاه آنها کف دست ها و غلاف آنها سرهاى پادشاهان خواهد بود
اين دو بيت پر معنا به خوبى روحيه و اهداف او را مشخص می‌کند.(17)
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 85
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید در مورد خطبه 128
از سخنان آن حضرت (ع) درباره خونريزيهاى آينده در بصره [اين خطبه با عبارت «يا احنف كانى به و قد سار بالجيش الذى لا يكون الذى له غبار و لا لجب» (اى احنف گويى او [صاحب زنج ] را می‌بينم كه با سپاهى حركت می‌كند كه گرد و خاك و بانگ هياهو ندارد) شروع می‌شود و ضمن همين خطبه به موضوع تركان هم اشاره فرموده است. ابن ابى الحديد پس از توضيح چند لغت و اصطلاح دو مبحث تاريخى مهم زير را آورده است ].
اخبار و فتنه صاحب زنج و معتقدات او:
صاحب رنج، «سالار زنگيان» به سال دويست و پنجاه و پنج هجرى در ناحيه فرات بصره ظهور كرد و خودش به ياوه نسب خويش را چنين بيان كرد كه على بن- محمد بن احمد بن عيسى بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام است و سياهانى كه به لايروبى و تخليه قناتها و نمك رودخانه ها اشتغال داشتند همگى در بصره پيرو او شدند.
بيشتر مردم و به ويژه طالبيها در مورد نسب او طعن می‌زنند و آن را درست ن می‌دانند. عموم نسب شناسان اتفاق نظر دارند كه او از قبيله عبد القيس است و نام و نسب اصلى او على بن محمد بن عبد الرحيم است و مادرش از قبيله اسد و از تيره اسد بن خزيمه است و جد مادرش محمد بن حكيم اسدى و از مردم كوفه است، او يكى از كسانى بوده كه همراه زيد بن على بن حسين عليه السلام بر هشام بن عبد الملك خروج كرده است و چون زيد كشته شد محمد گريخت و خود را به رى رساند و در دهكده يى كه نامش ورزنين بود مقيم شد، او مدتها در همين دهكده اقامت داشت و على بن محمد صاحب زنح در اين دهكده متولد شد و همانجا پرورش يافت. نام جدش عبد الرحيم و مردى از قبيله عبد القيس است و محل تولد عبد الرحيم طالقان بود بعدها به عراق آمد و كنيزى از مردم سند خريد و آن كنيز محمد را براى عبد الرحيم زاييد.
على بن محمد به گروهى از وابستگان و بردگان بنى عباس از جمله غانم شطرنجى و سعيد صغير و بشير كه خدمتكار منتصر عباسى بود پيوسته و زندگى او از ناحيه ايشان و گروهى از نويسندگان و دبيران دستگاه خلافت اداره می‌شد او آنان را با شعر خويش ستايش می‌كرد و از آنان تقاضاى بخشش داشت و به كودكان خط، نحو و نجوم می‌آموخت. شعرش پسنديده و دلنشين و روان بود، لهجه او در شعر فصيح و روان و خود داراى همت بلند بود و به خويش وعده رسيدن به كارهاى بلند مرتبه را می‌داد و راهى براى رسيدن به آن نداشت و از جمله اشعار او اين قصيده مشهور اوست كه مطلع آن چنين است: «درنگ كردن و قناعت بر اقتصاد و ميانه روى را، ميان بندگان زبونى و خوارى می‌بينم».
و در همين قصيده می‌گويد: «هرگاه شمشير برنده در نيام خود قرار گيرد به روز شجاعت شمشير ديگر از آن پيشى می‌گيرد».از ديگر اشعار منسوب به او اين ابيات است.«همانا شمشيرهاى ما فقط براى روزى كه در آن بسيار خون بريزد بركشيده می‌شود، كف دستهاى ما قبضه آنها و سرهاى پادشاهان نيام آنهاست».و از شعر او در غزل اين ابيات است: «چون منازل معشوقكان در ديار آنان آشكار شد و نتوانستم نياز كسى را كه به آنجا می‌رسد برآورم…» و از شعر او خطاب به نفس خود چنين است: «چون با من ستيز می‌كند به او می‌گويم يا به مرگى كه تو را راحت كند بساز يا به بالا رفتن از منبر، آنچه مقدر شده است بزودى صورت می‌گيرد، بر آن شكيبا باش و آنچه كه مقدر نشده است براى تو امان خواهد بود». 
مسعودى در كتاب مروج الذهب خود می‌نويسد: كارهاى على بن محمد
صاحب زنج دلالت بر اين دارد كه او از اعقاب ابو طالب – و علوى- نيست و حق با كسانى است كه ادعاى او را در مورد نسبش ن می‌پذيرند، زيرا ظاهر احوال او و كارهاى او در مورد كشتن زنان و كودكان و پيرمردان فرتوت و بيمار نشان اين است كه او پيرو مذهب خوارج بوده است و روايت شده است كه يك بار خطبه خواند و ضمن خطبه خود گفت: «لا اله الا اللّه و اللّه اكبر اللّه اكبر لا حكم الا للّه» وانگهى ارتكاب گناهان را شرك می‌دانست. برخى از مردم در مورد دين او هم طعنه زده و او را متهم به الحاد و زنديق بودن دانسته اند و از ظاهر كار او نيز همين گونه استنباط می‌شود كه در آغاز كار خود به جادوگرى و تنجيم و كار با اسطرلاب سرگرم بوده است.
ابو جعفر محمد بن جرير طبرى گفته است: على بن محمد كه در سامرا معلم كودكان بود و دبيران و نويسندگان را ستايش می‌كرد و مدح می‌گفت و از مردم تقاضاى بخشش می‌كرد به سال دويست و چهل و نه به بحرين رفت و آنجا مدعى شد كه او على بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيد الله بن عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام است و در شهر «هجر» مردم را به اطاعت از خويش فرا خواند. گروه بسيارى از مردم هجر از او پيروى كردند و گروه ديگرى دعوت او را نپذيرفتند، به همين سبب ميان كسانى كه دعوت او را پذيرفته بودند و آنان كه آن را رد كرده بودند نوعى تعصب و درگيرى پديد آمد كه در آن ميان گروهى كشته شدند. با اين پيشامد او از هجر به احساء رفت و به گروهى از تيره بنى سعد قبيله بنى تميم كه به آن بنى شماس می‌گفتند پناه برد و ميان ايشان ماند.
مردم بحرين چنانكه گفته اند او را ميان خودشان همچون پيامبر (ص) می‌دانستند و سرانجام براى او خراج جمع می‌شد و فرمانش ميان ايشان نافذ شد و به پاس او با مأموران و كسان حكومت جنگ كردند و گروه بسيارى از ايشان كشته شدند. آنان اين موضوع را براى او ناپسند شمردند او ناچار شد از پيش ايشان به صحرا و باديه كوچ كند. چون به صحرا رفت گروهى از مردم بحرين و از جمله ايشان مردى از مردم احساء كه نامش يحيى بن محمد ازرق و وابسته بنى دارم بود و يحيى بن ابى تغلب كه بازرگانى از مردم هجر بود و يكى از سياهان وابسته به بنى حنظله كه نامش سليمان بن جامع بود و در بحرين فرمانده لشكر صاحب زنج بود، با او همراه شدند.
على بن محمد صاحب زنج در صحرا از قبيله يى به قبيله ديگر می‌رفت و از او نقل كرده اند كه می‌گفته است: در همين روزها نشانه ها و آياتى از امامت و رهبرى من به من ارزانى شد، از جمله اين نشانه ها اين بود كه سوره هايى از قرآن كه حفظ نبودم به من القاء شد و بر زبانم جارى گرديد و در يك ساعت همه را حفظ شدم و آنها سوره هاى- سبحان- اسراء- و كهف و صاد بود، ديگر از نشانه ها آن بود كه خود را بر بستر خويش افكندم و فكر می‌كردم كه آهنگ كجا كنم كه صحرا براى من نامناسب بود و از نافرمانى ساكنانش به ستوه آمده بودم در همين حال ابرى آشكار شد و بر من سايه افكند و رعد و برق زد، آواى رعد به گوشم رسيد كه مرا مخاطب قرار داد و به من گفته شد به بصره برو. به يارانم كه بر گرد من بودند گفتم: با بانگ اين رعد به من فرمان داده شد به بصره بروم.
همچنين درباره او نقل شده به هنگام رفتن به صحرا مردم آنجا را دچار اين توهم كرد كه او همان يحيى بن عمر است كه به روزگار حكومت مستعين در كوفه كشته شده است.بدين گونه گروهى از آنان را فريب داد و گروهى از ايشان بر او جمع شدند.صاحب زنج با آنان به ناحيه اى از بحرين كه نامش «ردم» بود حمله كرد و ميان او و مردم ردم جنگى سخت در گرفت كه به زيان صاحب زنج و يارانش تمام شد و گروه بسيارى از ايشان كشته شدند. عربها از گرد او پراكنده شدند. و مصاحبت با او را خوش ن می‌داشتند.چون اعراب از گرد او پراكنده شدند و ماندن در صحرا براى او نامناسب شد از آنجا به بصره آمد و در محله بنى ضبيعة فرود آمد و گروهى از او پيروى كردند كه از جمله ايشان على بن ابان معروف به مهلبى بود كه از اعقاب مهلب بن ابى صفرة بود و دو برادرش محمد و خليل و كسان ديگرى بودند. ورود او به بصره به سال دويست و پنجاه و چهار بود، و كارگزار سلطان در آن شهر محمد بن رجاء بود.
ورود او به بصره هنگا می‌بود كه ميان دو طائفه بلاليه و سعديه فتنه اى در گرفته بود و صاحب زنج طمع و آرزو داشت كه يكى از آن دو گروه به او گرايش پيدا كنند، او چهار تن از ياران خويش را گسيل داشت تا مردم را به بيعت با او دعوت كنند و آن چهار تن محمد بن سلم قصاب هجرى و بريش قريعى و على ضراب و حسين صيدنانى بودند و در بحرين از ياران صاحب زنج بودند. هيچكس از مردم شهر بصره به آنان پاسخ نداد و لشكريان بر آنها تاختند، آنان پراكنده شدند و على بن- محمد از بصره گريخت. محمد بن رجاء، عامل سلطان در بصره، به تعقيب او پرداخت ولى به او دست نيافت. به محمد بن رجاء خبر دادند كه گروهى از اهل بصره به على بن محمد، صاحب رنج، گرايش يافته اند، او آنان را گرفت و زندانى ساخت. همسر على بن محمد و پسر بزرگش و كنيز باردارى را هم كه داشت با آنان به زندان افكند.
على بن محمد، صاحب زنج آهنگ بغداد كرد و گروهى از ويژگانش همراهش بودند كه از جمله ايشان محمد بن سلم و يحيى بن محمد و سليمان بن جامع و بريش قريعى بودند. آنان چون به بطيحة رسيدند يكى از وابستگان باهلى ها كه كارهاى بطيحه را عهده دار بود متوجه ايشان شد و آنان را گرفت و پيش محمد بن ابى عون كه عامل سلطان در واسط بود فرستاد. صاحب زنج چندان نسبت به محمد بن ابى عون حيله گرى و چاره انديشى كرد كه خودش و يارانش از دست او رها شدند و به بغداد رفت و يك سال در آن شهر مقيم بود. او در آن سال خود را از منسوبان و اعقاب محمد بن احمد عيسى بن زيد معرفى می‌كرد و چنان می‌پنداشت كه در آن سال هنگام اقامت در بغداد برايش نشانه ها و آياتى آشكار شده است و آنچه را در ضمير يارانش بوده و آنچه را كه هر يك از ايشان، انجام می‌داده است شناخته و دانسته است و از خداوند خود خواسته است حقيقت امورى را كه در نفس اوست به او بشناساند. او براى خود كتابى را می‌ديده كه روى ديوار نوشته می‌شده است و نويسنده آن ديده ن می‌شده است.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: سالار زنگيان در بغداد توانست گروهى را به خود مايل كند كه از جمله ايشان جعفر بن محمد صوحانى از اعقاب زيد بن صوحان عبدى و محمد بن قاسم و دو غلام از خاندان خاقان بنامهاى مشرق و رفيق بودند، صاحب زنج مشرق را حمزه نام نهاد و كنيه ابو احمد به او داد و رفيق را جعفر نام نهاد و كنيه ابو الفضل به او داد.چون آن سال را در بغداد گذراند آخر سال محمد بن رجاء از بصره معزول شد و سران آشوب از قبايل بلاليه و سعديه در بصره قيام كردند و زندانها را گشودند و هر كس را كه زندانى بود رها كردند و از جمله خويشاوندان و فرزندان صاحب زنج هم همراه ديگران رهايى يافتند، چون اين خبر به او رسيد از بغداد بيرون آمد و آهنگ بصره كرد و در رمضان سال دويست و پنجاه و پنج در حالى كه على بن- ابان مهلبى همراهش بود وارد بصره شد. هنگا می‌كه او در بغداد بود فقط مشرق و رفيق و چهار تن ديگر از ويژگانش همراهش بودند و آن چهار تن يحيى بن محمد و محمد بن سلم و سليمان بن جامع و ابو يعقوب معروف به جريان بودند و آنان همگى حركت كردند و در جايى كه نامش «بر نخل» و از سرزمين هاى بصره بود و در كوشكى كه معروف به كوشك قريشى بود و كنار جويى كه معروف به عمود ابن منجم بود و آن را فرزندان موسى بن منجم حفر كرده بودند، فرود آمدند. سالار زنگيان آنجا چنان وانمود كه نماينده و وكيل فرزندان واثق عباسى است كه نمك شوره زارهاى آنان را بفروشد.
طبرى می‌گويد: از ريحان بن صالح كه يكى از بردگان شورگى زنگى و نخستين برده سياه پوستى است كه به صاحب زنج پيوسته است چنين نقل شده كه می‌گفته است: من بر بردگان و غلامان مولاى خود گماشته بودم و براى آنان آرد می‌بردم همان هنگام كه صاحب زنج ساكن كوشك قرشى بود و چنين وانمود می‌كرد كه نماينده فرزندان واثق است، از آنجا می‌گذشتم ياران او مرا گرفتند و پيش او بردند و به من فرمان دادند بر او به امارت سلام دهم و چنان كردم، سالار زنگيان پرسيد: از كجا می‌آيم: به او گفتم كه: از بصره آمده ام. گفت: آيا در مورد ما در بصره خبرى شنيده اى گفتم: نه. پرسيد: خبر قبايل بلالى و سعدى چيست گفتم: در مورد ايشان خبرى نشنيده ام. در مورد بردگان شورگى كه در نمكزارها كار می‌كنند از من پرسيد و گفت: براى هر يك از ايشان چه مقدار خرما و سويق و آرد داده می‌شود و شمار كارگران آزاد و برده شوره زارها چند است هر چه می‌دانستم به او گفتم و او مرا به آيين خويش فرا خواند، پذيرفتم، به من گفت: چاره سازى كن و هر كس از بردگان را كه می‌توانى پيش من بياور و به من وعده داد كه مرا بر همه كسانى كه پيش او بياورم فرمانده خواهد ساخت و نسبت به من نيكى خواهد كرد و مرا سوگند داد كه هيچكس را به محل او آگاه نگردانم و پيش او برگردم، آنگاه مرا رها كرد و من آردى را كه همراه داشتم براى بردگان مولاى خود بردم و آن خبر را به ايشان دادم و براى صاحب زنج از آنان بيعت گرفتم و از سوى او به ايشان وعده نيكى و ثروتمند شدن دادم.
فرداى آن روز پيش صاحب زنج برگشتم، رفيق، همان غلام خاندان خاقان كه او را براى دعوت از بردگان كارگر شوره زارها فرستاده بود، پيش او برگشته بود و يكى از دوستان خود را كه نامش شبل بن سالم بود با خود آورده بود و گروهى ديگر از ايشان را هم به بيعت با صاحب زنج فرا خوانده بود. رفيق پارچه حريرى را كه صاحب زنج فرمان داده بود براى پرچم بخرد خريده و با خود آورده بود، صاحب زنج با مركب سرخ اين آيه را بر آن پارچه نوشت كه: «همانا خداوند از مومنان جانها و مالهاى ايشان را می‌خرد با تعهد به اينكه بهشت براى آنان است و در راه خدا جنگ كنند…» تا آخر آيه، همچنين نام خود و پدرش را بر آن درفش نوشت و آن را بر سر پارويى آويخت و سحرگاه شب شنبه دو شب باقى مانده از رمضان خروج كرد.
چون به پشت كوشكى كه در آن مقيم بود رسيد، گروهى از بردگان مردى از صاحبان شوره زارها كه معروف به عطار بود و در حال رفتن بر سركار خود بودند او را ديدند، صاحب زنج فرمان داد سر كارگر ايشان را گرفتند و شانه هايش را بستند و از بردگان كارگر كه پنجاه تن بودند خواست به او ملحق شوند و آنان به او پيوستند. از آنجا به جايى رفت كه معروف به سنايى بود. بردگانى كه آنجا بودند و شمارشان پانصد تن بود به او پيوستند و برده يى كه به ابو حديد معروف بود ميان ايشان بود. سالار زنگيان فرمان داد سر كارگر آن گروه را هم گرفتند و شانه هايش را بستند و از آنجا به جايى كه به سرافى معروف است رفت. بردگان آنجا هم كه يكصد و پنجاه تن بودند
و زريق و ابو الخنجر هم در زمره آنان بودند به او پيوستند، سپس به شوره زار ابن عطاء رفت و طريف و صبيح چپ دست و راشد مغربى و راشد قرمطى را گرفت و اين اشخاص سران و بزرگان سياهان بودند كه به امارت و فرماندهى لشكر زنگيان رسيدند و او همراه ايشان هشتاد برده ديگر هم گرفت.
آنگاه به جايى كه معروف به نام برده سهل آسيابان است آمد و همه بردگانى را كه آنجا بودند به خود ملحق ساخت و در آن روز پيوسته چنين می‌كرد تا آنكه گروه بسيارى از سياهان پيش او جمع شدند، صاحب زنج آخر آن شب ميان ايشان به پاخاست و خطبه يى ايراد كرد و به آنان وعده و نويد داد كه آنان را به رياست و فرماندهى خواهد رساند و صاحب اموال و املاك خواهند شد و سوگندهاى استوار خورد كه نسبت به ايشان هيچگونه مكر و خيانت نخواهد كرد و آنان را خوار و زبون نخواهد ساخت و از هيچ نيكى نسبت به آنان خوددارى نخواهد كرد.آنگاه گماشتگان بر آن بردگان و سركارگران را احضار كرد و گفت: می‌خواستم به سبب رفتارى كه با اين بردگان داشتيد و آنان را با زور به استضعاف كشانديد و كارهايى را كه خداوند بر شما حرام داشته است نسبت به آنان روا داشتيد و آنچه را كه يارا و توانش را نداشتند بر آنان بار كرديد گردن بزنم ولى يارانم درباره شما با من سخن گفتند و چنان مصلحت ديدم كه آزادتان كنم.
سركارگران به سالار زنگيان گفتند: خداوند كارهايت را اصلاح كند اينان همگى غلامان و بردگان گريزپا هستند و بزودى از پيش تو خواهند گريخت، نه ترا رعايت می‌كنند و نه ما را، بهتر آن است كه از صاحبان آنان اموالى بگيرى و ايشان را رها كنى- صاحب زنج به بردگان فرمان داد تا شاخه هاى سبز و تر و تازه خرما آوردند و هر گروه نماينده و سركارگر خود را بر زمين افكند و به هر يك پانصد ضربه شاخه زد و به طلاق زنانشان سوگندشان داد كه كسى را از جايگاه او آگاه نسازند و آنان را رها كرد.آنان همگى به بصره رفتند و مردى از ايشان از رودخانه دجيل [اهواز] عبور كرد و به شورگيان گفت: مواظب بردگان خود باشيد و آنان را حفظ كنيد، و آنجا پانزده هزار برده سياه بود. صاحب زنج حركت كرد و از رود دجيل گذشت و با ياران خويش به نهر ميمون رفت و سياهان و زنگيان از هر سو پيش او جمع شدند.
چون روز عيد فطر رسيد بردگان را جمع كرد و سخنرانى كرد و ضمن آن گفت: آنان در چه سختى و بدبختى بودند و خداوند رهايشان ساخت و او می‌خواهد قدر و منزلت آنان را بالا ببرد و مالك بندگان و اموال و خانه كند و ايشان را به بلند- مرتبه ترين كارها برساند و سپس در اين باره براى آنان سوگند خورد و چون سخنرانى خويش را تمام كرد به كسانى كه عربى می‌دانستند و سخن او را فهميده بودند دستور داد سخنان او را به زنگيان غير عرب بفهمانند تا بدينگونه راضى و خوشحال شوند و آنان چنان كردند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: روز سوم شوال، حميرى كه يكى از كارگزاران سلطان بود همراه گروه بسيارى به رويارويى صاحب زنج آمد، صاحب زنج همراه ياران خود به جنگ او بيرون شد و او را عقب راند و يارانش را به گريز واداشت و شكست داد و تا كنار دجله عقب نشينى كردند، در اين هنگام مردى از سران سياهان كه معروف به ابو صالح قصير بود همراه سيصد تن از زنگيان از او امان خواست كه اما نشان داد، و چون شمار سياهان كه بر او جمع شدند بسيار شد او فرماندهان را مشخص و معين كرد و به آنان گفت: هر كس از ايشان كسى از زنگيان را بياورد به خود او پيوسته خواهد بود.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: به صاحب زنج خبر رسيد كه گروهى از ياران سلطان در آن حدودند كه خليفة بن ابى عون كارگزار ابلة و حميرى هم از جمله ايشانند و آهنگ جانب او كرده اند. صاحب زنج به يارانش فرمان داد براى رويارويى به آنان آماده شوند، آنان براى جنگ آماده شدند در حالى كه در آن هنگام ميان همه سپاه او فقط سه شمشير وجود داشت، شمشير خودش و شمشير على بن ابان و شمشير محمد بن- سلم، در اين هنگام آن قوم رسيدند و زنگيان فرياد برآوردند، يكى از زنگيان كه نامش مفرج و از مردم نوبه [سودان ] و كنيه اش ابو صالح بود و ريحان بن صالح و فتح حجام (خونگير) پيش دويدند، فتح در آن هنگام مشغول خوردن چيزى بود و چون جنگ برخاست بشقابى را كه پيش روى او بود برداشت و با همان بشقاب پيشاپيش ياران خود حركت كرد، يكى از لشكريان سلطان- خليفه- با او روياروى شد، فتح همينكه او را ديد با همان بشقاب بر او حمله كرد و آنرا بر چهره اش زد، آن سپاهى اسلحه خود را بر زمين افكند و پشت كرد و گريخت و همه آن قوم كه چهار هزار سپاهى بودند گريختند و سر خويش گرفتند. گروهى از ايشان كشته شدند و گروه بسيارى از ايشان اسير شدند و آنان را پيش صاحب زنج آوردند، فرمان داد سرهاى آنان را بزنند كه زده شد و جمجمه هاى آنان را بر استرانى كه از شورگيان گرفته بودند و- آنها بر آنان شوره و نمك بار می‌كردند- بنهاد.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: صاحب زنج در راه خود از كنار دهكده يى كه محمديه نام داشت گذشت مردى از وابستگان بنى هاشم از آن دهكده بيرون آمد و بر يكى از سياهان حمله كرد و او را كشت و به درون دهكده پناه برد، ياران صاحب زنج گفتند: اجازه بده تا اين دهكده را غارت كنيم و قاتل دوست خود را بگيريم. گفت: اين كار روا نيست مگر اينكه بدانيم عقيده مردم و ساكنان اين دهكده چيست و آيا قاتل كارى را كه مرتكب شده است با اطلاع و رضايت ايشان بوده است كه در آن صورت بايد از آنان بخواهيم قاتل را به ما بسپرند اگر آن كار را انجام دادند كه هيچ و گرنه در آن صورت جنگ با آنان براى ما حلال خواهد بود. صاحب زنج شتابان از كنار آن دهكده گذشت و آن را به حال خود رها كرد و رفت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: سپس از كنار دهكده معروف به كرخ گذشت، بزرگان آن دهكده پيش او آمدند و براى او سفره گستردند و ميزبانى كردند او آن شب را پيش آنان گذراند و چون صبح شد مردى از اهالى دهكده يى كه جبى نام داشت اسبى كه از سرخى به سياهى می‌زد به او هديه داد ولى نه زين پيدا كردند نه لگام ناچار ريسمانى را لگام قرار داد و ليف خرما بر آن بست و سوار شد.
 می‌گويم [ابن ابى الحديد]: اين وضع تصديق گفتار امير المومنين عليه السلام در اين خطبه است كه فرموده است: گويى صاحب زنج ميان لشكرى حركت مى- كند و همراه سپاهى است كه آن را هيچ گرد و غبار و هياهو و آهنگ برخورد لگام ها و شيهه اسبها نيست و آنان با پاهاى خود كه همچون پاى شتر مرغ است زمين را می‌پيمايند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: نخستين مالى كه به دست او رسيده دويست دينار و هزار درهم بود و موضوع آن چنين است كه چون در دهكده اى معروف به جعفريه فرود آمد يكى از سران دهكده را احضار كرد و از او مال خواست گفت ندارم فرمان داد گردنش را بزنند او كه چنين ديد ترسيد و همين مقدار براى او آورد و سه ماديان هم كه سرخ و سياه و ابلق بود براى او آورد، صاحب زنج يكى را به محمد بن سلم و دو می‌را به يحيى بن محمد و سو می‌را به مشرق برده خاقانى داد.آنان در يكى از خانه هاى هاشميان اسلحه يافتند و تاراج كردند و از آن روز در دست برخى از زنگيان شمشير و ابزار جنگ و سپر ديده می‌شد.
ابو جعفر می‌گويد: پس از آن هم ميان او و كارگزاران خليفه كه در مناطق نزديك او بودند مانند حميرى و رميس و عقيل و ديگران جنگهايى در گرفت كه در همه آنها پيروزى با او بود. صاحب زنج فرمان می‌داد همه اسيران را بكشند و سرها را جمع می‌كرد و با خود می‌برد و چون در منزل ديگر فرود می‌آمد آنها را مقابل خويش بر نيزه می‌زد و از فراوانى كشته شدگان بيم و هراس در دل مردم افتاد و می‌ديدند كه عفو و گذشت او چه اندك است به ويژه درباره اسيران كه هيچ يك از آنان را زنده نگه ن می‌داشت و گردن همه را می‌زد.
ابو جعفر می‌گويد: پس از اين او را جنگ ديگرى با مردم بصره بود و چنان بود كه با شش هزار زنگى آهنگ بصره كرد، مردم ناحيه يى كه به جعفريه معروف است براى جنگ با او از پى او حركت كردند. صاحب زنج همانجا لشكرگاه ساخت و كشتارى بزرگ در آنان كرد كه به بيش از پانصد می‌رسيد و چون از كشتار آنان آسوده شد آهنگ بصره كرد، مردم بصره و سپاهيانى كه آنجا بودند همگى جمع شدند و با او جنگى سخت كردند كه به زيان او بود و يارانش شكست خوردند و گروه بسيارى از ايشان در دو رودخانه معروف به «كثير» و «شيطان» افتادند، او بر آنان فرياد می‌كشيد و می‌خواست آنان را برگرداند برن می‌گشتند و گروهى از سران و فرماندهان سپاه او غرق شدند كه از جمله ابو لجون و مبارك بحرانى و عطاء بربرى و سلام شا می‌بودند.
در همان حال كه صاحب زنج روى پل رودخانه كثير بود گروهى از سپاهيان بصره خود را به او رساندند او در حالى كه شمشير در دست داشت به سوى آنان برگشت و آنان نيز برگشتند و از روى پل به زمين آمدند، صاحب زنج در آن حال دراعه اى بر تن داشت و عمامه يى بر سر و كفش بر پا داشت، در دست راستش شمشير و در دست چپش سپرى بود، او از پل پايين آمد و مردم بصره در جستجوى او بالاى پل رفتند، ناگاه برگشت و نزديك پل و در فاصله پنج قد می‌آن مردى از ايشان را به دست خويش كشت و شروع به فرا خواندن ياران خود كرد و جايگاه خود را به آنان نشان می‌داد و در آنجا از يارانش كسى غير از ابو الشوك و مصلح و رفيق و مشرق، يعنى همان دو برده خاندان خاقان، باقى نمانده بود، و يارانش او را گم كرده بودند، در همين حال عمامه او هم از سرش باز شده بود و فقط يك يا دو دور از آن بر سرش باقى مانده بود و آن را در پشت سر خود بر زمين می‌كشيد و سرعت دويدنش مانع از آن بود كه بتواند عمامه خويش را جمع كند.آن دو برده خاقانى تندتر از او حركت می‌كردند و می‌گريختند و صاحب زنج از آن دو عقب ماند آن چنان كه آن دو از نظرش ناپديد شدند دو مرد از مردم بصره با شمشيرهاى خود او را تعقيب می‌كردند، به سوى آن دو برگشت و آن دو از تعقيب او منصرف شدند، صاحب زنج خود را به جايى رساند كه محل اجتماع يارانش بود، آنان كه سرگردان شده بودند همين كه او را ديدند آرام گرفتند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: صاحب زنج از مردان و ياران خود جويا شد معلوم شد كه گروه بسيارى از ايشان گريخته اند و چون دقت كرد و نگريست دريافت كه از تمام يارانش فقط حدود پانصد مرد باقى مانده اند از اين رو دستور داد شيپورى را كه هر گاه می‌زدند بر اثر صداى آن يارانش جمع می‌شدند بزنند، چنان كردند ولى هيچ كس پيش او برنگشت.
گويد: مردم بصره كشتى ها و زورق هاى صاحب زنج را غارت كردند و به پاره يى از كالاها و كتابها و نامه ها و اسطرلابهايى كه همراهش بود دست يافتند. آنگاه گروهى از كسانى كه گريخته بودند به او پيوستند آن چنان كه بامداد فرداى آن روز
هزار مرد با او بود، او محمد بن سلم و سليمان بن جامع و يحيى بن محمد را پيش مردم بصره فرستاد و ضمن پند و اندرز دادن به مردم بصره به اطلاع آنان رساند كه او فقط براى خدا و دين و نهى از منكر خشم گرفته و قيام كرده است.محمد بن سلم از پل گذشت و خود را به مردم بصره رساند و شروع به گفتگو با آنان كرد، بصريان ديدند می‌توانند او را غافلگير كنند برجستند و او را كشتند و سليمان و يحيى پيش صاحب زنج برگشتند و موضوع را به او خبر دادند، به آن دو فرمان داد اين موضوع را از يارانش پوشيده بدارند تا خودش به آنان خبر دهد.سالار زنگيان همين كه با ياران خود نماز عصر را گزارد خبر مرگ محمد بن- سلم را به آنان داد و گفت: شما فردا به عوض او ده تن از مردم بصره را خواهيد كشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: جنگى كه به شكست و زيان صاحب زنج تمام شد روز يكشنبه سيزدهم ذو القعده سال دويست و پنجاه و پنج هجرى بود. فرداى آن روز كه دوشنبه بود مردم بصره همگى براى جنگ با او فراهم آمدند كه پيروزى خود را بر او روز يكشنبه ديده بودند، مردى از مردم بصره كه نامش حماد ساجى و از جنگجويان دريا و به چگونگى جنگ در بلم و كشتى آشنا بود و می‌دانست چگونه بايد بر آن سوار شد، بسيارى از كسانى كه داوطلبانه براى انجام كار خير جنگ می‌كردند و تير اندازان ورزيده و مردم مسجد جامع و گروهى از قبيله هاى بلاديه و سعديه و افراد ديگرى از بنى هاشم و قرشى ها و كسانى كه دوست می‌داشتند شاهد و ناظر جنگ باشند جمع شدند آن چنان كه سه بلم بزرگ آكنده از تير اندازان شد و مردم براى سوار شدن در بلم ازدحام كرده بودند كه همگى آرزومند شركت در اين جنگ بودند، و بيشتر مردم پياده حركت كردند گروهى از آنان سلاح داشتند و گروهى سلاح نداشتند و فقط تماشاچى بودند، بلم ها پس از نيمروز وارد رودخانه معروف به ام حبيب شد و رودخانه در حال مد بود و مردم هم پياده از كنار رودخانه می‌رفتند چه آنان كه جنگجو بودند و چه آنان كه نظاره گر، و چنان بود كه تا جايى كه چشم می‌ديد انباشته از مردم بود.سالار زنگيان دوستان خود، زريق و ابو الليث اصفهانى را گسيل داشت و آن دو را در منطقه خاورى رودخانه «شيطان» به فرماندهى كسانى كه كمين ساخته بودند گماشت، صاحب زنج خود در جايگاهى مستقر بود، سپس دو دوست ديگر خود شبل و حسين حما می‌را دستور داد همراه گروهى در بخش باخترى رودخانه كمين كنند، به على بن ابان مهلبى هم دستور داد با بقيه كسانى كه همراه او بودند به مردم حمله برد و به او دستور داد كه خود و يارانش با سپرهاى خود چهره خويش را بپوشانند و هيچيك از ايشان به آنان حمله نكنند تا آن قوم برسند و با شمشيرهاى خود حمله آورند. در آن هنگام به آنان حمله بردند، و به نيروهايى كه در دو سوى رودخانه كمين كرده بودند پيام داد وقتى آن جمع از شما گذشتند و احساس كرديد كه يارانتان بر آنان حمله كرده اند از سوى رودخانه بيرون آييد و فرياد برآوريد و حمله كنيد.
صاحب زنج پس از اين جنگ به ياران خود می‌گفته است همينكه جمع مردم بصره فرا رسيدند و آنان را ديدم متوجه شدم كه كارى سخت هول انگيز است و چنان مرا به بيم انداخت و سينه ام را انباشته از ترس و خوف كرد كه ناچار متوسل به دعا شدم و از ياران من جز تنى چند كسى با من نبود كه مصلح از جمله ايشان بود و هر يك از ما كشته شدنش در نظرش مجسم بود، مصلح مرا از بسيارى لشكر دشمن آگاه می‌ساخت و به شگفت وا می‌داشت ناچار به او اشاره می‌كردم كه ساكت و آرام باش، و همينكه آن قوم به من نزديك شدند عرضه داشتم: پروردگارا، اين ساعت درماندگى و دشوارى است مرا يارى فرماى ناگاه پرندگانى سپيد ديدم كه روى آوردند و با آن جمع روياى شدند هنوز دعاى من تمام نشده بود كه ديدم قايقى از قايقهاى ايشان واژگون شد و همه كسانى كه در آن بودند غرق شدند پس از آن بل می‌غرق شد و پياپى يكى پس از ديگرى غرق می‌شد و در همين حال ياران من بر آنان حمله كردند و كسانى بر دو سوى رودخانه كمين ساخته بودند از كمين بيرون آمدند و فرياد برآوردند و به جان مردم درافتادند، مردم از خود بى خود و گروهى غرق و گروهى به اميد نجات به طرف رودخانه گريختند و شمشيرها آنان را فرو گرفت، هر كس پايدارى كرد كشته شد و هر كس خود را در آب انداخت غرق شد تا آنجا كه بيشتر آن لشكر نابود شدند و جز شمارى اندك كسى از ايشان رهايى نيافت و شمار گمشدگان در بصره بسيار شد و بانگ ناله و زارى زنان ايشان بلند گرديد.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: روز بلم و جنگ بلم كه مردم آن را در اشعار خويش بسيار ياد كرده اند و شمار كشتگان آنرا بسيار دانسته اند همين جنگ است، و از جمله افراد بنى هاشم كه در اين جنگ كشته شدند گروهى از فرزندان جعفر بن- سليمان هستند. آنگاه صاحب زنج برگشت و سرهاى كشتگان را جمع كرد كه چند بلم از آنها انباشته شد و از رودخانه ام حبيب بيرون آورد و سرها را سوار بر شتران كرد و سرها به بصره رسيد و كنار آبشخورى كه به آبشخور قيار معروف بود شتران را نگه داشتند و مردم كنار آن سرها می‌آمدند و سر هر كس را وابستگانش بر می‌داشتند. كار صاحب زنج پس از اين روز بالا گرفت و نيرومند شد و دلهاى مردم بصره از بيم او انباشته شد و از جنگ با او خوددارى كردند و براى سلطان خبر او نوشته شد. سلطان- خليفه- جعلان تركى را همراه لشكرى گران با ساز و برگ به يارى مردم بصره گسيل داشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: ياران على بن محمد صاحب زنج به او گفتند: ما جنگجويان مردم بصره را كشتيم و در آن شهر كسى جز افراد ناتوان و بى جنب و جوش باقى نمانده اجازه بده تا بر آن حمله بريم. او ايشان را از اين كار منع كرد و آراء آنان را ناپسند شمرد و گفت: بر عكس چون بصره را به بيم و هراس انداخته ايم بايد از آن فاصله بگيريم و دور شويم، وقتى ديگر آنرا می‌گشاييم و با ياران خود به شوره زارى در كنار دورترين آبهاى بصره موسوم به شوره زار ابو قره كه نزديك رود حاجر قرار دارد كوچ كرد و همانجا مقيم شد و به يارانش دستور داد براى خود پرچين و كوخ بسازند، اين شوره زار از لحاظ درختان خرما و دهكده ها متوسط است، يارانش را به چپ و راست گسيل داشت و آنان بر دهكده ها غارت می‌بردند مزدوران را می‌كشتند و اموال آنان را به تاراج می‌بردند و دامهاى ايشان را به سرقت. در اين هنگام يكى از يهوديان اهل كتاب كه نامش مارويه بود پيش او آمد و دستش را بوسيد و براى او سجده كرد و سپس از صاحب زنج سؤالهاى بسيارى پرسيد كه پاسخش داد، آن يهودى به ياوه چنين می‌پنداشت كه صفات او را در تورات ديده است و معتقد است كه بايد همراه او جنگ كند و از نشانه هايى در دست و بدنش پرسيد و گفت: همگى در كتابهاى يهوديان آمده است آن يهودى همراه صاحب زنج ماند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: هنگا می‌كه جعلان تركى با لشكر خويش به بصره رسيد شش ماه همانجا ماند و با صاحب زنج جنگ می‌كرد ولى هر گاه دو گروه روياروى می‌شدند فقط سنگ و زوبين به يكديگر پرتاب می‌كردند و جعلان راهى براى جنگ با او پيدا ن می‌كرد زيرا محل استقرار صاحب زنج زمينى بود پر از درختان خرما و خار بن هاى پيچيده در هم آن چنان كه اسب ن می‌توانست در آن بتازد وانگهى سالار زنگيان گرد خود و يارانش خندق كنده بود. او بر لشكر جعلان شبيخونى زد كه گروهى از يارانش را كشت و ديگران از او سخت در بيم و هراس افتادند. جعلان به بصره برگشت و جنگجويان بلاليه و سعديه را همراه لشكرى گران به جنگ او فرستاد. صاحب زنج با ايشان درافتاد و آنان را مقهور ساخت و گروهى بسيار از ايشان را كشت و آنان گريزان برگشتند جعلان هم با ياران خود به بصره برگشت و در حالى كه داخل ديوارهاى آن شهر پناه گرفته بود عجز خود را از جنگ با صاحب زنج براى سلطان ظاهر ساخت، سلطان او را از آن كار بازداشت و به سعيد حاجب دستور داد براى جنگ با آنان به بصره برود.
طبرى می‌گويد: يكى از خوشبختى هايى كه براى سالار زنگيان اتفاق افتاد اين بود كه بيست و چهار كشتى دريانورد كه آهنگ آمدن به بصره داشتند چون از اخبار صاحب زنج و راهزنى ياران او آگاه شده بودند با توجه به اموال و كالاى بسيارى كه در كشتى ها بود تصميم گرفتند كه آن كشتى ها را به يكديگر ببندند و به صورت جزيره يى درآوردند كه اول و آخر آن به يكديگر باشد و اين كار را انجام دادند و وارد دجله شدند، سالار زنگيان می‌گفته است شبى براى نماز برخاستم و شروع به دعا و تضرع كردم، مورد خطاب قرار گرفتم و به من گفته شد: هم اكنون پيروزى بزرگى بر تو سايه افكنده است، نگريستم و چيزى نگذشت كه كشتى ها آشكار شد ياران من با زورقها و بلمهاى خود به سوى آنها رفتند، جنگجويان ايشان را كشتند و بردگانى را كه در كشتى ها بودند به اسيرى گرفتند و اموالى بيرون از شمار به غنيمت آوردند كه مقدارش شناخته شده نبود، سه روز آنرا در اختيار ياران خويش قرار دادم كه هر چه خواستند به تاراج بردند و دستور دادم باقى مانده آنرا براى من قرار دهند.
ابو جعفر می‌گويد: آنگاه در ماه رجب سال دويست و پنجاه شش زنگيان وارد شهر «ابلة» شدند و چنين بود كه جعلان ترك از مقابل زنگيان به بصره عقب- نشينى كرد، سالار زنگيان گروههاى جنگى خود را به جنگ مردم ابله گسيل می‌داشت و او با مردم ابله از سوى نهر عثمان با پيادگان يا كشتى هايى كه از ناحيه دجله براى او فراهم بود جنگ می‌كرد و دسته هاى جنگى خود را به ناحيه رودخانه معقل هم گسيل می‌داشت.
از قول سالار زنگيان نقل شده كه می‌گفته است، ميان ابله و عبادان (آبادان) دو دل بودم كه به كداميك حمله كنم، به رفتن سوى آبادان راغب شدم و مردان را براى اين كار فرا خواندم و آماده ساختم، به من خطاب شد كه نزديك ترين دشمن و دشمنى كه سزاوارتر است از او به كس ديگرى نپردازى مردم ابله هستند و بدين سبب سپاهى را كه براى رفتن به آبادان فراهم ساخته بودم به سوى ابله برگرداندم. زنگيان با مردم ابله پيوسته جنگ می‌كردند تا سرانجام آنرا گشودند و آتش زدند و چون بسيارى از خانه هاى آن شهر با چوب ساج ساخته و به يكديگر پيوسته شده بود آتش شتابان شعله ور شد، قضا را تند بادى هم برخاست و شراره هاى آتش را تا كنار رودخانه عثمان رساند و در ابله گروه بسيارى كشته شدند و با آنكه بسيارى از اموال در آتش سوخت باز هم اموال بسيارى به تاراج برده شد، مردم آبادان هم پس از سوختن ابله خودشان تسليم فرمان صاحب زنج شدند كه دلهايشان ناتوان شده بود و از او بر جان و حريم و ناموس خود بيم داشتند، اين بود كه به دست خود شهرشان را به او سپردند و ياران و سپاهيان سالار زنگيان وارد آبادان شدند و همه بردگانى را كه در آن شهر بود بردند و صاحب زنج آنرا ميان ياران خويش تقسيم كرد و مردم آبادان اموالى هم به سالار زنگيان دادند تا از ايشان دست بدارد.
ابو جعفر می‌گويد: زنگيان پس از آبادان آهنگ اهواز كردند. مردم اهواز در برابر آنان پايدارى نكردند و آنان هم هر چه در آن بود آتش زدند و كشتند و غارت كردند و ويران ساختند.ابراهيم بن محمد مدبر كاتب مقيم اهواز بود و جمع آورى خراج بر عهده اش بود و درآمد زمينها هم به او می‌رسيد نخست بر چهره اش ضربتى زدند و سپس او را به اسيرى گرفتند و همه اموال و اثاثيه و برده و اسبهاى جنگى و ابزار كه در اختيارش بود از او گرفتند و بدين سبب ترس مردم بصره از زنگيان فزونى گرفت و گروه بسيارى از ايشان از آن شهر كوچ كردند و به شهرهاى مختلف پراكنده شدند و عوام مردم شايعه هاى گوناگون ساختند و نقل كردند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: و چون سال دويست و پنجاه و هفت فرا رسيد سلطان بغراج ترك را به فرماندهى لشكر بصره گماشت و سعيد بن صالح حاجب را براى جنگ با صاحب زنج گسيل داشت و به بغراج فرمان داد او را با اعزام مردان و نيروها مدد دهد. همينكه سعيد كنار رودخانه معقل رسيد لشكرى از سالار زنگيان را كنار رودخانه اى كه به مرغاب معروف است ديد با آنان درافتاد و ايشان را شكست داد و آنچه از اموال و زنان كه در دست ايشان بود آزاد كرد. سعيد در اين جنگ زخم برداشت، از جمله اينكه دهانش زخ می‌شد. سپس به سعيد خبر رسيد كه يكى از لشكرهاى سالار زنگيان در ناحيه اى كه به فرات معروف است مستقر است. او آهنگ آنجا كرد و آن لشكر را نيز شكست داد و برخى از فرماندهان و سران سپاه سالار زنگيان از او امان خواستند و كار زنگيان به آنجا رسيد كه گاهى زنى يكى از آنان را می‌ديد كه خود را در پناه درخت و خار بنى قرار داده است، او را می‌گرفت و به لشكرگاه سعيد حاجب می‌آورد و آن مرد زنگى تسليم بود و از حركت با آن زن امتناعى نداشت.سعيد حاجب تصميم به جنگ با سالار زنگيان گرفت و به كرانه باخترى دجله رفت و چند حمله پياپى كرد كه در همه جنگها پيروزى با سعيد بود، سرانجام صاحب زنج چنان مصلحت ديد كه كسى را پيش دوست خود يحيى بن محمد بحرانى كه در آن هنگام كنار رود معقل مستقر بود و لشكرى از زنگيان هم با او بود بفرستد، او كسى را گسيل داشت و به يحيى بن محمد فرمان داد هزار مرد از لشكر خود را به سرپرستى سليمان بن جامع و ابو الليث كه هر دو از سرهنگان بودند شبانه براى شبيخون زدن به سپاه سعيد حاجب گسيل دارد و به آنان دستور داد شبى كه او تعيين می‌كند هنگام سحر و برآمدن سپيده دم به سپاه سعيد حمله كنند. آنان همين گونه رفتار كردند و سعيد را غافلگير كردند و هنگام سپيده دم بر او و سپاهيانش حمله كردند و بسيارى از آنان را كشتند. سعيد بامداد آن روز سخت ناتوان شده بود، و چون گزارش كار وى به سليمان رسيد به او فرمان داد كه به بارگاه سلطان برگردد و سپاهى را كه همراه اوست به منصور بن جعفر خياط بسپرد. منصور در آن هنگام سالار جنگ اهواز بود و برايش فرمانى صادر شد كه به جنگ سالار زنگيان برود و آهنگ او كند. ميان منصور و سالار زنگيان جنگى در گرفت كه پيروزى نصيب زنگيان شد و گروهى بسيار از ياران منصور كشته شدند و از سرهاى بريده شده پانصد سر را به لشكرگاه يحيى بن محمد بحرانى فرستادند كه كنار رود معقل به نيزه نصب شد.
ابو جعفر طبرى گويد: پس از آن هم ميان زنگيان و ياران سلطان در اهواز جنگهاى بسيارى روى داد كه على بن ابان مهلبى فرماندهى آنها را بر عهده داشت، شاهين بن بسطام كه از بزرگان درگاه سلطان بود كشته شد و ابراهيم بن سيما كه از اميران نام آور بود شكست خورد و گريخت و زنگيان بر لشكرگاه او دست يافتند و پيروز شدند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: پس از اين، در همين سال جنگ بصره اتفاق افتاد و چنان بود كه سالار زنگيان مانع رسيدن خواربار به مردم بصره شده بود و اين كار به آنان زيانى بزرگ زد، وانگهى صاحب زنج هر صبح و شام با لشكريان و زنگيان خود به بصره حمله می‌كرد و چون شوال آن سال فرا رسيد تصميم گرفت همه ياران و سپاهيان خود را براى حمله به بصره فراهم آورد و براى خراب كردن آن كوشش كند، او می‌دانست مردم بصره ناتوان و پراكنده شده اند و محاصره هم به آنان زيان بسيار رسانده و دهكده هاى حومه آن هم ويران شده است. سالار زنگيان كه به حساب نجوم نگريسته بود اطلاع داشت كه ماه در شب چهاردهم به حالت خسوف خواهد بود. محمد بن حسن بن سهل می‌گويد: شنيدم سالار زنگيان می‌گفت: من در نفرين به مردم بصره كوشيدم و در پيشگاه خداوند براى تعجيل در ويرانى زارى كردم، مورد خطاب واقع شدم و به من گفته شد: بصره براى تو همچون گرده نانى است كه از اطراف آن می‌خورى و چون ني می‌از آن نان شكسته شود بصره ويران خواهد شد، من شكسته شدن ني می‌از آن نان را خسوفى كه همين شبها منتظر آن هستيم تأويل كردم كه ني می‌از ماه پوشيده خواهد شد و خيال ن می‌كنم پس از آن كار مردم بصره رو به راه باشد.
گويد: سالار زنگيان اين موضوع را چندان گفت كه ميان يارانش شايع شد و همواره به گوش آنان می‌رسيد و ميان خود منتظر همان فرصت بودند.سالار زنگيان سپس محمد بن يزيد دار می‌را كه يكى از ياران بحرينى او بود فرا خواند و او را ميان اعراب باديه گسيل داشت تا هر كس از آنان را كه مى- تواند فراهم آورد. او با گروه بسيارى از بدويان باز آمد. صاحب زنج سليمان بن- موسى شعرانى را به بصره گسيل داشت و فرمان داد به بصره درآيد و با مردم آن درافتد و همچنين به او فرمان داد اعراب بدوى را براى اين كار تمرين دهد. چون ماه گرفتگى واقع شد على بن ابان را همراه لشكرى از زنگيان و گروهى از اعراب بدوى به بصره فرستاد و به او فرمان داد از جانب قبيله و محله بنى سعد به بصره هجوم ببرد و براى يحيى بن محمد بحرانى نوشت از جانب رودخانه عدى حمله كند و بقيه اعراب بدوى را هم ضميمه لشكر او كرد.نخستين كسى كه با مردم بصره درگير شد على بن ابان بود. در آن هنگام بغراج تركى همراه گروهى از لشكريان مقيم بصره بود، او دو روز با آنان جنگ كرد. يحيى بن محمد از جانب قصر انس به قصد تصرف پل پيش آمد، على بن- ابان هم هنگام نماز جمعه كه سيزده روز از شوال باقى مانده بود وارد شهر شد و شروع به كشتن مردم و آتش زدن خانه ها و بازارها كرد. بغراج تركى و ابراهيم بن- اسماعيل بن جعفر بن سليمان هاش می‌كه معروف به بريه و مردى پيشوا و سالار و مورد اطاعت بود، با گروهى بزرگ جنگ كردند و آن دو توانستند على بن ابان را به جاى خود برگردانند. او بازگشت و آن شب را بر جاى ماند و فردا صبح زود برگشت و در آن حال لشكر مقيم بصره پراكنده شده بود و هيچكس در مقابل او براى دفاع باقى نمانده بود. بغراج با همراهان خود به جانبى عقب نشسته بود و ابراهيم بن محمد هاشمى- بريه- هم گريخته بود. على بن ابان ميان مردم شمشير نهاد، ابراهيم بن محمد مهلبى كه پسر عموى على بن ابان بود پيش او آمد و از او براى مردم بصره كه همگى حاضر شده بودند امان گرفت و او آنان را امان داد و منادى او بانگ برداشت كه هر كس امان می‌خواهد در خانه ابراهيم بن محمد مهلبى حاضر شود، همه مردم بصره حاضر شدند آن چنان كه همه كوچه ها از آنان انباشته شد.على بن ابان همين كه اين اجتماع بصريان را ديد فرصت را مغتنم شمرد و دستور داد نخست دهانه كوچه ها و راهها را بستند و نسبت به آنان مكر ورزيد و به زنگيان دستور داد ميان ايشان شمشير نهادند و هر كس كه آنجا حضور يافته بود كشته شد. على بن ابان پايان آن روز از بصره برگشت و در قصر عيسى بن جعفر كه در خريبة است مستقر شد.
ابو جعفر طبرى همچنين، از قول محمد بن حسن بن سهل، از قول محمد بن- سمعان نقل می‌كند كه می‌گفته است: آن روز در بصره بودم و شتابان به طرف خانه خودم كه در كوچه مربد بود می‌گريختم تا در آن متحصن شوم. مردم بصره را ديدم كه فرياد درد و اندوه برآورده و می‌گريزند و قاسم بن جعفر بن سليمان هاش می‌در حالى كه شمشير بر دوش داشت و سوار استرى بود و از پى مردم می‌آمد فرياد می‌كشيد اى واى بر شما كه شهر و حريم و ناموس خود را اين چنين تسليم می‌كنيد، اين دشمن شماست كه وارد شهر شده است هيچكس به او توجه ن می‌كرد و سخن او را گوش ن می‌داد، او هم گريزان رفت، من وارد خانه خودم شدم و در خانه ام را بستم و بر فراز بام رفتم، اعراب صحرا نشين و پيادگان زنگيان از كنار خانه ام می‌گذشتند، مردى سوار بر اسبى سرخ رنگ كه نيزه يى در دست داشت و بر سر آن پارچه زردى بسته بود پيشاپيش آنان حركت می‌كرد. بعدها پرسيدم كه او چه كسى بود گفتند: على بن ابان بود.
گويد: منادى على بن ابان بانگ برداشت: هر كس از خاندان مهلب است به خانه ابراهيم بن يحيى مهلبى برود گروهى اندك وارد آن شدند و در را به روى خود بستند، آن گاه به زنگيان گفته شد: مردم را بكشيد و هيچكس از ايشان باقى مگذاريد ابو الليث اصفهانى يكى از سرهنگان پيش زنگيان آمد و به آنان گفت: «كيلوا»- و اين رمز و نشانه يى بود كه می‌شناختند و در مورد كسانى كه بايد بكشند می‌گفتند، در اين حال شمشير مردم را فرو گرفت و به خدا سوگند، من فرياد شهادتين و ناله هاى ايشان را كه در حال كشته شدن بلند بود می‌شنيدم، صداى مردم به تشهد چنان بلند شد كه در طفاوه كه از آنجا بسيار دور بود شنيده می‌شد.
گويد: سپس زنگيان در كوچه هاى بصره و خيابانهاى آن پراكنده شدند و هر كه را می‌يافتند می‌كشتند. همان روز على بن ابان وارد مسجد شد و آن را آتش زد و به محله «كلاء» رسيد و آن را تا كنار پل به آتش كشيد و آتش به هر چيزى كه می‌گذشت از انسان و چهار پا و كالا و اثاث نابود می‌ساخت، پس از آن هم زنگيان هر صبح و شام كسى را می‌يافتند پيش يحيى بن محمد بحرانى كه در يكى از كوچه هاى بصره فرود آمده بود می‌بردند، هر كه مالى داشت از او اقرار می‌گرفت و پس از اينكه مال خود را نشان می‌داد او را می‌كشت و هر كس را تهيدست بود هماندم می‌كشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: على بن ابان در محله بنى سعد تا اندازه يى از تباهى دست كشيده و حال گروهى از خاندان مهلب و پيروان ايشان را مراعات كرده بود و چون اين موضوع به على بن محمد صاحب زنج گزارش شد او را از حكومت بصره عزل كرد و يحيى بن محمد بحرانى را برگماشت، زيرا كه با او در شدت خونريزى موافق بود و كارى كه كرده بود دلخواه و مورد پسندش بود. صاحب زنج براى يحيى بن محمد نوشت: براى اين كه مردم آرام بگيرند و كسانى كه خود را مخفى كرده اند و مشهور به توانگرى هستند خود را آشكار سازند تظاهر به خوددارى از آزار مردم كن و چون آنان خود را آشكار ساختند آنان را بگيرند و آزاد نسازند تا هنگا می‌كه اموال پوشيده خود را نشان دهند. يحيى بن محمد چنين كرد و پس از مدتى هيچ روز ن می‌گذشت مگر اينكه جماعتى را پيش او می‌آوردند هر يك كه معروف و شناخته شده به ثروت بود نخست ثروت و اموالش را می‌گرفت و سپس او را می‌كشت و هر كس كه بينوايى او معلوم می‌شد هماندم او را می‌كشت و هيچ كس را كه خود را براى او آشكار ساخته بود، رها نكرد و كشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: محمد بن حسن براى من نقل كرد كه چون گزارش كارهاى سختى كه ياران صاحب زنج در بصره انجام داده بودند به اطلاع او رسيد شنيدم چنين می‌گفت صبحگاه روزى كه ياران من وارد بصره شدند من بر مردم بصره نفرين كردم و در نفرين كردن خود سخت پافشارى كردم و سجده آوردم و همچنان در حال سجده بر آنان نفرين می‌كردم، بصره براى من آشكار و پيش ديدگانم قرار گرفت، و مردم آن شهر و ياران خود را در حال جنگ در آن شهر ديدم، ناگاه ديدم مردى به شكل و شمايل جعفر معلوف كه در ديوان خراج سامراء خراجگزار بود ميان آسمان و زمين ايستاده است دست چپ خود را پايين آورده و دست راست خود را بالا برده بود و می‌خواست بصره را واژگون سازد. من دانستم كه فرشتگان عهده دار خراب كردن بصره هستند و اگر ياران من می‌خواستند چنين كارى انجام دهند هرگز به اين كار بزرگ كه نقل می‌شود توانا نبودند بلكه خداوند مرا با فرشتگان نصرت داده و در جنگهايم مرا تأييد فرموده است بدين گونه دل برخى از يارانم را كه سست شده بود پايدار و استوار فرمود.
ابو جعفر طبرى همچنين می‌گويد: سالار زنگيان در اين هنگام نسب خود را به محمد بن محمد بن زيد بن على بن حسين می‌رساند و حال آنكه پيش از اين نسب خود را به احمد بن عيسى بن زيد می‌رساند، و اين موضوع پس از آن بود كه شهر بصره را خراب كرده بود. در اين هنگام گروهى از علويان كه در بصره بودند پيش آمدند و از جمله گروهى از اعقاب احمد بن عيسى بن زيد همراه با زنان و حرم خويش آمده بودند و چون از تكذيب ايشان ترسيد نسب خود را به احمد بن- عيسى رها كرد و مدعى شد كه نسبش به محمد بن محمد بن زيد می‌رسد.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: محمد بن حسن بن سهل براى من نقل كرد و گفت: پيش سالار زنگيان بودم و گروهى از نوفليان هم آمده بودند، قاسم بن اسحاق نوفلى به او گفت به ما خبر رسيده است كه امير از اعقاب احمد بن عيسى بن زيد است. گفت نه من از اعقاب عيسى نيستم بلكه از اعقاب يحيى بن زيدم.
محمد بن حسن گفت: اين مرد از خاندان احمد بن زيد خود را به خاندان محمد بن محمد بن زيد منتقل كرد و سپس از خاندان محمد بن يحيى بن زيد منتقل شد و او دروغگوست براى اين كه مورد اجماع است كه يحيى بن زيد بدون آنكه فرزندى از او باقى مانده باشد در گذشته است و يحيى فقط داراى يك دختر بوده كه در شيرخوارگى مرده است. اينها كه گفتيم مطالبى است كه ابو جعفر طبرى در كتاب التاريخ الكبير خود آورده است.
على بن حسين مسعودى در مروج الذهب می‌گويد: در اين جنگ و واقعه سيصد هزار آد می‌از اهالى بصره هلاك شدند، و براى على بن ابان مهلبى پس از تمام شدن اين واقعه در محله بنى يشكر منبرى نهادند و همانجا نماز جمعه گزارد و خطبه به نام على بن محمد صاحب زنج خواند و پس از آن بر ابو بكر و عمر رحمت آورد و از على عليه السلام و عثمان نام نبرد و در خطبه خود ابو موسى اشعرى و عمرو بن عاص و معاوية بن ابى سفيان را لعنت كرد. مسعودى می‌گويد: اين موضوع نيز نظر و عقيده ما را تأييد می‌كند كه گفتيم او از خوارج و پيرو مذهب ازارقه است.
مسعودى می‌گويد: هر كس از مردم بصره كه از اين واقعه جان به سلامت برد خود را ميان چاههاى خانه ها پنهان می‌كرد. آنان شبها بيرون می‌آمدند و سگها و گربه ها و موشها را می‌گرفتند و می‌كشتند و می‌خوردند تا آنكه آنها را تمام كردند و بر چيز ديگرى دسترسى نداشتند، ناچار هر گاه يكى از آنان می‌مرد ديگران لاشه اش را می‌خوردند و برخى در انتظار مرگ برخى ديگر بودند و هر كس می‌توانست دوست خود را می‌كشت و او را می‌خورد، با اين بدبختى آب آنان هم تمام شد. از قول زنى از زنان بصره نقل شده كه می‌گفته است: كنار زنى بودم كه محتضر شده بود، خواهرش كنارش بود و مردم جمع شده و منتظر بودند تا بميرد و گوشتهايش را بخورند، آن زن می‌گفته است: هنوز كامل نمره بود كه ريختيم و گوشتهايش را قطعه قطعه كرديم و خورديم. ما كنار آبشخور عيسى بن حرب بوديم كه خواهرش آمد و در حالى كه سر خواهر مرده اش را همراه داشت می‌گريست.يكى به او گفت: واى بر تو، چه شده است، چرا گريه می‌كنى گفت: اين گروه بر گرد خواهر محتضر من جمع شدند و نگذاشتند به طور كامل بميرد و او را پاره پاره كردند و به من ظلم كردند و چيزى جز سرش را ندادند. معلوم شد او هم در مورد ست می‌كه درباره ندادن گوشت خواهرش به او روا داشته اند می‌گريد.
مسعودى می‌گويد: آرى نظير اين بدبختى و بزرگتر و چند برابر آن بوده است و كار بدانجا كشيد كه در لشكرگاه صاحب زنج درباره فروش زنانى از اعقاب امام حسن و امام حسين و عباس عموى پيامبر (ص) و ديگر اشراف و بزرگان قريش جار می‌زدند و دوشيزه اى از آن خاندانها را به دو درهم و سه درهم می‌فروختند و نسب و تبار آنان را جار می‌زدند و می‌گفتند اين دختر فلان، پسر بهمان است و هر سياه زنگى بيست و سى تن از آنان را براى خود می‌گرفت، مردان زنگى از آنان كامجويى می‌كردند و آنان ناچار بودند خدمتگزار زنان زنگيان باشند، همان گونه كه كنيزان خدمت می‌كردند. بانويى از اعقاب امام حسن بن على عليه السلام كه گرفتار دست يكى از سياهان بود به سالار زنگيان شكايت برد و از او دادخواهى كرد كه او را آزاد كند يا از پيش آن زنگى به خانه زنگى ديگرى منتقل كند، على بن محمد به او گفت همان شخص صاحب و مولاى توست و او براى تصميمگيرى در مورد تو سزاوارتر است.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: سلطان- خليفه- براى جنگ با صاحب زنج محمد را كه معروف به مولد بود همراه لشكرى گران گسيل داشت. محمد مولد حركت كرد و در ابله فرود آمد و مستقر شد. على بن محمد سالار زنگيان براى يحيى بن محمد بحرانى نامه اى نوشت و فرمان داد پيش او بيايد. يحيى با سپاهيانى كه همراهش بودند پيش او آمد. صاحب زنج و محمد مولد ده روز جنگ و پايدارى كردند و پس از آن محمد مولد سستى كرد و صاحب زنج به يحيى فرمان داد به محمد مولد شبيخون زند و او چنان كرد و مولد را شكست داد و وادار به گريز كرد. زنگيان وارد لشكرگاه محمد مولد شدند و هر چه را كه در آن بود به غنيمت گرفتند. يحيى بن محمد بحرانى اين خبر را براى سالار زنگيان نوشت، وى فرمان داد او را تعقيب كند و يحيى او را تا حوانيت تعقيب كرد و برگشت و از كنار «جامده» گذشت و به جان مردم افتاد و هر چه را در اين دهكده ها بود غارت كرد و هر چه توانست خونريزى كرد و سپس به نهر معقل برگشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: چون اين اخبار و آنچه بر سر مردم بصره آمده بود به سامرا و بغداد رسيد و فرماندهان و وابستگان و درباريان و شهرنشينان از آن آگاه شدند گويى براى آنان قيامت برپا شد. معتمد دانست كه اين گرفتارى جز با همت برادرش ابو احمد طلحة بن متوكل اصلاح نخواهد شد. ابو احمد مردى منصور و مويد و آشنا به فنون جنگ و فرماندهى سپاهها بود و همو بود كه بغداد را براى معتز تصرف كرد و لشكرهاى مستعين را در هم شكست و او را از خلافت خلع كرد و ميان بنى عباس در اين باره كسى چون او و پسرش ابو العباس نبود. معتمد عباسى فرمان و درفش فرماندهى بر سرزمينهاى مصر و قنسرين و عواصم را براى او آماده كرد و روز اول ماه ربيع الثانى سال دويست و پنجاه و هفت در مجلسى نشست و بر ابو احمد و مفلح خلعت پوشاند و آن دو براى جنگ با على بن محمد صاحب زنج و به صلاح آوردن تباهيهاى او به جانب بصره حركت كردند. معتمد سوار شد و برادر خويش را تا دهكده يى كه نامش «بركواراء» بود بدرقه كرد و برگشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: سالار زنگيان پس از شكست و گريز محمد مولد، على بن ابان مهلبى را به جنگ منصور بن جعفر والى اهواز گسيل داشت و ميان آن دو جنگهاى فراوان متناوب صورت گرفت و آخرين آنها جنگى بود كه در آن ياران منصور گريختند و از اطراف او پراكنده شدند. گروهى از زنگيان به منصور رسيدند و منصور چندان به آنان حمله كرد تا نيزه اش شكست و تيرهايش تمام شد و هيچ سلاح و ابزار جنگى با او باقى نماند، كنار رودى كه به رود ابن مروان معروف است رسيد، بر اسبى كه سوارش بود بانگ زد تا از رودخانه بپرد، اسب پريد ولى نتوانست و در آب افتاد و غرق شد.
گفته اند: اسب در پرش خود موفق بود، ولى مردى از زنگيان پيش از او خود را به رودخانه انداخته بود كه می‌دانست منصور ن می‌تواند از آب بگريزد و و همينكه اسب پريد آن سياه بر اسب تنه زد و اسب و منصور در آب افتادند، منصور همين كه بالاى آب آمد و سر خود را بيرون آورد يكى از بردگان زنگى كه از سران سپاه مصلح بود و ابزون نام داشت خود را به رود انداخت و سر منصور را جدا كرد و جامه هاى او را برداشت. در اين هنگام يارجوخ تركى كه فرمانده جنگ ناحيه خوزستان بود اصغجون ترك را به فرماندهى مناطقى كه تحت فرماندهى منصور بود گماشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: ابو احمد از سامراء همراه لشكرى بيرون آمد كه از لحاظ شمار و ساز و برگ، شنوندگان نظير آن را نشنيده بودند. طبرى می‌گويد: من خودم كه در آن هنگام ساكن محله دروازه طاق بغداد بودم آن لشكر را ديدم و از گروهى از پيرمردان بغدادى شنيدم كه می‌گفتند: ما لشكرهاى بسيارى از خليفگان ديده ايم ولى هيچ لشكرى چون اين لشكر از لحاظ شمار و سلاح و ساز و برگ نديده ايم و گروه بسيارى از بازاريان بغداد هم از پى اين لشكر روان شدند.
ابو جعفر می‌گويد: محمد بن حسن بن سهل برايم نقل كرد كه پيش از رسيدن ابو احمد به منطقه يحيى بن محمد بحرانى كه كنار رود معقل مقيم بود از صاحب زنج اجازه گرفت كه كنار رود عباس برود، صاحب زنج اين پيشنهاد را نپسنديد و بيم آن داشت كه لشكرى از سوى خليفه به جانب او حركت كند و يارانش پراكنده باشند، يحيى در اين مورد اصرار كرد تا آنجا كه صاحب زنج اجازه داد و بدان سو بيرون رفت و بيشتر لشكريان صاحب زنج هم از پى او و با او رفتند. على بن ابان هم با گروه بسيارى از زنگيان در «جبى» مقيم بود، بصره هم عرصه تاخت و تاز سپاهيان صاحب زنج شده بود كه هر بامداد و شامگاه آنجا حمله می‌بردند و هر چه به دست می‌آوردند به خانه هاى خود می‌بردند. در آن هنگام در لشكرگاه على بن- محمد صاحب زنج فقط شمار ك می‌از يارانش بودند و او در همين حال بود كه ابو احمد با سپاه و همراه مفلح رسيد. سپاهى بزرگ بود كه نظير آن هرگز به مقابله زنگيان نيامده بود، همين كه ابو احمد به كنار رود معقل رسيد همه زنگيان كه آنجا بودند برگشتند و ترسان خود را به سالار خويش رساندند. اين موضوع صاحب زنج را به وحشت انداخت و دو تن از سالارهاى آنان را خواست او از آن دو پرسيد به چه سبب محل خويش را ترك كرده اند آن دو گفتند: به سبب بزرگى و بسيارى شمار و ساز و برگى كه در آن سپاه ديده اند و اينكه زنگيان با شمار و ساز و برگى كه داشته اند امكان ايستادگى در قبال آن سپاه را نداشته اند.صاحب زنج از آن دو پرسيد آيا فهميده اند فرمانده و سالار آن سپاه كيست گفتند: در اين راه كوشش كرديم ولى كسى را كه راست بگويد پيدا نكرديم. صاحب زنج پيشتازان و پيشاهنگان خود را براى كسب خبر در زورقهايى نشاند و گسيل داشت. آنان برگشتند و خبرهايى درباره بزرگى سپاه و اهميت آن آوردند و هيچكدام هم نتوانسته بود از نام فرمانده آن لشكر آگاه شوند. اين موضوع هم بر ترس و بيتابى او افزود و فرمان داد به على بن ابان پيام بفرستند و خبر سپاهى را كه رسيده است به او بدهند و ضمن آن فرمان داد كه با همراهانش پيش او بيايد.
سپاه ابو احمد رسيد و برابر صاحب زنج فرود آمد، چون روز جنگ و نبرد رسيد على بن محمد صاحب زنج بيرون آمد تا پياده گرد لشكر خويش بگردد و وضع ياران خويش و كسانى را كه براى جنگ مقابل او آمده و ايستاده اند ببينند. آن روز باران سبكى باريده و زمين خيس و لغزنده بود، سالار زنگيان ساعتى از آغاز روز را در لشكرگاه گشت و سپس به جاى خود بازگشت و كاغذ و قلم و دوات خواست تا براى على بن ابان نامه بنويسد و آگاهش سازد كه چه سپاهى بر او سايه افكنده است و به او فرمان دهد تا با هر اندازه از مردان كه می‌تواند پيش او بيايد. در همين حال ابو دلف يكى از سرهنگان و فرماندهان زنگيان وارد شد و خود را به او رساند و گفت: اين قوم فرا رسيدند و تو را فرو گرفته اند و زنگيان از برابرشان گريختند و كسى نيست كه آنان را عقب براند، در كار خويش بنگر كه كنار تو رسيده اند.صاحب زنج بر سر او فرياد كشيد و او را به شدت از خود راند و گفت دور شو كه در آنچه می‌گويى دروغگويى و اين ترس و بي می‌است كه از بسيارى شمار ايشان در دل تو رخنه كرده است و دلت خالى شده است و ن می‌فه می‌كه چه می‌گويى.
از آنجا كوچ كرد و خود را به جرجرايا و از آنجا به دهانه رود «صلح» رفت و بر مركبها سوار شد و خود را به صلح رساند سپس پيشتازان خود را براى كسب خبر فرستاد. گروهى از پيشتازان برگشتند و به او خبر دادند كه آن قوم رسيده اند و پيشاهنگان آنان نزديك «صلح» رسيده اند و افراد ساقه لشكر آنان در بستان موسى بن- بغا مستقر شده اند كه پايين تر از واسط قرار دارد. ابو العباس همين كه اين موضوع را دانست از شاهراهها كناره گرفت و سپاهيان او پيشتازان زنگيان را ديدند و بنابر سفارشى كه ابو العباس كرده بود از مقابل ايشان عقب نشستند، آن چنان كه زنگيان طمع بستند و فريب خوردند و آنان را تعقيب كردند و بر آنان فرياد می‌زدند كه براى خودتان فرماندهى پيدا كنيد كه جنگ كند كه فرمانده و امير شما اينك سرگرم شكار است.
همينكه زنگيان در صلح به ابو العباس نزديك شدند او همراه سواران و پيادگانى كه داشت براى نبرد با آنان بيرون آمد و دستور داد فرياد بكشند و خطاب به ابو حمزه بگويند: اى نصير تا چه هنگام از جنگ با اين سگها خوددارى و درنگ می‌كنى به جنگ آنان برگرد. نصير با زورقها و بلمهاى خود كه مردان در آنها نشسته بودند برگشت، ابو العباس هم سوار بر بل می‌شد و محمد بن شعيب هم با او بود و ياران و سپاهيان او زنگيان را از هر سو احاطه كردند و زنگيان شكست خوردند و گريختند و خداوند زنگيان را به دست ابو العباس و يارانش مغلوب كرد و آنان زنگيان را می‌كشتند و جلو می‌راندند تا آنجا كه به قريه عبد الله رسيدند كه شش فرسنگ دورتر از جايى است كه روبه رو شده بودند، آنجا از زنگيان پنج بلم بزرگ و ده زورق به غنيمت گرفتند و گروهى از زنگيان امان خواستند و گروهى از ايشان را به اسيرى گرفتند و كشتيهاى بسيارى از ايشان غرق شد و اين روز [و اين جنگ ] نخستين پيروزى براى ابو العباس بود.
ابو جعفر می‌گويد: چون اين جنگ سپرى شد و اين روز گذشت سرهنگان و دوستان ابو العباس به او پيشنهاد كردند تا لشكرگاه خود را همانجا قرار دهد كه به آن رسيده بود و آنان از نزديك شدن زنگيان به او بيم داشتند، ولى ابو العباس نپذيرفت و گفت: بايد خود به واسط رود و آنجا فرود آيد. چون خداوند بر چهره سليمان بن- جامع و همراهانش زد و او شكست خورد و گريخت سليمان بن موسى شعرانى هم از كناره رود ابان گريخت و خود را به «سوق الخميس» رساند، سليمان بن جامع هم خود را كنار رود امير رساند. زنگيان هنگا می‌كه با ابو العباس روبه رو شدند ميان خود رايزنى كردند و گفتند: اين مرد نوجوانى است كه چندان ورزيدگى و تجربه اى در جنگ ندارد و رأى درست اين است كه ما با تمام نيروى خود با او روياروى شويم و در همين نخستين رويارويى كوشش كنيم تا او را از ميان برداريم يا مجبور به عقب نشينى كنيم و اين موجب ترس و روى گرداندن او از جنگ با ما شود. آنان همين كار را كردند و همگان جمع شدند و كوشش كردند، ولى خداوند متعال ترس از او و دليرى او را بر دل ايشان افكند و به آنچه پنداشته بودند نرسيدند و براى آنان فراهم نشد.
فرداى همان روز كه جنگ اتفاق افتاد، ابو العباس سوار شد و در بهترين وضع وارد واسط گشت و آن روز جمعه بود براى نماز جمعه برپاخاست و گروه بسيارى از ياران و پيروان زنگيان از او امان خواستند. ابو العباس سپس به عمر كه در يك فرسنگى واسط است كوچ كرد و آن را لشكرگاه خود قرار داد. ابو حمزه نصير و ديگران به او اشاره كرده بودند كه لشكرگاه خود را بالاتر از واسط قرار دهد كه از زنگيان بر او بيم داشتند، ابو العباس نپذيرفت و گفت: من جز در عمر لشكرگاه نخواهم ساخت، او به ابو حمزه دستور داد در دهانه «بردودا» كه فراتر از واسط است فرود آيد، ابو العباس از رايزنى ياران خود و شنيدن پيشنهادهاى آنان خوددارى كرد و فقط به راى و تصميم خود عمل كرد و در عمر فرود آمد و شروع به ساختن بلمها و زورقها كرد و هر صبح و شام با زنگيان جنگ می‌كرد. او غلامان ويژه و وابستگان خود را در بلمها مستقر كرد و در هر بل می‌فرماندهى از خودشان تعيين كرد.
پس از آن جنگ، سليمان هم آماده شد و نيروهاى خود را جمع و سپس آنان را از سه راه گسيل داشت: گروهى از راه رودخانه ابان و گروهى از صحراى «تمرتا» و گروهى از بردودا. ابو العباس با آنان روياروى شد و چيزى نگذشت كه شكست خوردند و پراكنده شدند، گروهى از آنان خود را به سوق الخميس و گروهى ديگر به «مازروان» و گروهى ديگر به صحراى تمرتا رساندند، گروهى ديگر كناره رود «ماذيان» را پيمودند و گروهى از آنان به بردودا رفتند. سپاهيان ابو العباس به تعقيب آنان پرداختند. ابو العباس هدف اصلى خويش را تعقيب گروهى قرار دارد كه كرانه رود ماذيان را پيش گرفته بودند و از تعقيب آنان دست برنداشت تا آنكه در «برمساور» به گروهى از ايشان رسيد و سپس برگشت. او كنار همه راهها و دهكده ها می‌ايستاد و درباره آنها می‌پرسيد و همه مناطق را شناسايى می‌كرد، راهنمايان آگاهى نيز همراهش بودند و ابو العباس تمام آن سرزمين و راههاى نفوذى آن و راههايى كه به بيشه زارها و باتلاقها منتهى می‌شد شناسايى كرد و به لشكرگاه خويش در عمر برگشت و چند روزى براى استراحت خود و يارانش همانجا مقيم شد.
آن گاه قاصدى پيش او آمد و او را آگاه كرد كه زنگيان جمع شده و آماده اند كه به لشكرگاه ابو العباس يورش آورند و می‌خواهند از سه راه هجوم بياورند و گفته اند ابو العباس جوانى مغرور و به خود شيفته است و تصميم گرفته اند گروهى را در كمينگاهها بگمارند و از سه راه به لشكرگاهش بيايند. ابو العباس از اين موضوع برحذر شد و آماده گرديد. در همين حال زنگيان به لشكرگاه او روى آوردند و بيش از ده هزار نفر در صحراى تمرتا و حدود همان شمار در «برهثا» در كمين نهادند و بيست بلم انباشته از افراد آهنگ لشكرگاه ابو العباس كردند و قصدشان اين بود كه ابو العباس به جنگ با آنان بيرون آيد پس از مقاومت اندكى از بيش او بگريزند و ابو العباس و سپاهيانش را به تعقيب خود وادارند تا از كمينگاه بگذرند و افرادى كه كمين كرده اند از پشت بر آنان حمله كنند. ابو العباس همينكه با زنگيان در افتاد ياران خود را از تعقيب آنان منع كرد و چنين وانمودند كه شكست خورده اند و بر می‌گردند. زنگيان دانستند كه حيله آنان كارساز نيست و در اين هنگام سليمان و و جبائى با بلمها و زورقهاى بسيار به لشكرگاه ابو العباس حمله آوردند. ابو العباس ياران خود را به صورت پسنديده اى آرايش نظا می‌داده بود و به ابو حمزه نصير فرمان داد كه در بلمها و زورقهاى مرتب و آراسته به زنگيان حمله كند و او آهنگ ايشان كرد. ابو العباس هم در يكى از بلمهاى خود كه غزال نام داشت سوار شد و براى آن پاروزنانى ورزيده برگزيد و محمد بن شعيب اشتيام را همراه خود ساخت گروهى از ياران و غلامان ويژه خود را برگزيد و نيزه به آنان داد و سواران را هم فرمان داد كه بر ساحل رودخانه به موازات او حركت كنند و گفت: تا آنجا كه می‌توانيد به راه خود ادامه دهيد مگر اينكه جويها و رودخانه ها راهتان را ببرد و مسدود كند و ميان دو گروه جنگ درگرفت.
 معركه و ميدان جنگ از كنار دهكده رمل تا رصافه بود، سرانجام خداوند متعال شكست را براى زنگيان مقرر داشت و گريختند و ياران ابو العباس توانستند چهارده بلم از آنان به غنيمت بگيرند و سليمان و جبائى گريختند و مشرف به نابودى شده بودند و چون اسبهاى آنان را به غنيمت گرفته بودند آن دو با پاى پياده گريختند و تمام افراد سپاه زنگيان بدون اينكه يك نفر از ايشان به پشت سرش نگاه كند گريختند و خود را به طهيثا رساندند و هر ابزار و اثاثى كه داشتند رها كردند. ابو العباس برگشت و در لشكرگاه خويش در عمر فرود آمد و كشتيها و زورقهايى را كه از زنگيان به غنيمت گرفته بود مرمت و اصلاح كرد و مردان را در آنها جاى داد. زنگيان هم پس از آن بيست روز همان جا بودند و هيچ كس از ايشان آشكار ن می‌شد.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: پس از آن جبايى هر سه روز با پيشتازان می‌آمد و بر می‌گشت. او در راه سپاهيان ابو العباس چاله هايى كند و در آن سيخهاى تيز آهنى نهاد و با بوريا پوشاند و نهان كرد و آنها را در راههايى كه سواركاران حركت می‌كردند بيشتر قرار داد و چنان بود كه تعقيب كنندگان از آن راهها آنان را تعقيب می‌كردند. جبايى به كناره هاى لشكرگاه ابو العباس حمله می‌كرد و با اين كار مى- خواست سواران را به تعقيب خود وادار كند.روزى پس از حمله جبايى سواران به تعقيب او پرداختند، همان گونه كه هميشه تعقيب می‌كردند، اسب سرهنگى از فرغانيان در چاله اى افتاد و سپاهيان و ياران ابو العباس از اين پيشامد به حيله جبايى پى بردند و از آن بر حذر شدند و از پيمودن آن راهها خوددارى كردند.
ابو جعفر می‌گويد: زنگيان در اينكه هر بامداد به جنگ ابو العباس آيند اصرار می‌ورزيدند. آنان بر كرانه رود امير لشكرگاه ساختند و گروه بسيارى همراه آنان بودند. سليمان به سالار زنگيان نامه نوشت و از او خواست بلمهايى برايش گسيل دارد كه هر كدام چهل پاروزن داشته باشد. در فاصله بيست روز چهل بلم بزرگ آكنده از جنگاوران و شمشيرها و سپرها و نيزه ها به يارى او رسيد. ابو العباس را با آنان جنگهاى پياپى بود كه در بيشتر آن ياران او پيروز و زنگيان مغلوب می‌شدند، ابو العباس هم براى پيشروى در رودخانه ها و تنگه ها اصرار می‌ورزيد و خود را به شهرى كه سليمان بن موسى شعرانى كنار رود خميس ساخته و منيعه نام نهاده بود، رساند. ابو العباس چند بار خويشتن را به خطر انداخت و به هلاكت و مرگ نزديك شد و به سلامت ماند. گروهى از فرماندهان زنگيان از او امان خواستند كه ايشان را امان داد و خلعت پوشاند و ضميمه لشكر خود ساخت و گروهى از فرماندهان ايشان را كشت و ميان او و زنگيان همچنان روزگار می‌گذشت. سرانجام به ابو احمد موفق خبر رسيد كه سليمان بن موسى بن شعرانى و جبائى و سرداران ديگر زنگيان كه در منطقه واسط مستقرند به سالار خود نامه نوشته اند و از او خواسته اند كه ايشان را با فرستادن على بن ابان مهلبى يارى دهد. على كه در اين هنگام امير همه فرماندهان و سالار اميران بود در اطراف اهواز مقيم بود و بر آن شهر و توابع آن چيره. سالار زنگيان براى او نوشت با همه كسانى كه پيش اويند به ناحيه اى كه سليمان بن جامع مقيم است برود و هر دو براى جنگ با ابو العباس متحد شوند.
بدين سبب بود كه ابو احمد تصميم گرفت خودش به واسط برود و شخصا در آوردگاه حاضر شود. او در صفر اين سال از بغداد بيرون رفت و در «فرك» لشكرگاه ساخت و چند روزى آنجا ماند تا لشكريان و كسانى كه می‌خواهند با او بروند به او بپيوندند، او كه آلات و ابزار دريايى [آبى ] هم فراهم كرده بود از فرك به مدائن و از آنجا به دير عاقول و سپس به جرجرايا و قنى، پس از آن به جبل و سرانجام به صلح رفت و در يك فرسنگى واسط فرود آمد و لشكرگاه ساخت. پسرش ابو العباس با گروهى از سواران كه سران سپاهش بودند به استقبال پدر آمد. و چون پدر درباره آنان از پسر پرسيد چگونگى پايدارى و خيرخواهى آنان را براى پدر بيان كرد. ابو احمد نخست بر پسر خويش ابو العباس و سپس بر فرماندهانى كه همراهش بودند خلعت بخشيد و ابو العباس به لشكرگاه خويش كه در عمر بود برگشت و شب را آنجا گذراند. بامداد فردا ابو احمد بر كنار آب و در پيچ و خم رودخانه حركت كرد و پسرش ابو العباس با همه لشكريان خود و ابزارهاى آبى به صورت جنگ و با همان آرايشى كه با زنگيان می‌جنگيدند به رويايى پدر آمد كه ابو احمد چگونگى آرايش آنان را ستود و شاد شد. ابو احمد حركت كرد تا كنار دهكده يى كه به آن قريه عبد الله می‌گفتند فرود آمد و مقررى و عطاى همه لشكريان را پرداخت و پسرش ابو العباس را پيشاپيش خود در كشتيها فرستاد و خود از پى او روان شد. ابو العباس در حالى كه سرهاى كشته شدگان و اسيرانى را كه از سپاه شعرانى گرفته بود همراه داشت به استقبال پدر آمد و ابو احمد فرمان داد گردن اسيران را زدند. و از آنجا كوچيد و آهنگ شهرى كرد كه شعرانى آن را ساخته و منيعه نام نهاده بود و در سوق الخميس قرار داشت.
ابو احمد پيش از جنگ با سليمان بن جامع با شعرانى جنگ كرد زيرا شعرانى پشت سر ابو احمد قرار داشت و ترسيد كه اگر نخست با سليمان بن جامع جنگ كند شعرانى از پشت سرش حمله آورد و او را از سليمان به خود بازدارد و سرگرم سازد، همين كه ابو احمد نزديك شهر رسيد زنگيان براى جنگ با او بيرون آمدند، جنگى سست كردند و گريختند. سپاهيان ابو العباس بر ديوارها و با روى شهر رفتند و بر هر كس كه ديدند شمشير نهادند، زنگيان پراكنده شدند و ابو العباس وارد منيعه شد، سپاهيانش را كشتند و اسير گرفتند و هر چه را در شهر بود به تصرف درآوردند و شعرانى در حالى كه فقط ويژگانش همراهش بودند گريخت. سپاهيان ابو العباس آنان را تعقيب كردند تا آنجا كه گريختگان به باتلاقها رسيدند و گروه بسيارى از ايشان غرق شدند و ديگران به بيشه ها و نيزارها گريختند در حالى كه توانسته بودند از اين شهر پنج هزار زن مسلمان را كه در دست زنگيان بودند نجات دهند و اين غير از زنان زنگى بود كه بر آنان دست يافته بودند.
ابو احمد فرمان داد زنانى را كه زنگيان اسير گرفته بودند به واسط ببرند و آنان را به كسان و خويشاوندانشان بسپارند. او آن شب را كنار شهر گذراند و بامداد به مردم اجازه داد كه همه اسباب و ابزار و كالاهاى زنگيان را غارت كنند، مردم وارد شهر شدند و هر چيز را كه در آن بود به غارت بردند. ابو احمد فرمان داد باروى آن شهر را ويران و خندقش را پر كنند و هر چه را كه آنجا باقى بود بسوزانند، مقدار فراوانى برنج و جو و گندم از اين دهكده ها كه شعرانى بر آنها چيره شده بود بدست آمد. ابو احمد فرمان داد انبارداران را كشتند و مقرر داشت تا آن برنج و جو و گندم را بفروشند تا بهاى آن را به مصرف پرداخت و مقررى و عطاى وابستگان و بردگان و لشكريانش رساند. اما شعرانى و برادرش خود را به مذار رساندند و او به سالار زنگيان نامه نوشت و اين موضوع را به اطلاع او رساند و اينكه به مذار پناه برده است.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: محمد بن حسن بن سهل براى من نقل كرد و گفت: محمد بن هشام كرنبائى، كه معروف به ابو وائله است، براى من نقل كرد و گفت: آن روز من پيش سالار زنگيان بودم، او سخن می‌گفت كه ناگاه نامه سليمان رسيد و موضوع شكست و پناه بردن خود را به مذار نوشته بود، همين كه صاحب زنج آن نامه را گشود و چشمش به موضوع شكست و گريز افتاد بند شكمش گشوده شد و براى قضاى حاجت برخاست و برگشت و نشست و نامه را برداشت و دقت كرد، همين كه چشمش به موضوع شكست افتاد باز برخاست و اين كار را چند بار تكرار كرد و من در بزرگى مصيبت هيچ شك و ترديدى نكردم ولى خوش نداشتم از او بپرسم، چون اين كار طولانى شد گستاخى كردم و گفتم: مگر اين نامه سليمان بن موسى نيست گفت: چرا، خبرى نوشته است كه پشت را در هم می‌شكند، گفته است: كسانى كه به مقابله او آمده بودند چنان با او در افتادند كه هيچ چيز از [لشكر] او باقى نمانده است و اين نامه خود را از مذار نوشته است و چيزى جز خويشتن را به سلامت در نبرده است.
ابو وائله گفت: به ظاهر اين را بلايى بزرگ شمردم و خدا می‌داند چه شادى اى در دل خويش نهان داشتم. او گويد: على بن محمد صاحب زنج بر اين خبر ناخوشى كه رسيده بود شكيبايى و تظاهر به دليرى كرد و نامه يى به سليمان بن جامع نوشت و او را بر حذر داشت كه مبادا بر سر او همان رود كه بر شعرانى رفت، و به او فرمان داد در كار خويش بيدار و در حفظ و نگهدارى آنچه پيش اوست كوشا باشد.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: پس از اين موضوع ابو احمد را همتى جز تعقيب سليمان بن جامع نبود. پيشتازان او آمدند و خبر آوردند كه سليمان در حوانيت است.ابو احمد پسرش ابو العباس را با ده هزار تن گسيل داشت، او خود را به حوانيت رساند و سليمان را آنجا نديد ولى آنجا با دو تن از سرهنگان زنگيان كه به شجاعت و نيرو شهره بودند برخورد، يكى از آن دو معروف به شبل بود و ديگرى ابو الندى نام داشت و از ياران قدي می‌سالار زنگيان بودند كه آن دو را در همان آغاز خروج خود به فرماندهى گماشته بود، سليمان بن جامع اين دو سرهنگ را در حوانيت گذاشته بود تا غلات و جو و گندم فراوانى را كه گرفته بودند حفظ و نگهدارى كنند.
ابو العباس با آن دو جنگ كرد و گروهى از مردان آن دو را كشت و گروه بسيارى را با تير زخ می‌كرد و آنان چابكترين و دليرترين و گزينه ترين مردان سليمان بن جامع بودند كه به آنان اعتماد داشت. آن روز تا هنگا می‌كه تاريكى شب ميان دو گروه حائل شد جنگ ميان آنان ادامه داشت، در آن روز ابو العباس كركى بزرگى كه در حال پرواز بود چنان با تير زد كه ميان زنگيان افتاد و تير در بدنش باقى بود و گفتند: اين تير ابو العباس است و از آن به بيم افتادند. در آن روز گروهى از زنگيان از ابو العباس امان خواستند كه ايشان را امان داد و از يكى از ايشان از جاى اقامت سليمان بن- جامع پرسيد، به او خبر داد كه سليمان در شهرى كه در منطقه طهيثا ساخته مقيم است. در اين هنگام ابو العباس با اطلاع صحيح از جايگاه سليمان نزد پدر خود برگشت و او را آگاه ساخت كه سليمان همراه تمام يارانش غير از شبل و ابو الندى آنجاست و آن دو براى حفظ غلات كه در حوانيت بدست آورده اند آنجايند. در اين هنگام ابو احمد به ياران خود فرمان داد آهنگ طهيثا كنند، ابو احمد اموال را فراهم آورد و به لشكريان خويش مقررى آنان را داد و نخست آهنگ منطقه بالاى بردودا كرد تا از آنجا به طهيثا برود كه راهى جز آن وجود نداشت. لشكريان پنداشتند كه او قصد گريز دارد و نزديك بود پراكنده شوند كه از حقيقت امر آگاه شدند.
ابو احمد به دهكده اى در خوذيه رسيد و بر رودخانه مهروز پلى بست كه سواران از آن گذشتند، او همچنين به حركت خويش ادامه داد تا آنكه فاصله ميان او و شهرى كه سليمان بن جامع، در منطقه طهيثا به نام منصوره ساخته بود، دو ميل شد و با همه لشكريان خويش همانجا ماند. آسمان باران نكويى فرو باريد و آن روزها سرما شدت يافت، ابو احمد به باران و سرما سرگرم شد و از جنگ بازماند. چون سرما اندكى كاهش يافت ابو احمد همراه تنى چند از سرهنگان و وابستگان خويش به جستجوى جايى برآمد كه بتوان در آن اسبها را به جولان آورد، او نزديك ديوار آن شهر رسيد كه گروه بسيارى از زنگيان با او روياروى شدند و از چند جا افرادى كه كمين كرده بودند از كمينگاه بيرون آمدند و جنگ در گرفت و سخت شد، گروهى از دليران پياده شدند و چندان دفاع كردند كه از تنگناهايى كه در آن افتاده بودند بيرون آمدند. از ميان غلامان ابو احمد غلا می‌كه نامش وضيف علمدار بود و تنى چند از سرهنگان زيرك ترك اسير شدند، در همين جنگ احمد بن مهدى جبائى يكى از سرهنگان بلند مرتبه زنگيان كشته شد، ابو العباس او را تيرى زد كه از پرده هاى بينى او خورد و تا مغزش نفوذ كرد و مدهوش بر زمين افتاد او را در حالى كه زنده بود از آوردگاه بيرون بردند و تقاضا كرد او را نزد سالار زنگيان ببرند و آنان او را كنار رود ابو الخصيب و به شهرى كه سالارشان نام آن را مختاره نهاده بود، بردند او را با همان حال مقابل وى نهادند، اين مصيبت بر او گران آمد چرا كه جبائى از بزرگترين ياران و شكيباترين ايشان در اطاعت از سالار زنگيان بود.جبائى چند روزى زنده بود و معالجه می‌كرد و سپس مرد، بيتابى سالار زنگيان بر مرگ او سخت شد و خودش كنار جسد او رفت و غسل و كفن كردنش را بر عهده گرفت و بر او نماز گزارد و سپس كنار گورش ايستاد تا او را به خاك سپردند آن گاه روى به ياران خود كرد و آنان را پند و اندرز داد و از مرگ جبائى ياد كرد. مرگ او در شبى بود كه رعد و برق بود و بدان گونه كه از سالار ايشان نقل كرده اند گفته است: به هنگام قبض روح جبائى ترنم فرشتگان را كه براى او دعا می‌كرده و رحمت می‌فرستاده اند می‌شنيده است. سالار زنگيان در حالى از دفن جبائى برگشت كه شكستكى و اندوه بر رخساره اش آشكار بود.
ابو جعفر می‌گويد: چون ابو احمد آن روز از جنگ برگشت پگاه روز بعد به سوى آنان بازگشت. او سپاهيان خود را به صورت دسته هاى پياده و سواره آرايش داد و فرمان داد تا زورقها و بلمها نيز ميان رودى كه منذر نام داشت و از وسط شهر طهيثا می‌گذشت پا به پاى او حركت كند و بدين گونه آهنگ زنگيان كرد. چون نزديك با روى شهر رسيد، فرماندهان غلامان خويش را در نقاطى قرار داد كه بيم آن بود زنگيان كمين كرده باشند و از آنجا درآيند. آن گاه پيادگان را پيشاپيش سواران داشت و خود پياده شد و چهار ركعت نماز گزارد و به درگاه خداوند متعال براى پيروزى و نصرت مسلمانان تضرع و دعا كرد، آن گاه سلاح خويش را خواست و پوشيد و به پسرش ابو العباس دستور داد به سوى ديوار و باروى شهر پيشروى كند و غلامان را به جنگ و حمله تشويق كند، او همان گونه رفتار كرد. سليمان بن جامع جلو باروى شهرى كه آن را منصوره نام نهاده بود خندقى حفر كرده بود، غلامان همينكه كنار خندق رسيدند براى عبور از آن ترسيدند و باز ماندند، فرماندهان آنان را تشويق كردند و خود پياده شدند و همراه آنان گستاخى كردند و از خندق گذشتند و كنار زنگيان رسيدند كه از بالاى ديوار شهر خود مشرف بر آنان بودند. لشكريان ابو احمد شمشير بر زنگيان نهادند، گروهى از سواران نيز از خندق عبور كردند و چون زنگيان آن گروه و گستاخى ايشان را كه به مقابله آنان آمده بودند ديدند پشت به جنگ دادند و گريختند، ياران ابو احمد آنان را تعقيب كردند و از هر سو وارد شهر شدند.
زنگيان براى شهر خود پنج خندق كنده و جلو هر خندق بارويى قرار داده بودند كه كنار آنها مقاومت كنند و بدين سبب كنار هر خندق كه می‌رسيدند توقف و پايدارى می‌كردند و سپاهيان ابو احمد آنان را عقب می‌راندند و پايداريشان را درهم می‌شكستند، در همين حال بلمها و زورقهاى ياران ابو احمد در حالى كه آكنده از جنگجويان بودند از راه همان رودخانه وارد شهر شدند و تمام بلمها و زورقهاى زنگيان را كه از كنارش می‌گذشتند غرق كردند و كسانى را كه بر دو سوى رودخانه بودند می‌كشتند و اسير می‌گرفتند آن چنان كه زنگيان را از آن شهر و اطرافش كه حدود يك فرسنگ بود به شدت عقب راندند و بيرون كردند. ابو احمد به هر چه در آن بود دست يافت و سليمان بن جامع با تنى چند از ياران خويش گريخت و كشتار و اسير شدن ميان ايشان افتاد. ابو احمد توانست حدود ده هزار زن و كودك از مردم واسط و دهكده هاى آن و نواحى كوفه را كه اسير زنگيان بودند نجات دهد. او فرمان داد ايشان را نگاهدارى كنند و به ايشان مال بخشند و به واسط برند و تسليم كسان خودشان كنند. ابو احمد به تمام چيزهايى كه در اين شهر بود و همه اندوخته ها و داراييها و خوراكى و دامهاى اهلى كه ثروت بيكران و گرانقدرى بود، دست يافت و دستور داد غلات و كالاهاى ديگر را بفروشند و به مصرف پرداخت مقررى لشكر و وابستگان او برسانند. گروهى از زنان و فرزندان سليمان بن جامع اسير شدند، در آن روز وصيف علمدار و اسيران ديگرى كه زنگيان همراه او اسير كرده بودند آزاد شدند و از زندان بيرون آمدند و موضوع جنگ و سرعت آن به زنگيان فرصت نداده بود كه او و اسيران ديگر را بكشند.
ابو احمد هفده روز در طهيثا درنگ كرد و دستور داد باروى شهر را ويران و خندقها را از خاك انباشته كنند كه اين كار انجام شد سپس فرمان داد زنگيانى را كه به بيشه زارها پناه برده اند تعقيب كنند و براى هر كس كه يكى از زنگيان را می‌آورد جايزه اى قرار داد و بدين گونه مردم به تعقيب زنگيان پرداختند و هر زنگى را كه پيش ابو احمد می‌آوردند نسبت به او نيكى می‌كرد و بر او خلعت می‌پوشاند و او را به فرماندهان غلامان خويش می‌سپرد كه چاره را در دلجويى از ايشان ديده بود تا بدان گونه زنگيان را از اطاعت سالارشان باز دارد.
ابو احمد نصير را با بلمها و زورقهايى مأمور تعقيب سليمان بن جامع و ديگر زنگيانى كه با او گريخته بودند كرد و به نصير فرمان داد در تعقيب او كوشش كند تا آنجا كه از باتلاقها بگذرد و بركنار دجله موسوم به عوراء- كور- برسد و دستور داد بندهايى را كه سليمان در دجله، براى جلوگيرى از تعقيب خود، تا رودخانه ابو الخصيب كشيده و احداث كرده است ويران كند. همچنين به زيرك هم فرمان داد همراه گروه بسيارى از لشكريان در طهيثا بماند تا بتواند كسانى را كه سليمان از آن شهر تبعيد و بيرون كرده است برگرداند.چون ابو احمد آنچه را كه در طلب آن بود بدست آورد با لشكر خويش برگشت و تصميم استوار داشت كه آهنگ اهواز كند تا كار آن سرزمين را سامان بخشد. او پيشاپيش خود، پسرش ابو العباس را فرستاده بود. قبلا گفتيم كه على بن- ابان مهلبى بر بيشتر نواحى اهواز چيره شده بود و به سپاهيان سلطانى تاخته و با آنان درافتاده و بر بيشتر اعمال و نواحى اهواز چيره شده بود.
چون ابو احمد برگشت همين كه به بردودا رسيد چند روزى آنجا ماند و فرمان داد آنچه لازم است و براى رفتن با اسبها مورد نياز است فراهم آوردند تا آهنگ اهواز كند و پيشاپيش كسانى را فرستاد كه راهها و منازل را اصلاح كنند و خواروبار و علوفه براى لشكرى كه همراه اويند فراهم سازند. پيش از آنكه ابو احمد از واسط حركت كند زيرك از طهيثا برگشت و اين پس از بازگشت مردم به نواحى تحت تصرف زنگيان بود و زيرك همه را در حال امن و آسايش پشت سر نهاده بود.
ابو احمد به زيرك فرمان داد آماده شود و با بلمها و زورقها و گزيدگان و دليران خود بسوى دجله حركت كند و دست او و دست نصير فرمانده نيروى آبى براى شكستن بندهاى دجله و تعقيب گريختگان زنگيان و درافتادن با هر يك از ياران سليمان كه بديشان برخورند، متحد شود و خود را به شهرى كه سالار زنگيان در آن است برسانند و اگر مناسب دانستند با او در همان شهر جنگ كنند، و هر چه پيش می‌آيد براى ابو احمد بنويسند تا پاسخ دهد و فرمان صادر كند و آنان بدان گونه عمل كنند. 
ابو احمد هارون، پسر خويش، را بر لشكريانى كه در واسط باقى گذاشته بود فرماندهى داد و تصميم گرفت كه سبكبار و همراه گروهى اندك از مردان و ياران خويش حركت كند و به هارون فرمان داد كه آن لشكر را از پى او با كشتيها و بلمها به جايگاه وى در دجله برساند و اين كار را پس از رسيدن نامه اش انجام دهد.ابو احمد از واسط به قصد اهواز بيرون آمد در «باذبين» فرود آمد و سپس به «طيب» و «قرقوب» رفت و كنار رود شوش رسيد، براى او بر آن رود پل بسته بودند.
ابو احمد از اول بامداد تا هنگام ظهر كنار آن پل ماند تا همه لشكريانش عبور كردند و به شوش رسيدند و فرود آمد. او پيش از آن به مسرور بلخى كه كارگزارش در اهواز بود، فرمان داده پيش او بيايد. وى نيز همراه لشكر و فرماندهانى كه با او بودند بامداد روزى كه ابو احمد در شوش فرود آمد به حضورش آمدند. ابو احمد بر مسرور بلخى و همراهانش خلعت پوشاند و سه روز در شوش درنگ كرد. از جمله زنگيانى كه در طهيثا اسير شده بود احمد بن موسى بن سعيد بصرى معروف به قوص بود، او از سرهنگان بلند پايه زنگيان بود و از ويژگان و ياران قدي می‌سالار زنگيان شمرده می‌شد. او پس از آنكه زخمهاى گران برداشت- و به دليل همان زخمها كشته شد- اسير گشت و ابو احمد دستور داد پس از مرگش سرش را بريدند و بر پل واسط نصب كردند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: و چون خبر جنگ طهيثا به سالار زنگيان رسيد و دانست كه بر سر يارانش چه آمده است در كار خود فروماند و چاره سازيهاى او كارگر نيفتاد و بيم و هراس او را واداشت به على بن ابان مهلبى كه در آن هنگام مقيم اهواز و همراه حدود سى هزار سپاهى بود نامه نوشت و به او فرمان داد هر چه خواروبار و لوازم و ابزار با اوست همانجا بگذارد و خودش با همه لشكريانش پيش او برود. اين نامه به مهلبى رسيد و او كه از آمدن ابو احمد به اهواز آگاه شده بود و از بيم خردش تباه شده بود همين كه نامه سالار زنگيان را خواند كه شتابان از او خواسته بود حركت كند همه چيزهايى را كه پيش او جمع شده بود رها كرد و محمد بن يحيى بن سعيد كرنبايى را به جانشينى خود گماشت. همين كه مهلبى حركت كرد و از او دور شد محمد بن يحيى هم پايدارى نكرد و نماند كه سخت ترسيده و اخبار پياپى رسيده بود كه ابو احمد آهنگ او دارد، او همه چيزهايى را كه براى حفظ آن گماشته شده بود رها كرد و از پى مهلبى روان شد. در آن هنگام در اهواز و نواحى آن انواع غلات و خرما و دامهاى اهلى بسيار براى زنگيان جمع شده بود كه همه را رها كردند و رفتند. سالار زنگيان به بهبود بن عبد الوهاب هم كه از سرهنگان بود و اداره ولايات ميان اهواز و فارس را بر عهده داشت نوشت همراه لشكريان خويش نزد او برود.بهبود هم هر چه خوراكى و خرما و گندم و چهارپايان كه در اختيار داشت و بسيار بود رها كرد. ابو احمد همه آنها را به تصرف خويش درآورد و موجب تقويت او و ضعف و سستى سالار زنگيان شد.
پس از اينكه مهلبى از اهواز كوچ كرد يارانش ميان دهكده هايى كه بين اهواز و شهر سالار زنگيان بود پراكنده شدند و غارت كردند و مردم آن دهكده ها را كه با آنان در حال صلح بودند بيرون كردند، گروه بسيارى هم از كسانى كه با مهلبى بودند، چه پياده و چه سواره، از رفتن همراه او و پيوستن به سالار زنگيان خوددارى كردند و در اطراف اهواز ماندند و به ابو احمد نامه نوشتند و از او امان خواستند كه به آنان خبر رسيده بود او بر هر كس از ياران و سپاهيان سالار زنگيان پيروز شود او را عفو می‌كند. آنچه كه سالار زنگيان را بر آن داشت تا به مهلبى و بهبود بنويسد تا شتابان به او بپيوندند، ترس او از اين بود كه ابو احمد با سپاهيانش آهنگ او كنند، آن هم در آن حال كه زنگيان را چنان ترس و بي می‌فرا گرفته بود، او ن می‌خواست مهلبى و بهبود از او جدا باشند و كار بدان گونه كه او پنداشته بود صورت نگرفت كه ابو احمد آهنگ اهواز داشت و اگر مهلبى و بهبود در جاى خود و ميان لشكريان خويش می‌ماندند براى دفاع از اهواز و نگهدارى اموالى كه در دست داشتند بهتر و سودبخش تر بود.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: ابو احمد چندان درنگ كرد تا اموالى را كه مهلبى و بهبود و جانشينان آن دو رها كرده بودند جمع كرد، بندهايى را كه سالار زنگيان در دجله فراهم آورده بود برچيد و راهها براى عبور او اصلاح شد. آن گاه ابو احمد از شوش به جندى شاپور رفت و سه روز آنجا درنگ كرد و علوفه در لشكرگاه كمياب شد، كسانى را براى تهيه و گسيل داشتن علوفه فرستاد و از جندى شاپور به شوشتر رفت و آنجا براى جمع آورى اموال از بخشهاى مختلف اهواز درنگ كرد و به هر بخش و ولايت سرهنگى را فرستاد تا زودتر اموال را جمع كند و گسيل دارد.
ابو احمد در همان حال احمد بن ابى الاصبغ را نزد محمد بن عبد الله كردى كه سالار رامهرمز و دژها و دهكده هاى اطراف آن بود فرستاد، محمد بن عبد الله كردى مهلبى را به شورش وا داشته و اموال بسيارى هم براى سالار زنگيان گسيل داشته بود. ابو احمد به ابن ابى الاصبغ دستور داد با كردى اظهار دوستى و محبت كند و به او بفهماند كه با همه گناهانى كه كرده ابو احمد او را عفو خواهد كرد و از لغزش او چشم خواهد پوشيد و همچنين به او بگويد در حمل اموال و رفتن با همه غلامان و سپاهيان و وابستگانى كه همراه اويند به سوق الاهواز شتاب كند تا ابن ابى الاصبغ آنان را سان ببيند. ابو احمد دستور داده بود كه او به آنان مقررى دهد و سپس آنان را همراه خود براى جنگ با سالار زنگيان ببرد، او همين گونه رفتار كرد و آنان را يكى يكى احضار كرد و سان ديد و عطا و مقررى بخشيد. ابو احمد نيز از آنجا به عسكر مكرم رفت و چند روزى آنجا را منزل قرار داد، سپس از آن كوچ كرد و به اهواز رسيد.
او چنان می‌پنداشت كه خوار و بار به ميزان مصرف لشكرش پيشاپيش به اهواز فرستاده شده است، حال آنكه چنان نبود و آن روزگار دشوار شد و مردم بسختى نگران شدند. او سه روز درنگ كرد و منتظر رسيدن خواروبار شد كه نرسيد و حال مردم بد شد و نزديك بود اين موضوع جمع ايشان را پراكنده سازد. ابو احمد از سبب تأخير در رسيدن خواروبار پرسيد، معلوم شد زنگيان پل قدي می‌ايرانيان را كه ميان سوق الاهواز و رامهرمز بوده تخريب كرده اند، آن پل اربق نام داشت، ناچار بازرگانان و ديگران از رساندن خواروبار عاجز مانده بودند و آن پل در دو فرسنگى سوق الاهواز بود. ابو احمد خود سوار شد و همه سياهانى را كه در لشكر بودند جمع كرد و آنان را به بردن سنگ واداشت و از اموال رعيت به آنان بخشيد و حركت نكرد تا آنكه همان روز آن پل اصلاح شد و به حال نخست برگشت و مردم توانستند از آن عبور كنند و كاروانهاى خواروبار راه افتادند و مردم لشكرگاه فراوانى يافتند و احوال ايشان خوب شد. ابو احمد دستور داد قايقها را براى بستن پل بر رودخانه دجيل فراهم آورند كه از همه ولايات اهواز جمع و فراهم شد.
ابو احمد همچنان چند روزى در اهواز باقى ماند تا يارانش كارهاى خود را رو به راه كنند و ابزار و آلاتى را كه به آن نيازمندند فراهم آورند و اسبهايشان بهبود يابند و ضعفى كه به سبب نرسيدن علوفه بر آنها عارض شده بود برطرف شود.
در همين حال نامه هايى از كسانى كه با مهلبى نرفته و در سوق الاهواز مانده بودند براى ابو احمد رسيد كه از او تقاضاى عفو كرده بودند، او ايشان را امان داد، حدود هزار تن آمدند ابو احمد نسبت به همه ايشان نيكى كرد و آنان را به فرماندهان غلامان خود سپرد و براى آنان مقررى تعيين كرد. آن گاه بر رود دجيل اهواز پل بست و پس از اينكه سپاهيان خويش را جلو فرستاد خودش نيز كوچيد و از پل عبور كرد و در جايى كه معروف به قصر مأمون است سه روز درنگ كرد. او پسرش ابو العباس را پيشاپيش به كرانه نهر مبارك كه از شاخه هاى فرات بصره است گسيل داشت و براى پسر ديگرش هارون نوشت تا با لشكر خويش به ابو احمد بپيوندد و مقصودش اين بود كه همه لشكرها آنجا جمع شوند. او از قصر مأمون به قورج عباس رفت، آنجا احمد بن ابى الاصبغ همراه با هداياى محمد بن عبد الله كردى سالار رامهرمز كه شامل اموال و چارپايان بود، پيش او رسيد. آن گاه از قورج كوچ كرد و در جعفريه فرود آمد، آنجا آب نبود و ابو احمد هنگا می‌كه در قورج بود كسانى را فرستاده بود تا چاههاى آن را گودتر كنند و به آب برسانند. يك شبانروز آنجا ماند و به خواروبار فراوانى كه جمع شده بود دست يافت كه بر سپاهيان گشايشى شد و از آنجا توشه برداشتند، او به منزلى كه معروف به بشير است رفت آنجا آبگيرى يافت كه از آب باران انباشته شده بود، يك شبانروز درنگ كرد و به سوى مبارك كه منزلى دور بود، حركت كرد، در راه دو پسرش ابو العباس و هارون به او رسيدند و بر او سلام دادند و همراهش شدند و او با آنان وارد مبارك شد و اين به روز شنبه نيمه رجب سال دويست و شصت و هفت بود.
ابو جعفر می‌گويد: نصير و زيرك كه كنار دجله كور به يكديگر رسيده بودند با كشتيها و بلمهاى خود همچنان به راه خويش ادامه دادند تا به ابله رسيدند. آنجا مردى از ياران سالار زنگيان از آنان امان خواست و آن دو را آگاه كرد كه سالارشان شمار بسيارى بلم و زورق آكنده از زنگيان را به سرپرستى سرهنگى به نام محمد بن-ابراهيم كه كنيه اش ابو عيسى است، گسيل داشته است.
طبرى می‌گويد: اين محمد بن ابراهيم مردى از اهل بصره بود كه يسار، رئيس شرطه سالار زنگيان او را به حضورش آورده بود و او وى را شايسته دبيرى براى يسار ديد و تا هنگا می‌كه يسار زنده بود همچنان دبيرى او را برعهده داشت.
كار احمد بن مهدى جبايى نزد سالار زنگيان بالا گرفت و او را به بيشتر نقاطى كه يسار حكومت داشت حاكم ساخت و همين محمد بن ابراهيم را به عنوان دبير به او سپرد و دبيرى جبائى را بر عهده داشت و همين كه در جنگ شعرانى جبائى كشته شد اين محمد بن ابراهيم به مقام و رتبه او طمع كرد و خواست سالار زنگيان او را بر جاى جبائى بگمارد، محمد بن ابراهيم قلم و دوات را كنار افكند و جامه جنگى پوشيد و آماده شد، سالار زنگيان او را همراه اين لشكر فرستاده بود و فرمان داده بود در دجله بماند و آمد و شد كند تا لشكرهاى سلطانى را كه وارد دجله می‌شوند عقب براند. او گاهى هم با گروههايى كه همراهش بودند به رودخانه معروف به يزيد می‌رفت، در اين لشكر كه همراهش بود برخى از فرماندهان زنگيان از جمله شبل بن سالم و عمرو كه معروف به غلام بود حضور داشتند و گروهى از سياهان و ديگران بودند. مردى از زنگيان كه در همين لشكر بود از نصير و زيرك امان خواست و خبر او را به اطلاع ايشان رساند و گفت كه محمد بن- ابراهيم آهنگ حمله به لشكرگاه نصير دارد. نصير در آن هنگام كنار نهر المراة اردو زده بود. آن مرد همچنين اطلاع داد كه آنها می‌خواهند رودخانه هايى را كه رود معقل را قطع می‌كند طى كنند و از تنگه شيرين بگذرند و به محل معروف به شرطه برسند و از پشت لشكر نصير بيرون آيند و با هر كس كه در آن است درافتند.
چون نصير از اين خبر آگاه شد در حال آماده باش از ابله برگشت و در لشكرگاه خود مستقر شد، زيرك نيز آهنگ تنگه و شكاف شيرين كرد تا با محمد بن ابراهيم درگير شوند و در راه با او روياروى شد و پس از آنكه زنگيان پايدارى و جنگى سخت كردند خداوند زيرك را پيروزى عنايت كرد و زنگيان گريختند و كنار رودخانه يزيد كه محل كمين ايشان بود پناه بردند، زيرك را به محل آنان راهنمايى كردند كه زورقهاى خود را بدان سوى برد و گروهى از ايشان را كشت و گروهى ديگر را اسير كرد. محمد بن ابراهيم و عمرو- غلام بودى- از جمله اسيران بودند تمام بلمها و زورقهايى هم كه با آنان بود و شمار آنها به حدود سى بلم می‌رسيد به غنيمت گرفته شد. شبل بن سالم همراه كسانى كه با او بودند گريخت و خود را به لشكرگاه سالار زنگيان رساند. زيرك از تنگه شيرين با سلامت و پيروزى بيرون آمد و با اسيران و سرهاى بريده و بلمها و زورقهايى كه به دست آورده بود از ناحيه دجله كور به واسط برگشت و خبر پيروزى را براى ابو احمد نوشت. مصيبت بر پيروان سالار زنگيان كه در دجله و اطراف آن بودند سنگين شد و گروهى از زنگيان و پيروان ايشان كه حدود دو هزار نفر بودند از نصير فرمانده نيروهاى آبى كه در آن هنگام كنار نهر المراة بود امان خواستند.
نصير اين خبر را براى ابو احمد نوشت. ابو احمد به او فرمان داد ايشان را بپذيرد و امان دهد و مستمرى بپردازد و در زمره ياران خود قرار دهد و با آنان با دشمن جنگ كند. ابو احمد سپس به نصير نامه نوشت و دستور داد كنار رود مبارك به او ملحق شود و نصير خود را آنجا و پيش او رساند.و چنان بود كه ابو العباس هنگا می‌كه آهنگ آمدن كنار رود مبارك داشت با بلمها آهنگ لشكرگاه سالار زنگيان كرد و در شهر آنان كه كنار رود ابو الخصيب بود جنگ كرد و اين جنگ از اول روز تا هنگام عصر ميان دو گروه ادامه داشت.
يكى از سرهنگان بلند پايه سالار زنگيان بنام منتاب كه از پيوستگان به سليمان بن جامع بود همراه گروهى از ياران خويش از ابو العباس امان خواست و اين از پيشامدهايى بود كه سالار زنگيان را سخت شكسته خاطر كرد. ابو العباس با فتح و ظفر برگشت، بر منتاب هم خلعت پوشاند و مال بخشيد و او را بر اسبى سوار كرد و با خود آورد و چون پدرش ابو احمد را ديد گزارش كار متناب را به او داد كه براى امان خواهى پيش او آمده است، ابو احمد هم فرمان داد به متناب خلعت و اموال و و چند اسب و ستور بخشيدند. او نخستين سرهنگ از سرهنگان سالار زنگيان بود كه امان خواست.
ابو جعفر می‌گويد: چون ابو احمد كنار رود مبارك فرود آمد نخستين كارى كه در مورد سالار زنگيان كرد اين بود كه براى او نامه يى نوشت و او را به توبه و بازگشت به سوى خداوند فرا خواند تا از خونهايى كه ريخته است و حرمتهايى كه شكسته و شهرها كه ويران كرده است و اموال و زنانى را كه حلال دانسته و ادعاى مواردى كه خداوند او را شايسته آن ندانسته است- همچون امامت و نبوت توبه كند. به او فهماند كه در توبه براى او گشاده و امان براى او موجود است و اگر او از كارهايى كه موجب خشم خداوند متعال است دست بردارد و در جماعت مسلمانان درآيد همين موضوع جرمهاى گذشته او را با همه بزرگى خواهد پوشاند و بدين وسيله به بهره و پاداش بزرگ در دنيا و آخرت خواهد رسيد.
ابو احمد اين نامه را همراه فرستاده اى گسيل داشت. فرستاده تقاضا كرد او را نزد سالار زنگيان ببرد، آنان از پذيرفتن آن نامه و بردن او پيش سالار خود امتناع كردند، فرستاده آن نامه را پيش ايشان پرتاب كرد، زنگيان نامه را برداشتند و پيش سالار خود بردند، آن را خواند و هيچ پاسخى نداد. فرستاده پيش ابو احمد برگشت و او را آگاه ساخت. ابو احمد پنج روز به سان ديدن از كشتيها و مرتب ساختن سرهنگان و غلامان و وابستگان در آنها و انتخاب تيراندازان و نشاندن در زورقها سرگرم بود و سپس روز ششم همراه سپاهيان خود و پسرش ابو العباس آهنگ شهر سالار زنگيان كه آن را «مختاره» نام نهاده بود كرد. ابو احمد از راه رود ابو الخصيب سوى آن شهر رفت و بر آن مشرف شد و با دقت نگريست، استوارى و ديوارهاى بلند و خندقهاى ژرف آن را ديد كه از هر سو شهر را احاطه كرده است و متوجه شد راهى را كه به شهر می‌رسد كور كرده است و منجنيقهاى بسيار و عراده ها و كمانهاى چند تيره و ابزارهاى جنگى ديگر بر ديوارها و باروى شهر نهاده است. ابو احمد چيزهايى ديد كه نظير آن را از هيچيك از ستيز كنندگان با خليفه نديده بود و شمار جنگجويان و اجتماع ايشان چنان بود كه كار خويش را دشوار ديد.
زنگيان همين كه ابو احمد و سپاهيانش را ديدند چنان بانگ برداشتند كه زمين به لرزه درآمد، ابو احمد در آن حال به پسرش ابو العباس گفت: كنار ديوار شهر پيشروى كند و كسانى را كه بر فراز ديوارند تيرباران كند. ابو العباس چنان كرد و كشتيهاى خود را چندان جلو برد كه به ديواره و بندرگاه قصر سالار زنگيان رسيد. زنگيان نيز همگى به جايى كه كشتيها نزديك شده بودند آمدند و هجوم آوردند، تيرها و سنگهاى منجنيقها و عراده ها و فلاخنهاى ايشان پياپى می‌رسيد و عوام زنگيان نيز با دست خويش سنگ می‌انداختند آن چنان كه چشم به هر سو می‌افتاد در آن تير يا سنگ می‌ديد.
ابو العباس سخت پايدارى كرد. سالار زنگيان و پيروانش كوشش و پايدارى و شكيبايى ايشان را چنان ديدند كه تا آن روز از هيچ كس كه با آنان جنگ كرده بود بدان گونه نديده بودند. در اين هنگام ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد با همراهان خود براى استراحت و مداواى زخمهايشان به جايگاه خويش برگردند، آنان چنان كردند. در اين حال دو تن از جنگجويان زنگى كه در زورقها جنگ می‌كردند از ابو احمد امان خواستند و آن دو بلمهاى خود را همراه قايقرانان و ابزارى كه در آن بود نزد ابو احمد آوردند. او فرمان داد به آن دو قايقران خلعتهاى زيبا و كمربندهاى آراسته به زر و اموال ديگر دادند و به ديگران خلعتهاى حرير سرخ و سبز دادند كه آن را بسيار پسنديدند و به همگان مال بخشيد و فرمان داد آنان را به جايى نزديك ببرند كه ديگر همكارانشان آنان را ببينند و اين از موثرترين حيله ها بود كه عليه سالار زنگيان بكار گرفته شد. ديگر قايقرانان كه ديدند نسبت به همكاران آنان چگونه عمل شد و مورد عفو قرار گرفتند و نسبت به آنان نيكى شد به امان گرفتن راغب شدند و در آن مورد رقابت كردند و گروه بسيارى از ايشان در حالى كه به آنچه براى ايشان مقرر شده بود تمايل داشتند به ابو احمد پيوستند. او فرمان داد براى آنان نيز همان چيزهايى كه به يارانش نشان داده شده است مقرر گردد و چون سالار زنگيان ديد كه قايقرانان به گرفتن امان رغبت نشان می‌دهند دستور داد همه آنان را كه در دجله بودند به رود ابو الخصيب برگردانند و كسانى را بر دهانه رود گماشت تا از بيرون آمدن ايشان جلوگيرى كنند و دستور داد بلمهاى ويژه خودش را آشكار سازند و بهبود بن عبد الوهاب را براى فرماندهى آن فرا خواند.
بهبود از نيرومندترين سرداران او بود و ساز و برگ و شمار فراوان داشت. بهبود آماده شد و با لشكرى گران از زنگيان آهنگ ايشان كرد، ميان او و ابو حمزه نصير كه فرمانده نيروهاى آبى بود و ابو العباس پسر ابو احمد جنگهاى سختى روى داد كه در تمام آنها پيروزى از آن سپاهيان سلطان بود، و در هر بار بهبود پس از آنكه نيروى بيشترى جمع می‌كرد به جنگ باز می‌گشت و به جان آنان می‌افتاد.سرانجام سپاهيان ابو احمد به خوبى و شايستگى از عهده اش برآمدند و او را وادار به شكست و گريز كردند و كنار قصر سالار زنگيان راندند، در آن حال دو نيزه به او اصابت كرد و با تيرها نيز زخ می‌شد و سنگهايى كه به او خورده بود او را سست كرد و در حالى كه مشرف به مرگ شده بود او را به رود ابو الخصيب برگرداندند و [از معركه ] بيرون بردند. يكى از سرهنگان گرانقدر زنگيان كه بسيار دلير و نيرومند و در جنگ پيشتاز بود و عميره نام داشت همراه او كشته شد.
گروهى ديگر از زنگيان از ابو احمد امان خواستند كه به همگان مال بخشيد و خلعت داد و به نيكى رفتار كرد. ابو احمد با تمام افراد سپاه خويش كه در آن هنگام پنجاه هزار مرد بودند سوار شد، سالار زنگيان نيز همراه سيصد هزار مرد بود كه همگان جنگ و دفاع می‌كردند، برخى شمشير زن و نيزه دار و تيرانداز بودند و افرادى با فلاخن سنگ پرتاب می‌كردند و با منجنيق و عراده ها جنگ می‌كردند و ناتوانترين ايشان كسانى بودند كه با دست خويش سنگ می‌زدند و تماشاچيان و سياهى لشكر بودند و كارشان فرياد زدن و نعره كشيدن بود، زنان هم در اين كار با آنان شركت داشتند.ابو احمد آن روز تا هنگام ظهر مقابل لشكر سالار زنگيان ماند، آن گاه فرمان داد ندا دهند كه امان براى همگان از سياه و سرخ خواهد بود مگر براى دشمن خدا على بن محمد، همچنين دستور داد بر تيرها با همان مطالبى كه جار زده بودند امان نامه هايى بنويسند و در آنها به مردم وعده نيكى و احسان دهند و ميان لشكرگاه سالار زنگيان بيندازد. بدين گونه دلهاى گروه بسيارى از آنان كه بدون بينش و دانش از او پيروى كرده بودند به ابو احمد مايل شد و در آن روز هم شمارى بلم و زورق به او پيوست و او همه سرنشينان آنها را مال داد و نسبت به آنان احسان كرد.
در اين هنگام دو سرهنگ از سرهنگان ابو احمد كه از وابستگان او در بغداد بودند به حضورش آمدند يكى بكتمر نام داشت و ديگرى بغرا و آن دو با گروهى از سپاهيان خويش بودند. ورود آنان مايه افزونى نيروى ابو احمد شد و فرداى آن روز با همه سپاهيانش كوچ كرد و در جايى مقابل شهر و لشكرگاه سالار زنگيان، كه آن را براى فرود آمدن خود برگزيده بود، فرود آمد و همانجا مقيم شد و آن را لشكرگاه خويش قرار داد و سرهنگان و فرماندهان سپاه خود را مرتب و مستقر ساخت. نصير را كه سالار نيروهاى آبى بود در ابتداى لشكرگاه و زيرك تركى را در نقطه اى ديگر و على بن جهشار، حاجب خود را در نقطه اى ديگر مستقر ساخت، راشد غلام وابسته خود را به فرماندهى غلامان و وابستگان خويش كه از تركان و ديلمان و خزران و روميان و طبرستانيان و افراد مغرب و سياهان زنگى و گروهى هم از فرغانيان و كردان و ايرانيان بودند گماشت و آنان را چنان مستقر ساخت كه راشد و يارانش همگى گرداگرد خيمه ها و خرگاههاى ابو احمد بودند، صاعد بن مخلد وزير و دبير خويش را همراه لشكرى ديگر از غلامان و وابستگان بالاتر از لشكر راشد قرار داد، مسرور بلخى را كه سرهنگ و سالار اهواز بود بر لشكرى ديگر كه بر جانبى ديگر از لشكرگاهش مستقر بود گماشت، فضل و محمد دو پسر موسى بن بغا را با لشكرى ديگر بر جانبى ديگر گماشت، سرهنگى ديگر را كه معروف به موسى بود از پى آن دو فرستاد و او با لشكر و ياران آماده نبرد بود. بغراج تركى را همراه لشكرى گران با شمار و ساز و برگ فراوان بر ساقه لشكر خويش گماشت.
ابو احمد كه چگونگى حال سالار زنگيان و استوارى جايگاه و بسيارى سپاه او را ديد دانست كه چاره يى از صبر و پايدارى و طولانى شدن مدت محاصره ندارد و بايد لشكريان سالار زنگيان را تا آنجا كه می‌تواند پراكنده سازد و به آنان امان دهد و نسبت به هر كس از آنان كه بر می‌گردند نيكى كند و نسبت به كسانى كه در گمراهى خود پايدارند سختگيرى كند، و نيازمند به بيشتر كردن بلمها و زورقهاى خود و جنگ- افزارهاى آبى است. ابو احمد شروع به ساختن شهرى مانند شهر سالار زنگيان كرد و دستور داد فرستادگانى همه جا بفرستند كه صنعتگران و آلات و ابزارهاى لازم را از زمين و آب به لشكرگاهش برسانند و خواروبار و زاد و توشه را كنار شهرى كه شروع به ساختن آن كرده و آن را موفقيه نام نهاده است فراهم سازند و به كارگزاران خويش نوشت كه اموال را به بيت المال او در آن شهر برسانند و به بيت المال كه در پايتخت [بغداد] است حتى يك درهم گسيل ندارند. فرستادگانى به سيراف و جنابه فرستاد و فرمان داد كشتيهاى بسيار بسازند كه به هنگام نياز آنها را در رودخانه ها و جايگاههاى لازم پراكنده و مستقر سازد تا آنان راههاى رسيدن خوار و بار به سالار زنگيان را قطع كنند همچنين فرمان داد بخشنامه اى براى كارگزارانش فرستاده شود تا هر كس از سپاهيان را كه استعداد مقاومت و پايدارى دارد پيش او بفرستند. او حدود يك ماه منتظر ماند و آذوقه پياپى می‌رسيد، ابزار و صنعتگران هم رسيدند و شهر ساخته شد و بازرگانان انواع كالاها را آماده كردند و به آن شهر منتقل ساختند و بازارهايى در آن شهر ساخته شد و شمار بازرگانان و افراد متمكن در آن بسيار شد.
در همين حال كشتيها از راه دريا آنجا رسيد و ده سال بود كه سالار زنگيان و يارانش آن راه را بريده بودند. ابو احمد در اين شهر مسجد جامع هم ساخت و با مردم در آن شهر نماز جمعه می‌گزارد. او ضرابخانه هايى ساخت و در آن شهر درهم و دينار می‌زدند و همه وسايل رفاه و انواع منافع در آنجا جمع شد، تا آنجا كه ساكنان اين شهر هيچ چيز از وسايلى كه در شهرهاى بزرگ و كهن يافت می‌شود كم نداشتند و از همه سو اموال بر آن می‌رسيد و مقررى مردم به هنگام پرداخت می‌شد و آنان در گشايش قرار گرفتند و احوال آنان بهبود يافت و عموم مردم مايل شدند به سوى اين شهر بروند و همانجا ساكن شوند.
ابو جعفر طبرى گويد: سالار زنگيان فرمان داد بهبود بن عبد الوهاب همراه گروهى از ياران خود در حال غفلت دشمن با زورقهاى خود به لشكرگاه ابو حمزه نصير كه فرمانده نيروهاى آبى ابو احمد بود حمله برد. بهبود همين گونه رفتار كرد و به لشكرگاه نصير حمله برد، گروهى از اصحاب او را كشت و گروهى را اسير گرفت و چند كوخ را كه از ايشان بود آتش زد. سالار زنگيان ابراهيم بن جعفر همدانى را كه از سرهنگان او بود همراه چهار هزار زنگى و ابو حسين محمد بن- ابان مهلبى را همراه سه هزار زنگى و سرهنگى را كه معروف به «دور» بود همراه يكهزار و پانصد مرد فرمان داد تا به كرانه هاى لشكرگاه ابو احمد در افتند و شبيخون زنند و غارت برند. ابو العباس از قصد ايشان آگاه شد و با فوجى گران از ياران خويش آهنگ آنان كرد و ميان ابو العباس و آنان جنگهايى اتفاق افتاد كه در همگى پيروزى با او بود. گروهى از زنگيان از او امان خواستند، پذيرفت و بر آنان خلعت پوشاند و گفت: آنان را كنار شهر سالار زنگيان ببرند و بر پاى دارند تا ياران او ايشان را ببينند. ابو احمد همچنان در مورد برانداختن سالار زنگيان چاره انديشى می‌كرد، گاه اموال فراوان به ياران و سپاهيان او می‌داد و گاه با ايشان در می‌افتاد و جنگ می‌كرد و از رسيدن خواروبار بديشان جلوگيرى می‌كرد. شبى به بهبود خبر رسيدن كاروانى را دادند كه در آن كالاهاى گوناگون و آذوقه وجود داشت. بهبود زنگى با گروهى از مردان گزيده خويش به قصد فرو گرفتن آن قافله حركت و در نخلستان كمين كرد. كاروان به آنجا رسيد و مردمش در بى خبرى بودند بر آنان حمله برد گروهى از كاروانيان را كشت و گروهى را اسير گرفت و آنچه از اموال می‌خواست گرفت.
ابو احمد نيز كه از آمدن اين كاروان اطلاع داشت سرهنگى را براى بدرقه و پاسدارى كاروان با گروهى اندك گماشته بود آن سرهنگ را ياراى جنگ با بهبود و گروه بسيارش نبود، ناچار به هزيمت برگشت. چون اين خبر به ابو احمد رسيد سخت افسرده شد و از گرفتارى مردم در مورد اموال و كاروانهاى تجارتى اندوهگين گرديد و فرمان داد تا به مردم عوض آنچه را از دست داده اند بپردازند و بر دهانه رودخانه يى كه معروف به رود بيان و مسير ورود كاروان است لشكرى گران براى پاسدارى بگمارند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: پس از آن سالار زنگيان لشكرى را به فرماندهى يكى از سرداران معروف خود كه نامش صندل زنگى بود گسيل داشت: چنانكه گفته اند اين مرد، سر و چهره زنان آزاده مسلمانان را برهنه می‌كرد و با آنان رفتارى همچون كنيزكان داشت و گاه آنان را باژگونه می‌كرد و اگر زنى از پذيرش خواسته او خوددارى می‌كرد صندل بر چهره آن زن می‌زد و او را به يكى از كافران زنگى می‌سپرد تا با او درآميزد و سپس آن زن را به بازار بردگان می‌برد و به كمترين بهاء می‌فروخت. خداوند متعال مرگ او را به آسانى مقرر كرد و چنان بود كه در جنگ ميان او و ابو العباس صندل اسير شد، او را پيش ابو احمد آوردند، دستور داد شانه هايش را بستند و چندان بر او تير زدند تا هلاك شد.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: سالار زنگيان پس از آن لشكر ديگرى فراهم آورد و فرمان داد به كرانه هاى لشگرگاه ابو احمد حمله برند و در حالى كه آنان آسوده و بيخبر باشند بر آنان شبيخون زنند. از اين لشكر هم يكى از زنگيان نام آور كه نامش مهذب بود و از سواركاران دلير زنگيان شمرده می‌شد امان خواست، او را به هنگا می‌كه ابو احمد روزه می‌گشود پيش او آوردند، مهذب به ابو احمد خبر داد كه با كمال رغبت و براى زينهار خواهى و فرمانبردارى آمده است و گفت در همين ساعت زنگيان در حال حركت براى شبيخون زدن به ابو احمد هستند و كسانى كه براى اين شبيخون برگزيده شده اند همگى از دليران و بلند پايگان زنگيان اند. ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد كه همراه سرهنگانى كه خود آنان را برگزيده بود براى جلوگيرى حركت كند و آنان چنان كردند. لشكر زنگيان همينكه احساس كردند كه از حركت و شبيخون آنان پرده برداشته شده و سالارشان امان خواسته است به شهر و جايگاه خود برگشتند.
ابو جعفر می‌گويد: سالار زنگيان پس از اين على بن ابان مهلبى را كه از بزرگترين و گرانقدرترين سرداران خويش بود براى جنگ مأمور كرد و براى او همه دليران چابك را برگزيد و فرمان داد بر لشكر ابو احمد شبيخون زند. مهلبى همراه حدود پنج هزار مرد كه بيشترشان سياهان زنگى بودند و حدود دويست تن از سرهنگان زنگيان كه همگى از بزرگان و گزيدگان بودند حركت كرد و شبانه از كرانه باخترى دجله به كناره خاورى آن عبور كرد، آنان تصميم گرفتند به دو گروه تقسيم شوند: گروهى از پشت و گروه ديگر از مقابل لشكرگاه ابو احمد حمله برند و قرار بر اين شد كه نخست گروهى هجوم برند كه از مقابل حمله می‌كنند. چون جنگ درگرفت اين گروه از جانب پشت لشكرگاه حمله خواهند كرد و آنان را كه سرگرم جنگ هستند فرو خواهند گرفت. سالار زنگيان و على بن ابان چنين پنداشته بودند كه بدين گونه آنچه دوست می‌دارند براى آنان فراهم خواهد شد، در همين حال يكى از بردگان زنگيان كه قايقران بود شبانه از ابو احمد امان خواست و اين خبر را را به آنان داد كه چگونه می‌خواهند شبيخون آورند. ابو احمد به پسرش ابو العباس و فرماندهان و بزرگان و غلامان فرمان داد آماده و كوشا و با احتياط باشند و آنان را در آن دو جهت كه گفته بود گسيل داشت.
زنگيان چون ديدند تدبير ايشان درهم شكست و از وجود آنان آگاه شده اند و چاره انديشى شده است از همان راهى كه آمده بودند به جستجوى رهايى خويش شتابان برگشتند. ابو العباس و زيرك زودتر از آنان خود را به دهانه رودخانه رساندند تا از عبور آنان جلوگيرى كنند. ابو احمد غلام سياه زنگى خود را كه نامش ثابت بود و فرماندهى سياهان زنگى را كه در لشكرگاه او بودند برعهده داشت مأمور كرد كه با ياران خود راه گريز زنگيان را ببندد و مقابل آنان بايستد. او در حالى كه همراه پانصد مرد بود به آنان رسيد، زيرك و ابو العباس هم با كسانى كه همراه داشتند او را يارى دادند در نتيجه گروهى بسيار از سياهان سپاه سالار زنگيان كشته و گروه بسيارى اسير شدند و ديگران گريختند و به شهر خود بازگشتند.
ابو العباس با فتح و پيروزى برگشت، او سرهاى كشتگان را از بلمها و زورقها آويخته بود و گروهى از اسيران را هم زنده بر صليب كشيده بود، و آن بلمها و زورق ها را كنار شهر زنگيان برد تا آنان را به ترس اندازد. زنگيان همين كه آنان را ديدند ترسيدند و شكسته خاطر شدند. به ابو احمد خبر رسيد كه سالار زنگيان موضوع را براى ياران خويش دگرگون ساخته و گفته است اين سرها كه ابو احمد به زورقها آويخته مجسمه هايى است كه براى ترس شما آويخته است و آنانى هم كه به صليب كشيده اند از كسانى هستند كه از او امان خواسته اند. ابو احمد فرمان داد سرهاى بريده را جمع كنند و كنار قصر سالار زنگيان ببرند و با منجنيقى كه آن را ميان يك كشتى نصب كرده بودند ميان لشكرگاه او پرت كنند. همينكه سرهاى بريده ميان شهر و اردوگاه زنگيان فرو ريخت خويشاوندان كشتگان سرهاى آنان را شناختند و فرياد گريه ايشان برآمد.
ابو جعفر می‌گويد: پس از اين هم ميان آنان جنگهاى بسيارى صورت گرفت كه در بيشتر آنها زنگيان شكست می‌خوردند و سپاهيان ابو احمد بر آنان پيروز می‌شدند، سران و سرشناسان زنگيان امان خواستند و از حمله كسانى كه امان خواست محمد بن حارث از سرهنگان مشهور زنگيان بود، او حفاظت از رودخانه معروف منكى و ديوارى را كه در طرف لشكرگاه ابو احمد بود بر عهده داشت. محمد بن حارث شبانه همراه تنى چند از يارانش به ابو احمد پيوست، ابو احمد اموال بسيار و خلعت و چند اسب با همه ابزار و زيور آن به او بخشيد و مقررى پسنديده براى وى تعيين كرد. محمد بن حارث كوشش كرده بود تا همسر خود را كه يكى از دختر- عموهايش بود همراه بياورد ولى آن زن از پيوستن به او عاجز و ناتوان ماند و چون عقب افتاده بود زنگيان او را گرفتند و نزد سالار خود بردند كه او را مدتى به زندان انداخت و سپس فرمان داد او را از زندان بيرون آوردند و در بازار به معرض فروش گذاشتند و فروخته شد. ديگر از كسانى كه امان خواسته بودند سرهنگى به نام احمد برذعى بود كه از مردان بسيار شجاع بود و همواره همراه مهلبى، ديگر از كسانى كه امان گرفتند سرهنگانى به نام هاى: مربد، برنكوبه، بيلويه بودند كه ابو احمد بر همه آنان خلعت پوشاند و اموال فراوان به آنان بخشيد و همگان را بر اسبهاى آراسته سوار كرد و همچنين نسبت به كسانى كه با آنان آمده بودند نيكى و محبت كرد.
ابو جعفر می‌گويد: آذوقه و خواروبار سالار زنگيان و يارانش كم شد و در تنگنا افتادند، او سرهنگى به نام شبل و ابو الندى را فرا خواند- آن دو از سران بزرگ سپاه او و از ياران كهن او بودند كه بر ايشان اعتماد و نسبت به خير خواهى آنان اطمينان داشت- و فرمان داد همراه ده هزار تن از زنگيان و ديگران بيرون روند و آهنگ رودخانه هاى دير و مرأة و ابو الاسد كنند و از آن راه خود را به بطيحه برسانند و بر مسلمانان و ساكنان دهكده هاى اطراف غارت برند و راهها را ببندند و هر چه می‌توانند گندم و خواروبار فراهم آورند و به شهر حمل كنند و نگذارند خواروبار و گندم به لشكرگاه ابو احمد برسد.
ابو احمد غلام خود را همراه لشكرى گران كه گروهى از راههاى آبى و گروهى ديگر از راه خشكى و با اسب حركت می‌كردند گسيل داشت كه از اين كار دشمن جلوگيرى كنند. زيرك در جايى كه به نهر عمر معروف است با آنان در افتاد و ميان او و زنگيان جنگى سخت در گرفت كه سرانجام با شكست و زبونى زنگيان تمام شد و زيرك چهار صد بلم از آنان به غنيمت گرفت و گروه بسيارى را اسير كرد و با اسيران و غنايم و سرهاى بريده به لشكرگاه ابو احمد برگشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: ابو احمد پسر خود ابو العباس را براى ورود و تصرف شهر سالار زنگيان گسيل داشت. او از راه رودخانه اى كه معروف به غربى است آهنگ آن شهر كرد. سالار زنگيان براى جنگ با او على بن ابان مهلبى را آماده كرده بود، جنگ ميان دو گروه درگرفت، سالار زنگيان على را با سليمان بن جامع و لشكرى مركب از سرداران زنگيان پشتيبانى و يارى كرد، جنگ ادامه يافت و گروهى بسيار از سرداران زنگيان از ابو العباس امان خواستند. اين جنگ تا نزديك غروب ادامه يافت و در آن هنگام ابو العباس برگشت و ضمن برگشت خود از كنار شهر زنگيان عبور كرد و به جايى به نام نهر اتراك رسيد و گروهى اندك از زنگيان را ديد كه به پاسدارى ايستاده اند، بر آنان طمع بست و آهنگ ايشان كرد و گروهى از ياران ابو العباس بر باروى شهر رفتند و گروهى از زنگيان را كه آنجا بودند كشتند، خبر به سالار زنگيان رسيد چند تن از سرداران خود را به يارى ايشان فرستاد. ابو العباس نيز به پدرش پيام فرستاد و از او يارى خواست و گروهى از غلامان سبكبار از لشكرگاه ابو احمد خود را رساندند و بدين گونه لشكر ابو العباس تقويت شد.
سليمان بن جامع همين كه ديد ابو العباس وارد رود اتراك شد با گروهى بسيار از زنگيان نخست به سوى بالا حركت كرد و سپس از پشت سر سپاهيان ابو العباس كه سرگرم جنگ بودند و كنار باروى شهر جنگ می‌كردند درآمد و ناگاه طلبلهاى آنان به صدا درآمد و سپاهيان ابو العباس روى به گريز نهادند و پراكنده شدند. زنگيان از مقابل حمله آوردند و در اين جنگ گروهى از غلامان و سرداران ابو احمد كشته شدند و تنى چند از بزرگان و سرشناسان ايشان اسير زنگيان شدند. ابو العباس چندان از خود دفاع كرد كه توانست سالم برگردد. اين واقعه زنگيان و پيروان ايشان را به طمع انداخت و دلهاى ايشان را استوار ساخت. زان پس ابو احمد تصميم گرفت با همه لشكريان خود از رودخانه بگذرد و آهنگ شهر سالار زنگيان كند و فرمان داد آماده شوند. چون وسايل عبور براى او فراهم شد روز آخر ذو الحجه سال دويست و شصت و هفت با نيرومندترين لشكر و بهترين ساز و برگ حركت كرد و سرداران خود را بر اطراف شهر سالار زنگيان گسيل داشت و شخصا آهنگ يكى از اركان آن شهر كرد.
سالار زنگيان آن بخش از شهر را كه با پسر خود، انكلاى، استوار می‌داشت، على بن ابان و سليمان بن جامع و ابراهيم بن جعفر همدانى را نيز به يارى او فرستاد و شهر را از منجنيقها و عراده ها و كمانهايى كه چند تير می‌انداخت آكنده كرد و زوبين اندازان را جمع كرد، و بيشتر لشكريان خود را فراهم آورد. چون دو گروه روياروى شدند ابو احمد به غلامان زوبين انداز و نيزه دار خود و سياهان فرمان داد از آن سو كه خودش ايستاده بود آهنگ آن ديوار كنند، ميان آنان رودخانه معروف به رود اتراك قرار داشت كه رودخانه اى پهن و پر آب بود و چون كنار آن رودخانه رسيدند از آن باز ماندند، بر سر سپاهيان فرياد كشيده شد و به عبور از آن تحريض شدند و با شنا كردن از آن گذشتند. زنگيان با منجنيقها و عراده ها و فلاخنها و با دستهاى خود آنان را سنگباران می‌كردند و با انواع كمانهاى دستى و پايى تير اندازى می‌كردند و از انواع آلات و ابزار تيراندازى بهره می‌بردند.
با اين وجود سپاهيان ابو احمد صبر كردند و سرانجام توانستند از رودخانه بگذرند و خود را كنار بارو برسانند ولى كارگرانى كه براى ويران كردن ديوارها آماده شده بودند هنوز به آنان نرسيده بودند. ناچار غلامان با سلاحهايى كه همراه داشتند شروع به خراب كردن ديوار كردند و خداوند متعال آن را آسان قرار داد و آنان براى خود راه بالا رفتن از آن ديوار را هموا كردند، برخى از نردبانها كه براى اين كار آماده شده بود رسيد، آنان از آن گوشه ديوار بالا رفتند و پرچ می‌را كه بر آن «الموفق باللّه» نوشته شده بود برافراشتند. در اين هنگام زنگيان بر آنان حمله آوردند و سخت ترين جنگ صورت گرفت و ثابت از سرداران معرف ابو احمد كه سياه پوست بود، كشته شد. تيرى به شكمش خورد و مرد. او از سرداران بزرگ ابو احمد بود. سپاهيان ابو احمد هر منجنيق و عراده كه بر آن ركن بود آتش زدند.
ابو العباس هم با سپاهيان خود آهنگ بخش ديگرى كرد تا از راه رودخانه معروف منكى وارد شهر شود. على بن ابان همراه گروهى از زنگيان راه را بر او بست و ابو العباس بر على چيره شد و او را شكست داد و گروهى از يارانش را كشت و على بن ابان مهلبى گريزان برگشت و ابو العباس كنار رودخانه منكى رسيد و چنين می‌انديشيد كه راه ورود به شهر از آنجا آسان است. او كنار خندق رسيد و آن را پهن و ژرف يافت، ياران خود را تشويق كرد از آنجا بگذرند كه گذشتند. پيادگان هم با شنا عبور كردند و خود را كنار ديوار رساندند و در آن رخنه اى ايجاد كردند و آن را چندان فراخ كردند كه توانستند وارد شوند و وارد شهر شدند.
سليمان بن جامع كه براى دفاع از آن نقطه می‌آمد با آنان روياروى شد كه با او جنگ كردند و او را عقب راندند و كنار رود ابن سمعان رسيدند و آن نهرى بود كه داخل شهر كشانده بودند، خانه يى هم كه به خانه ابن سمعان معروف بود در دست آنان قرار گرفت كه هر چه در آن بود آتش زدند و آن را ويران ساختند. زنگيان كنار رود ابن سمعان مدتى طولانى درنگ كردند و بسختى دفاع نمودند. يكى از غلامان ابو احمد موفق بر على بن ابان حمله برد، على از او گريخت و غلام توانست كمربند و لنگ او را بچسبد، على كمربند و لنگ خود را باز كرد و براى غلام افكند و پس از اينكه مشرف به هلاك شده بود توانست خود را نجات دهد.
ياران ابو احمد بر زنگيان حمله بردند و آنان را از كنار رودخانه ابن سمعان به گوشه ديگر شهر عقب راندند و چنان شد كه سالار زنگيان شخصا با گروهى از ويژگان خود سوار شد، ياران موفق به او برخوردند و وى را شناختند و بر او حمله بردند و كسانى را كه با او بودند به گريز واداشتند، يكى از پيادگان چنان به او نزديك شد كه با سپر خود به چهره اسب سالار زنگيان كوفت و اين هنگام غروب بود. شب ميان ايشان پرده درافكند و تاريك شد، باد تند شمال هم وزيدن گرفت و جزر واقع شد و آب چنان فرو نشست كه بيشتر كشتيها و بلمهاى ابو احمد موفق بر گل نشست. سالار زنگيان ياران خود را تحريض بر حمله كرد، آنان به بلمهاى موفق حمله كردند و تنى چند را كشتند و به پيروزى اندكى رسيدند. بهبود زنگى هم آهنگ مسرور بلخى كرد كه كنار نهر غربى بود و با او درافتاد و درگير شد و گروهى از يارانش را كشت و اسيرانى گرفت و چند راس از اسبان آنان را هم به غنيمت برد و اين موضوع نشاط ياران موفق را در هم شكست. در اين روز گروه بسيارى از سرداران زنگى گريخته و پراكنده شده بودند و به سوى نهر امير و عبادان [آبادان ] و جاهاى ديگر گريخته بودند. از جمله كسانى كه آن روز گريخته بودند برادر سليمان بن موسى شعرانى و محمد و عيسى بودند كه آهنگ باديه كردند و چون خبردار شدند كه سپاهيان موفق برگشته اند و زنگيان پيروزى نسبى يافته اند برگشتند. گروهى از اعرابى كه در لشكرگاه سالار زنگيان بودند نيز گريختند و خود را به بصره رساندند و كسانى را براى زينهار خواهى پيش ابو احمد گسيل داشتند، كه آنان را امان داد و كشتيهايى گسيل داشت كه ايشان را به موفقيه حمل كند و بر آنان خلعت پوشاند و براى آنان مقررى و خواروبار تعيين كرد.
از جمله سرداران سالار زنگيان كه تقاضاى امان كردند سردار نامدار او ريحان بن صالح مغربى- كه سالارى و فرماندهى داشت- و حاجب انكلانى، پسر سالار زنگيان، بود. ريحان نامه نوشت و ضمن آن براى خود و گروهى از يارانش امان خواست. تقاضاى او پذيرفته شد و تعداد بسيارى بلم و قايق و زورق همراه لزيرك كه فرمانده پيشتازان ابو العباس بود فرستاده شد. لزيرك رود يهودى را تا آخر پيمود و آنجا ريحان و يارانش را كه همراهش بودند ديد، آنها از پيش همانجا وعده ملاقات نهاده بودند. لزيرك ريحان و همراهانش را به سراى ابو احمد موفق برد كه فرمان داد به ريحان خلعتهاى گران و چند اسب با همه ساز و برگ بخشيدند و براى او جايزه گرانقدر نيز پرداخت شد و به هر يك از ياران او هم طبق مقام و منزلتى كه داشتند جوايزى داده شد. ريحان را به ابو العباس سپردند و او فرمان داد او و يارانش را سوار كنند و كنار سراى سالار زنگيان بردند و آنان ميان بلمها و زورقها در حالى كه لباسهاى آراسته و رنگارنگ زر دوزى شده بر تن داشتند ايستادند تا زنگيان همگى آنان را مشاهده كنند. در آن روز گروهى ديگر از ياران ريحان كه از همراهى با او خوددارى كرده بودند و گروهى از مردم ديگر از ابو احمد امان خواستند كه به آنان امان داده شد و همچون ياران ايشان به آنان نيكى و احسان شد.
سپس در نخستين روز سال دويست و شصت و هشت جعفر بن ابراهيم معروف به «سجان» كه يكى از افراد مورد اعتماد سالار زنگيان بود امان خواست، همان خلعت و نيكيها كه نسبت به ريحان شده بود در مورد جعفر هم انجام شد و او را هم در زورقى كنار قصر سالار زنگيان بردند تا آنجا بايستد و يارانش او را ببينند و با آنان گفتگو كند و خبر دهد كه آنان در حال غرور و فريب هستند و ايشان را از دروغها و تبهكاريهاى سالارشان كه از آنها مطلع شده است آگاه كند. در اين روز گروه بسيارى از فرماندهان زنگيان و افراد ديگر امان خواستند و مردم پياپى زينهار می‌خواستند. ابو احمد بر جاى ماند، ياران و سپاهيان خود را جمع می‌كرد و زخمهاى ايشان را معالجه می‌كردند و هيچ جنگى نكرد و به سوى زنگيان پيش نرفت تا ماه ربيع الآخر فرا رسيد.
در آن ماه ابو احمد لشكر خويش را به گونه يى كه مصلحت می‌ديد عبور داد و آنان را در جهات مختلف پراكنده ساخت و دستور داد ديوار شهر را ويران كنند و فرمان داد فقط به ويران كردن ديوار شهر قناعت كنند و وارد شهر نشوند، و به هر يك از نواحى كه فرماندهان را گسيل كرده بود بلمهايى آكنده از تيراندازان براى پشتيبانى فرستاد و فرمان داد با تيراندازى از كارگرانى كه مشغول خراب كردن ديوار خواهند شد حمايت كنند. در اين روز در ديوار شهر رخنه هاى فراوان ايجاد شد و ياران ابو احمد از همه رخنه ها به شهر هجوم آوردند، و زنگيان را شكست دادند و آنها را وادار به گريز كردند و سپس در شهر به تعقيب آنان پرداختند و در كوچه ها و گذرهاى شهر و پستى و بلندى آن پراكنده شدند و به جايى دورتر از آنجا كه در هجوم قبلى رسيده بودند رفتند كه ناگاه زنگيان به جنگ با آنان برگشتند و با برآوردن فريادهايى افرادى كه در كمينگاهها بودند و سپاهيان ابو احمد از آن آگاه نبودند، بيرون ريختند. در اثر اين كار سپاهيان ابو احمد سرگردان و گروهى بسيار از آنان كشته شدند و زنگيان اسلحه و غنيمت بسيارى از آنان گرفتند، سى مرد ديل می‌از سپاهيان ابو احمد شروع به دفاع و حمايت از ياران خود كردند تا آنكه گروهى توانستند خلاصى يابند و خود را به كشتيها دراندازند و آن ديلميان همگى كشته شدند و آنچه در اين روز بر سر مردم آمد بر ايشان سخت گران بود.
ابو احمد به شهر خود، موفقيه، برگشت. سرداران خود را جمع كرد و ايشان را در مورد مخالفت با فرمان خويش به سختى نكوهش كرد كه چرا راى و چاره- انديشى او را تباه كرده اند و آنان را به سخت ترين شكنجه ها تهديد كرد كه اگر بار ديگر چنان كنند آنچنان خواهد كرد، آن گاه فرمان داد كشته شدگان را بشمارند، و چون نامهاى آنان را پيش او آوردند فرمان داد مقررى و آنچه به آنان پرداخت می‌شده است به فرزندان و همسران ايشان پرداخت شود و اين كار بسيار ستوده آمد و موجب افزونى حسن نيت ياران ابو احمد شد كه ديدند هر كس در فرمانبردارى از او كشته شود بازماندگانش مورد حمايت و مراقبت قرار می‌گيرند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: پس از آن ابو احمد شروع به قطع خواروبار از همه جهاتى كرد كه به شهر سالار زنگيان می‌رسيد، از همه نواحى مقدار زيادى ماهى به شهر سالار زنگيان می‌رسيد كه از آن كار جلوگيرى شد، كسانى كه ماهى می‌آوردند كشته شدند و راهها بسته شد و همه راههايى را كه به آنجا می‌رسيد مسدود كردند. محاصره براى زنگيان بسيار زيانبخش بود، بدنهاشان ناتوان شد و مدت محاصره به درازا كشيد و چنان شد كه چون از اسيرى كه از آنان به اسارت گرفته می‌شد يا كسى كه امان خواسته بود و به او امان داده شده بود می‌پرسيدند: چه مدت است كه نان نخورده اى می‌گفت يك يا دو سال همه كسانى كه در شهر سالار زنگيان مقيم بودند نيازمند چاره سازى براى روزى خود شدند و آنان بر كرانه و ميان جويهايى كه از لشكرگاه آنان دور بود در جستجوى روزى برآمدند و بدين گونه گروه بسيارى از ايشان اسير می‌شدند و اصحاب ابو احمد روزانه با اسيران معاشرت و گفتگو می‌كردند و چون ابو احمد انبوهى اسيران را ديد از آنان سان ديد، هر كه را نيرومند و چابك بود و ياراى حمل اسلحه داشت آزاد كرد و بر او منت نهاد و نيكى كرد و در زمره غلامان زنگى خويش درآورد و به آنان اعلام كرد كه چه نيكى و احسانى براى آنان خواهد بود، و كسانى را كه ناتوان بودند و تحركى نداشتند و پير زنان سالخورده را كه ياراى حمل سلاح نداشتند و زخميهاى زمينگير را دو جامه و چند درهم و زاد و توشه می‌بخشيد و آنها را به لشكرگاه سالار زنگيان می‌بردند و آنجا رها می‌كردند و به آنان سفارش می‌شد آنچه از احسان و محبت ابو احمد نسبت به هر كس كه پيش او برود ديده اند براى ديگران بيان كنند و بگويند عقيده و روش ابو احمد درباره هر كس كه از او امان بخواهد يا او را به اسيرى بگيرد همين گونه است. بدينگونه ابو احمد به هدف خويش، كه جلب نظر زنگيان بود، رسيد و زنگيان در خود احساس گرايش به او و پذيرش صلح با او و فرمانبرى از او كردند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: پس از آن جنگى پيش آمد كه در آن بهبود زنگى كشته شد و ابو العباس زخم برداشت، و چنين بود كه بهبود از همه ياران زنگيان بيشتر هجوم می‌برد و راهها را بيشتر از همگان می‌بريد و اموال بيشترى را به يغما می‌برد و از اين راه براى خود اموال بسيارى فراهم آورده بود، او فراوان ميان زورقهاى سبك می‌نشست و نهرهايى را كه به دجله می‌رسيد می‌پيمود و چون به كشتى و بل می‌از بلمهاى ياران ابو احمد می‌رسيد آنرا می‌گرفت و بر سرنشينان آن چيره می‌شد و آن را به همان نهرى كه از آن بيرون آمده بود می‌كشاند و اگر كسى به تعقيب او می‌پرداخت او را از پى خود می‌كشاند و ناگهان گروهى از ياران وى كه از پيش آنان را براى همين كار آماده كرده بود، از كمين بيرون می‌آمدند و بر تعقيب كنندگان حمله می‌بردند چون اين كار تكرار شد لازم بود از او پرهيز كنند و براى دفع هجومهاى او آماده شوند. يك بار بهبود سوار بل می‌شد و آن را شبيه بلمهاى ابو احمد ساخت و پرچ می‌نظير پرچمهاى او بر بلم نصب كرد و در حالى كه شمار بسيارى از زنگيان با او بودند حمله كرد و به جان گروهى انبوه از ياران ابو احمد افتاد و كشت و اسير گرفت. ابو احمد پسر خود ابو العباس را براى جنگ با او فرا خواند و با لشكرى گران او را روانه كرد. ميان آن دو جنگ سختى در گرفت، تيرى به سوى ابو العباس انداخته شد كه به او اصابت كرد، نيزه يى هم به شكم بهبود خورد و آن را يكى از غلامان از داخل بل می‌از بلمهاى ابو العباس به سوى او انداخت. بهبود در آب افتاد يارانش او را در ربودند و سوار كردند و به سوى لشكرگاه سالار زنگيان برگشتند، آنان در حالى كه او مرده بود به لشكرگاه خويش رسيدند. مصيبت و اندوه سالار زنگيان و دوستانش گران آمد و بر او سخت بيتابى كردند، مرگ بهبود بر ابو احمد پوشيده ماند تا آنكه يكى از قايقرانان زنگى از او امان خواست و اين خبر را به او داد كه شاد شد و فرمان داد غلا می‌را كه بر بهبود نيزه زده است فرا خواندند و به او مال و جامه و حمايل داد و بر مقررى او افزود و به همه كسانى كه در آن بلم بوده اند نيز خلعت و مال بخشيده شد.
ابو العباس هم مدتى به معالجه زخم خود سرگرم بود تا بهبودى يافت. ابو احمد همچنان در شهر خويش كه موفقيه نام داشت باقى ماند و از جنگ و درگيرى با زنگيان خوددارى می‌كرد، او فقط آنان را در محاصره می‌داشت، رودخانه ها را بسته بود و هر كس را كه در جستجوى آذوقه و خواروبار بيرون می‌آمد می‌گرفت و منتظر بهبود يافتن پسرش بود. اين كار ماههاى بسيار طول كشيد و سال دويست و شصت و هشت به پايان رسيد. اسحاق بن كنداجيق از بصره و نواحى آن منتقل گرديد و به حكومت موصل و جزيره و ديار ربيعه و ديار مضر گماشته شد. سال دويست و شصت و نه فرا رسيد و ابو احمد همچنان زنگيان را در محاصره داشت و چون بر ابو العباس و وضع مزاجى او ايمنى پيدا كرد و توانست حال عادى خود را باز يابد، دوباره به جنگ سالار زنگيان بازگشت.
ابو جعفر گويد: همينكه بهبود هلاك شد سالار زنگيان به اموال بسيار و فراوان او طمع بست و براى او مسلم شد كه بهبود دويست هزار دينار طلا و همان اندازه گوهرهاى آراسته باقى گذاشته است. با همه چاره سازى ها به جستجوى آن مال برآمد، نزديكان و وراث و ياران بهبود را زندانى كرد و آنان را تازيانه زد و چند خانه او را درهم ريخت و پاره يى از ساختمانهاى او را ويران كرد به اين اميد كه گنجينه نهفته اى پيدا كند، ولى چيزى نيافت، اين كار سالار زنگيان يكى از عواملى بود كه دل يارانش را بر او تباه و آنان را وادار به گريز از او كرد و از مصاحبت با او خوددارى ورزيدند و گروهى بسيار از ايشان از ابو احمد امان خواستند و او به آنان خلعت و جايزه داد. ابو احمد چنين مصلحت ديد كه از جانب خاورى دجله به كرانه باخترى كوچ كند و براى خود لشكرگاهى بسازد و شهر ديگرى در آن سو بر پا كند تا بتواند گلوى سالار زنگيان را بيشتر بفشارد و امكان جنگ با او هر صبح و عصر فراهم آيد. هواى طوفانى و بادهاى تند بسيارى از روزها مانع عبور لشكريان از دجله می‌شد. ابو احمد فرمان داد نخلستانهاى نزديك شهر سالار زنگيان را قطع كنند و جاى مناسبى را براى لشكرگاه فراهم آورند و از هر سو گرد آن خندق حفر كنند و آنجا باروى مرتفع بسازند تا از شبيخون زدن زنگيان در امان باشد. ابو احمد فرماندهان سپاه خود را به نوبت بر اين كار می‌گماشت و در حالى كه كارگران و مردان همراه ايشان بودند به آن كار ادامه می‌دادند. سالار زنگيان هم در اين مورد به مقابله پرداخت، او على بن ابان مهلبى و سليمان بن جامع و ابراهيم بن جعفر همدانى را به نوبت به فرماندهى جنگ گماشت تا از ساختن آن شهر جلوگيرى كنند. گاهى نيز انكلانى پسرش اين كار را بر عهده می‌گرفت و سليمان بن موسى- بن شعرانى را كه پس از شكست در جنگ مذار پيش او آمده بود همراه می‌برد.
سالار زنگيان اين موضوع را می‌دانست كه اگر ابو احمد كنار او لشكرگاه بسازد كارش دشوار خواهد شد و راه او براى كسانى كه بخواهند به او ملحق شوند نزديكتر می‌شود، وانگهى نزديك شدن ابو احمد موجب بيم و هراس ياران او می‌شد و اين كار موجب شكست همه تدبيرهاى او می‌شد و همه امورش را تباه می‌ساخت. بدين گونه جنگ ميان سرداران ابو احمد و سردار زنگيان پيوسته وجود داشت. آنان كوشش می‌كردند تا لشكرگاه خود را بسازند و زنگيان هم از اين كار جلوگيرى می‌كردند. روزى گروهى از سرداران ابو احمد در حالى كه براى انجام كارهايى كه بر عهده ايشان بود در كرانه باخترى دجله بودند بادهاى تند شروع به وزيدن كرد، سالار زنگيان كه متوجه شد آنان ن می‌توانند از دجله بگذرند و وزش تند بادها مانع اين كار است با همه سواران و پيادگان خويش بر آنان حمله كرد، بلمهاى فرماندهان ابو احمد از شدت طوفان ن می‌توانست پا برجاى بماند و باد آنها را اين سو و آن سو می‌برد آن چنان كه بيم برخورد به سنگها بود و قايقرانان بيم در هم شكستن بلمها را داشتند و به سبب سختى طوفان و امواج راهى براى عبور از دجله باقى نبود و بدين گونه زنگيان به جان ايشان درافتادند و همه را كشتند و فقط تنى چند توانستند بگريزند و خود را به موفقيه رساندند و اندوه و بيتابى ابو احمد و يارانش در اين مصيبت شدت يافت. چون زنگيان توانستند بر آنان دست يابند و در اين كار اهتمام ورزيدند ابو احمد انديشه خود را مورد بررسى قرار داد و دانست كه فرود آمدن و لشكرگاه ساختن او در كرانه باخترى و اقامت در همسايگى شهر سالار زنگيان اشتباه و خطا بوده است و از حيله سازيهاى او در امان نخواهد بود و ممكن است فرصتى پيدا كند و به لشكرگاه درافتد يا شبيخون زند و راههايى براى نيرومند شدن خود بيابد كه آنجا زمين ناهموار و داراى بيشه زارهاى بسيار بود و راههاى آن دشوار می‌نمود، وانگهى زنگيان در پيمودن اين راههاى ناهموار و سخت از ياران ابو احمد تواناتر بودند و در هر حال براى آنان به مراتب آسانتر بود.
ابو احمد از انديشه خود كه فرو آمدن در كرانه باخترى دجله بود منصرف شد و همت و قصد خود را در ويران كردن ديوار شهر سالار زنگيان متمركز كرد و به فكر توسعه و گشايش راههاى جديد نفوذى افتاد كه يارانش بتوانند وارد آن شهر شوند، و فرماندهان سپاه خود را بدين منظور آماده می‌ساخت. سالار زنگيان هم فرماندهان سپاه خود را براى جلوگيرى از اين كار فرا خواند و كار به درازا كشيد و روزگار سپرى می‌شد.
چون ابو احمد اجتماع زنگيان و همكارى آنان را در جلوگيرى از خراب كردن ديوار ديد، تصميم استوار گرفت كه خود، شخصا آن كار را انجام دهد و آنجا حاضر شود تا بدين وسيله انگيزه اى براى كوشش بيشتر ياران خود باشد و مايه افزونى همت ايشان گردد. ابو احمد شخصا در آن كار حاضر شد و جنگ در گرفت و كار بر هر دو گروه دشوار شد و شمار زخميان و كشتگان از هر دو گروه فزونى گرفت. ابو احمد روزهاى بسيارى را همانجا مقيم گشت و هر بامداد و شامگاه با زنگيان جنگ می‌كرد و هيچ كدام يك روز هم سستى ن می‌كردند. كارى كه ياران ابو احمد قصد داشتند انجام دهند دشوار شد و حمايت زنگيان از شهر خودشان بالا گرفت. سالار زنگيان نيز خود عهده دار جنگ شد و گزيدگان يارانش و دليران ايشان همراهش بودند و كسانى كه تا پاى جان در خدمت او و در كنارش بودند سخت ايستادگى می‌كردند و چنان بود كه اگر در حال صف كشيدن در برابر دشمن به يكى از زنگيان تير يا ضربه نيزه و شمشير اصابت می‌كرد و فرو می‌افتاد كسى كه كنارش ايستاده بود او را از صحنه دور می‌كرد و خودش از ترس آنكه مبادا جاى او خالى بماند و خللى وارد شود در جاى او می‌ايستاد. قضا را روزى چنان مه شديدى پيش آمد كه مردم را از يكديگر پوشيده داشت به گونه يى كه كسى ن می‌توانست دوست خود و كسى را كه كنارش ايستاده است بشناسد ياران ابو احمد نيرو گرفتند و نشانه هاى فتح آشكار شد و لشكريان ابو احمد خود را به شهر زنگيان رساندند و وارد آن شدند و جاهايى را در تصرف خويش درآوردند و در همان حال كه سرگرم تحكيم مواضع خود بودند ناگاه تيرى از سپاه زنگيان، به وسيله مردى رو می‌بنام قرطاس كه از ياران سالار زنگيان بود پرتاب شد و به سينه ابو احمد خورد و اين واقعه پنج روز باقى مانده از جمادى الاولاى سال دويست و شصت و نه هجرى بود.
ابو احمد و ويژگانش اين موضوع را از مردم پوسيده داشتند و او پس از ظهر آن روز به موفقيه برگشت. آن شب تا اندازه اى معالجه شد با آنكه زخمش گران بود پگاه فرداى آن شب با همه شدت درد به ميدان جنگ آمد تا دلهاى ياران خود را استوار بدارد و نگذارد گرفتار سستى و ناتوانى شوند ولى اين كار و حركت موجب آمد تا بيمارى او سخت تر شود و كار آن سنگين و دشوارتر گردد تا آنجا كه بر او بيم مرگ می‌رفت. ابو احمد ناچار شد كه خود را با بيشترين مراقبت و دارو معالجه كند و لشكرگاه و لشكريان و مردم همگى نگران شدند و ترسيدند كه زنگيان بر ايشان نيرو گيرند و كار به آنجا كشيد كه گروهى از بازرگانان مقيم موفقيه از آن شهر كوچ كردند، چه، ترس بر دلهايشان چيره شده بود.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: در همان حال كه ابو احمد بيمار بود حادثه ديگرى هم در كار سلطنت- آنچه ميان او و برادرش معتمد بود- پيش آمد كه ياران مورد مشورت و اطمينان او پيشنهاد كردند ابو احمد لشكرگاه خود را رها كند و به بغداد كوچ كند و كسى را به جاى خود در لشكرگاه بگمارد. ابو احمد اين پيشنهاد را نپذيرفت و ترسيد كه موجب آيد تا سالار زنگيان بتواند پراكندگى هايى را كه او ايجاد كرده است جبران كند. ابو احمد با همه شدت زخم و كار دشوارى كه در موضوع خلافت پيش آمده بود همچنان پايدار و شكيبا همانجا باقى ماند تا آنكه بهبود يافت و خود را براى ويژگان و سرداران خويش آشكار كرد و مدتها بود كه از ايشان در پرده بود. با ديدار ابو احمد روحيه سردارانش قوى شد، او همچنان افتان و خيزان تا ماه شعبان آن سال خود را معالجه و تقويت می‌كرد و چون بهبود يافت و ياراى سوار شدن بر اسب و حمله پيدا كرد همچون گذشته و بر عادت خويش به جنگ روى آورد و بر آن مواظبت می‌كرد. چون خبر تير خوردن ابو احمد به اطلاع سالار زنگيان رسيد به ياران خود وعده هاى فراوان می‌داد و اميدهاى واهى در گوش آنان می‌دميد و بدين گونه شوكت زنگيان بالا گرفت و آرزوهايشان بسيار شد و همين كه اين خبر به او رسيد كه ابو احمد ميان لشكر خود آشكار شده است روى منبر براى زنگيان سوگند می‌خورد كه اين خبر ياوه و بى اساس است و آنچه در بلم ديده اند كسى شبيه ابو احمد است و كار را بر آنان مشتبه می‌ساخت.
 می‌گويم [ابن ابى الحديد] حادثه يى كه در مورد حكومت ابو احمد پيش آمد چنين بود كه برادرش معتمد كه در آن هنگام خليفه بود به منظور اظهار خشم و نفرت نسبت به ابو احمد از پايتخت و محل استقرار خلافت خويش بيرون آمد و آنجا را رها كرد و چنين می‌پنداشت كه ابو احمد اموال و خراج كشور را خودسرانه تصرف می‌كند و بر او ستم روا می‌دارد و اموال گزينه خراج را براى خود جمع می‌كند. معتمد به ابن طولون سالار مصر نامه يى نوشت و از او اجازه خواست تا به مصر برود و به او بپيوندد. ابن طولون تقاضاى او را پذيرفت و معتمد همراه گروهى از فرماندهان سپاه و وابستگان خويش از سامراء به قصد رفتن به مصر بيرون آمد. در حقيقت ابو احمد خليفه بود و معتمد صورتى خالى از معانى خلافت بود كه او را هيچ امر و نهى و هيچ حل و عقدى در كارها نبود و ابو احمد بود كه وزيران و دبيران و فرماندهان را عزل و نصب می‌كرد و زمينها را به اشخاص واگذار می‌كرد و در هيچيك از اين امور به معتمد مراجعه ن می‌كرد و چون خبر بيرون آمدن معتمد از سامراء و آهنگ او براى رفتن به مصر و پيوستن به ابن طولون به اطلاع ابو احمد رسيد، به اسحاق بن كند اجيق كه در آن هنگام امير موصل و جزيره بود نامه نوشت و فرمان داد راه را بر معتمد ببندد و فرماندهان و موالى و وابستگانى را كه همراه اويند فرو گيرد و همه را به سامراء برگرداند همچنين براى اسحاق نوشت املاك و زمينهاى همه فرماندهان و موالى را كه همراه معتمد بودند مصادره كند. اسحاق راه را بر آنان كه نزديك رقه رسيده بودند بست و همگان را گرفت و در بندهاى محكم اسير كرد، آن گاه پيش معتمد رفت و با او خشونت و او را سرزنش كرد كه چگونه در اين هنگام كه برادرش سرگرم جنگ با كسى است كه در كشتن معتمد و افراد خاندانش چاره سازى می‌كند و می‌خواهد پادشاهى آنان را نابود كند او از پايتخت خويش و از كشور نياكانش دورى می‌جويد و از برادر خود جدا می‌شود اسحاق آنان را در بند و زنجير به سامراء برگردند معتمد را بر خلافت مستقر داشت و او را از بيرون رفتن از دار الخلافه باز داشت. ابو احمد پسر خود هارون و دبير خويش صاعد بن مخلد را از موفقيه به سامراء گسيل داشت و آن دو خلعتهاى گرانسنگ بر اسحاق پوشاندند و دو شمشير زر نشان بر شانه هايش آويختند و او به ذو السيفين [صاحب دو شمشير] ملقب شد. او نخستين كس است كه دو شمشير بر او آويخته اند. پس از آن هم در يك روز قباى ديباى سياهى همراه دو رشته آراسته به گوهرهاى گرانبها و تاجى زرين كه به انواع گوهر آراسته بود و شمشيرى زرين و آراسته به گوهرهاى درشت به او بخشيدند و هارون و صاعد او را تا منزلش بدرقه كردند و بر سفره اش نشستند و غذا خوردند و همه اين كارها را به پاداش كار او در مورد معتمد انجام دادند و به راستى كه بايد از اين همت ابو احمد موفق و قوت نفس او تعجب كرد و بسيارى ايستادگى او در خور تحسين است كه در قبال چنان دشمنى قرار داشته باشد و از ياران او همواره كشته شوند سپس به پسرش تيرى اصابت كند و پس از آن به سينه خودش تيرى بخورد كه مشرف بر مرگ شود و از برادرش كه خليفه بوده است چنين كارى سربزند در عين حال شكسته خاطر و سست انديشه و ناتوان نگردد و او را به حق و شايسته لقب منصور دوم داده اند و اگر پايدارى و مقاومت او در جنگ زنگيان ن می‌بود بدون ترديد پادشاهى خاندانش منقرض می‌شد ولى خداوند متعال چون اراده فرموده بود كه اين دولت پايدار بماند او را پايدار قرار داد.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: سپس موفق در خراب كردن بارو و آتش زدن شهر كوشش می‌كرد و سالار زنگيان هم در فراهم آوردن جنگجويان و احاطه كنندگان براى حفظ بارو و شهر خود همت گماشت. ميان هر دو گروه جنگهاى بزرگى كه افزون از حد توصيف است، صورت گرفت. لشكر زنگيان كشتيها و بلمهاى ابو احمد را كه به باروى شهر نزديك می‌شدند با گلوله هاى بزرگ كه قلع و سرب ذوب شده بود می‌زدند و با منجنيق و عراده ها سنگباران می‌كردند.
ابو احمد فرمان داد براى بلمها سپرهاى ضخيم چوبى ساختند و بر آنها پوست گاوميش كشيدند و روكشهايى قرار دادند كه آميخته با انواع داروها و موادى بود كه مانع آتش گرفتن می‌شد و بدين گونه با سالار زنگيان می‌جنگيدند و آتش و گلوله هاى سرب مذاب اثرى ن می‌كرد. در اين هنگام محمد بن سمعان دبير و وزير سالار زنگيان از ابو احمد موفق امان خواست و اين موضوع در ماه شعبان همان سال بود. با امان خواهى او اركان سالار زنگيان در هم شكست و نيروى او سستى گرفت. ابو العباس هم آماده شد تا خانه محمد بن يحيى كرنبائى را كه كنار خانه سالار زنگيان بود تصرف كند و آتش زند و در اين باره شروع به چاره انديشى كرد. ابو احمد موفق هم بسيارى از پنجره ها و دريچه هايى را كه مشرف بر باروى شهر بود آتش زد و غلامان ابو احمد از ديوار خانه سالار زنگيان بالا رفتند و به خانه درآمدند و خانه را غارت كردند و به آتش كشيدند، ابو العباس هم همين كار را نسبت به خانه كرنبائى انجام داد. انكلانى پسر سالار زنگيان از ناحيه شكم زخ می‌گران برداشت كه مشرف به مرگ شد. با توجه به همه بزرگى اين پيروزى چنان اتفاق افتاد كه ابو حمزه نصير فرمانده نيروهاى آبى و دريايى ابو احمد به هنگام هجوم بلمها و مقابله شديد زنگيان غرق شد و اين موضوع بر ابو احمد گران آمد و با غرق شدن او زنگيان نيرو گرفتند. ابو احمد پايان آن روز از جنگ برگشت و او را بيمارى و دردى عارض شد كه به ناچار بقيه شعبان و تمام رمضان و چند روز از شوال را از جنگ با زنگيان دست بداشت تا از بيمارى خويش بهبود يافت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: همين كه خانه سالار زنگيان و خانه هاى يارانش آتش زده شد و نزديك بود اسير شود و او را بگيرند و آن بيمارى براى ابو احمد پيش آمد كه از جنگ خوددارى كرد سالار زنگيان از شهرى كه خودش در كرانه غربى رود ابو الخصيب ساخته بود به كرانه شرقى آن كوچ كرد و به جايگاهى دور افتاده و ناهموار پناه برد كه به سبب بسيارى بيشه زارها و خارستانها دسترسى به آن بسيار دشوار بود، وانگهى از هر سو محاط به رودخانه هاى درهم و برهم و خندقهاى عميق بود. سالار زنگيان با ويژگان خويش و كسانى كه با او باقى مانده بودند و همگى از بزرگان و ياران مورد اعتمادش بودند آنجا اقامت كرد. حدود بيست هزار تن از زنگيان هم براى نصرت دادن او با او باقى ماندند. رسيدن خواروبار به آنان قطع و ناتوانى ايشان هم براى مردم آشكار شد، جو و گند می‌هم كه به آنان می‌رسيد به تأخير افتاد و بهاى يك رطل نان گندم ده درهم گرديد. نخست جوهاى خود را خوردند و سپس ديگر حبوبات خود را تمام كردند و كار همين گونه بود تا آنجا كه زنگيان مردم را تعقيب می‌كردند و هرگاه كودك و زن و مردى را تنها به چنگ می‌آوردند او را می‌كشتند و می‌خوردند. با گذشت زمان نيرومندان زنگى بر ناتوانان حمله می‌بردند و چون يكى را تنها می‌يافتند می‌كشتند و گوشتش را می‌خوردند. پس از آن گاه فرزندان خود را می‌كشتند و گوشت آنان را می‌خوردند، سالار زنگيان هم كسى را كه مرتكب اينگونه كارها می‌شد جز با زندان و شكنجه كيفرى ن می‌داد آنها را هم هنگا می‌كه مدت زندانشان طول می‌كشيد آزاد می‌كرد.
پس از اينكه ابو احمد موفق از بيمارى خود برخاست و بهبود يافت و دانست كه سالار زنگيان به كرانه خاورى رود ابو الخصيب كوچ كرده و پناه برده است، تصميم گرفت همان فكر خود را عملى سازد و كرانه خاورى را هم مانند كرانه باخترى ويران كند تا بتواند سالار زنگيان را بكشد يا اسير كند. ابو احمد اقدامات بزرگى براى بريدن بيشه زارها و بستن مسير رودخانه ها و انباشتن خندقها و حفر نقبها و توسعه راهها و سوزاندن باروهاى شهرها و وارد كردن بلمهاى آكنده از جنگجويان به حريم سالار زنگيان انجام داد و در همه اين موارد زنگيان هم از خود بسختى دفاع می‌كردند و جنگهاى بزرگى صورت می‌گرفت كه جانها از بين می‌رفت و خونها بر زمين می‌ريخت و در همه اين جنگها پيروزى از آن ابو احمد بود و كار زنگيان بيشتر سستى می‌گرفت و مدتى اين وضع طول كشيد تا آنكه سليمان بن موسى شعرانى كه از بزرگان زنگيان بود و در گذشته سخن از او رفته است كسى گسيل داشت تا از ابو احمد براى او امان بگيرد، ابو احمد با توجه به تباهى و خونريزى بسيارى كه سليمان در گذشته در ناحيه واسط انجام داده بود نخست از پذيرش تقاضاى او خوددارى كرد، سپس به ابو احمد خبر رسيد كه گروهى از سران زنگيان از اين كار كه به سليمان امان نداده است به بيم افتاده اند، از اين رو به منظور اينكه آنان را به صلاح وادارد به سليمان امان داد و فرمان داد بل می‌را به جايى كه وعده گاه بود بفرستند. سليمان شعرانى و برادرش و گروهى از فرماندهانى كه زير فرمان او بودند بيرون آمدند و در بلم نشستند و نخست پيش ابو العباس رفتند و او ايشان را پيش پدر خويش ابو احمد برد و او بر سليمان و همراهانش خلعت پوشاند و براى وى چند اسب با زين و ساز و برگ فراهم آورد و براى او و همراهانش ميهمانيهاى بزرگ داد و خوراك پسنديده مقرر داشت و مالى بسيار به سليمان بخشيد و به همراهانش نيز اموالى بخشيد و او و ايشان را به لشكر ابو العباس ملحق ساخت و فرمان داد سليمان و يارانش را در بلم بنشانند و در معرض ديد ياران سالار زنگيان قرار دهند تا بر صدق سخن و رفتار ابو احمد با پناهندگان اعتماد بيشترى پيدا كنند.
در آن روز هنوز بلم از جاى خود حركت نكرده بود كه گروهى بسيار از فرماندهان سياهان امان خواستند و چون به جمع زينهار- خواهان رسيدند به آنان مال و جايزه و خلعت بخشيدند و همان گونه كه با برادران ايشان رفتار شده بود با آنان رفتار شد. با امان خواستن سليمان شعرانى همه كارهاى ساقه لشكر سالار زنگيان كه مرتب ساخته بود درهم ريخت. سالار زنگيان سليمان را به فرماندهى ساقه لشكر خويش گماشته بود كه دنباله رود ابو الخصيب را در نظر داشته باشد و بدين سبب كارش سست و ناتوان شد، سرپرستى آنچه كه بر عهده سليمان بود به يكى از سرهنگان نام آور زنگيان بنام شبل بن سالم واگذار شد و او از مشهورترين فرماندهان زنگيان بود. ابو احمد هنوز آن روز را به شب نرسانده بود كه فرستاده شبل براى زينهار خواهى آمد، او تقاضا كرده بود چند بلم براى انتقال او كنار خانه ابن سمعان بايستد تا شبانه خودش و ياران مورد اعتمادش سوار شوند، اين تقاضاى او پذيرفته شد. شبل آخر شب در حالى كه زن و فرزندانش و گروهى از فرماندهان همراهش بودند آمد و همگى نزد ابو احمد رفتند.
ابو احمد به شبل اموال گران و خلعتهاى فراوان بخشيد و چند اسب با زين و ساز و برگ در اختيارش نهاد و به يارانش نيز مال و خلعت بخشيد و نسبت به آنان نيكى كرد و آنان را ميان بلمهايى سوار كرد و جايى توقف كردند كه سالار زنگيان و يارانش آنان را در روز ديدند و اين كار بر او و دوستانش گران آمد. شبل در خير خواهى نسبت به ابو احمد با خلوص رفتار كرد و از ابو احمد خواست تا لشكرى در اختيارش بگذارد تا شبانه به لشكر زنگيان شبيخون زند و از راههايى كه او می‌داند و ياران ابو احمد ن می‌دانند حمله برد. ابو احمد موافقت كرد و شبل سحرگاه كه زنگيان آرام و بيخبر بودند بر آنان حمله برد و گروهى بسيار از ايشان را كشت و گروهى از فرماندهان زنگيان را اسير گرفت و با آنان پيش موفق برگشت. زنگيان از شبل و اين كار او ترسان شدند و از خواب خوددارى كردند و سخت به بيم و هراس افتادند و پس از آن همه شب پاسدارى می‌دادند و به سبب ترس و وحشتى كه بر دلهاى زنگيان چيره شده بود همواره ميان لشكر ايشان هياهو می‌افتاد و چنان شده بود كه هياهو و فرياد پاسدارى آنان در شهر موفقيه هم شنيده می‌شد.
در اين هنگام موفق تصميم استوار گرفت كه براى جنگ با سالار زنگيان در كرانه خاورى رود ابو الخصيب از آن رود بگذرد. او مجلسى همگانى بر پا كرد و فرمان داد فرماندهان و سرهنگانى را كه امان خواسته اند و سواران و پيادگان سياهپوست و سفيد پوست را حاضر كنند و چون آماده شدند براى آنان سخنرانى كرد و به آنان تذكر داد كه در چه گمراهى و نادانى و انجام كارهاى حرا می‌بوده اند و چه معصيت هايى را كه سالارشان در نظرشان آراسته است مرتكب شده اند و به اندازه اى بوده كه ريختن خون ايشان براى او حلال و روا بوده است و با اين وجود او لغزش و عقوبت كار ايشان را بخشيده و آنان را امان داده است و نسبت به هر كس كه به او پناه آورده نيكى و بخشش كرده است و به آنان اموال گران و ارزاق پسنديده عطا كرده است و ايشان را به جمع دوستان و فرمانبرداران خود ملحق ساخته است و بدين سبب حق او و فرمانبردارى از او بر ايشان واجب شده است و آنان در مورد اطاعت از پروردگار خويش و جلب رضايت سلطان ن می‌توانند كارى بهتر از جنگ با سالار زنگيان انجام دهند و بايد در جنگ با او و يارانش سختكوش باشند و با توجه به اين موضوع كه آنان به راهها و تنگناهاى لشكرگاه سالار زنگيان و حيله هايى كه براى جنگ فراهم ساخته اند از ديگران آشناترند و ديگران آن آگاهيها را ندارند، شايسته است خيرخواهى خود را آشكار كرده و كوشش كنند كه بر سالار زنگيان درآيند و در دژها و حصارهاى او نفوذ كنند تا خداوند متعال آنان را بر سالار زنگيان و پيروانش پيروز فرمايد و اگر اين كار را انجام دهند نسبت به آنان احساس بيشترى خواهد شد و هر كس در اين مورد كوتاهى كند بايد منتظر اين باشد كه در نظر خليفه و سلطان كوچك و زبون گردد و منزلت او فرو افتد.
صداى همه حاضران براى دعا كردن به موفق و اقرار به احسانهاى او بلند شد و اظهار داشتند كه به راستى و درستى و از دل و جان شنوا و فرمانبردار خواهند بود و با دشمن او ستيز و جهاد خواهند كرد و خون و جان خود را براى تقرب به موفق فدا خواهند كرد و گفتند اين تقاضا موجب قوت دل آنان گرديده است و نشان دهنده اعتماد ابو احمد موفق نسبت به ايشان است و نمايانگر اين است كه آنان را همچون دوستان خويش پنداشته است. آن گاه از ابو احمد موفق خواستند تا ناحيه مخصوصى از ميدان را ويژه آنان قرار دهد و ايشان را با لشكر خود نياميزد تا چگونگى پيكار و جهاد و خلوص نيت ايشان در جنگ براى او روشن شود و ببيند چگونه بر جان و دل دشمن حمله می‌برند كه نشانگر فرمانبردارى و اطاعت ايشان و بيرون آمدن آنان از آن حال جهل و نادانى خواهد بود. ابو احمد موفق اين تقاضاى آنان را پذيرفت و به آنان نشان داد كه فرمانبردارى آنان براى او روشن است و آنان در حالى كه از گفتار نيك و وعده پسنديده ابو احمد خرم و شاد بودند از پيش او بيرون رفتند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: سپس ابو احمد آماده نبرد شد و لشكر خويش را بياراست و با پنجاه هزار جنگجوى پياده و سواره از راه خشكى و آب به لشكرگاه سالار زنگيان در كرانه خاورى رود ابو الخصيب وارد شد. لشكريان ابو احمد همگى تكبير و تهليل می‌گفتند و قرآن می‌خواندند و آنان را فرياد و هياهويى وحشت زا بود. سالار زنگيان از ايشان نشانه هايى ديد كه او را به بيم انداخت و خود با لشكريان خويش به رويارويى ايشان آمد و اين موضوع در ذو القعده سال دويست و شصت و نه بود. جنگ در گرفت و شمار كشتگان و زخميان بسيار شد و زنگيان از خود و سالارشان سخت ترين دفاع را كردند و تا پاى جان و مرگ ايستادند. ياران ابو احمد هم به راستى پايدارى و جنگ كردند و خداوند با نصرت و فتح بر آنان منت نهاد و زنگيان منهزم شدند و گروهى بسيار از ايشان كشته و گروهى بسيار اسير گشتند. ابو احمد در ميدان گردن اسيران را زد و خود آهنگ خانه سالار زنگيان كرد و به آن خانه رسيد كه سالار زنگيان و سرداران دليرش براى دفاع از او آنجا بودند.
زنگيان چون نتوانستند چاره اى بسازند آن خانه را تسليم كردند و از آنجا پراكنده شدند. غلامان ابو احمد موفق به آن خانه درآمدند و باقيمانده اموال و اثاث او را كه سالم مانده بود گرفتند و غارت كردند و زنان و فرزندان او را اعم از دختر و پسر به اسيرى گرفتند، ولى سالار زنگيان توانست بگريزد و گريزان به خانه على بن ابان مهلبى برود بدون اينكه به زن و فرزندان و اموال خويشتن بينديشد. خانه او به آتش كشيده شد، زنان و فرزندانش را در حالى كه بند بر ايشان نهاده بودند به موفقيه آوردند. ياران ابو احمد آهنگ خانه مهلبى كردند كه سالار زنگيان به آن پناه برده بود، در اين حال شمار زنگيان بسيار شد. ياران ابو احمد هم به غارت اموال از خانه هاى زنگيان سرگرم شدند، سالار زنگيان سرگرم شدن آنان را به غارت غنيمت شمرد و به سرهنگان خويش دستور داد فرصت را مغتنم شمرده و بر آنان حمله برند، آنان از چند جهت بر ياران ابو احمد حمله كردند و گروهى هم از كمينگاههايى كه كمين كرده بودند بيرون آمدند و توانستند ياران ابو احمد را پراكنده سازند و آنان را تعقيب كردند و تا كرانه رود ابو الخصيب عقب نشاندند و گروهى از سواركاران و پيادگان ايشان را كشتند و توانستند بخشى از اموال و كالاهايى را كه غارت شده بود پس بگيرند.
آنگاه مردم به حال خويش برگشتند و جنگ تا هنگام عصر ادامه يافت. ابو احمد چنان مصلحت ديد كه ياران و لشكريان خود را از معركه جنگ برگرداند و به آنان فرمان داد و ايشان با سكون و آرامش برگشتند كه شكست و گريز شمرده نشود و توانستند به كشتيهاى خود سوار شوند و زنگيان از تعقيب آنان باز ايستادند و ابو احمد توانست لشكر را به لشكرگاه برگرداند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: در اين ماه دبير ابو احمد يعنى صاعد بن مخلد از سامراء همراه ده هزار تن به يارى او رسيد، همچنين لولوء كه از دوستان و سرهنگان ابن طولون بود و حكومت نواحى رقه و مضر بر عهده اش بود همراه ده هزار تن از سواران دلير به يارى او آمد. ابو احمد به لولوء فرمان داد با لشكر خويش براى جنگ با زنگيان بيرون رود، لؤلؤ چنان كرد و گروهى از اصحاب ابو احمد هم با او بودند كه او را بر راهها و تنگه ها راهنمايى كنند، ميان لولوء و زنگيان در ذى حجه همين سال جنگهاى سختى در گرفت كه لوءلوء بر آنان پيروزى يافت و دليرى و بى باكى او و شجاعت يارانش و پايدارى ايشان در قبال زخم و استوارى دل آنان چنان آشكار شد كه ابو احمد را شاد و دلش را آكنده از مسرت كرد.
ابو جعفر می‌گويد: چون سال دويست و هفتاد فرا رسيد از ديگر نقاط هم نيروهاى امدادى براى ابو احمد موفق گسيل شد: احمد بن دينار همراه گروه بسيارى از پارسايان و جنگجويان داوطلب كه همگى از اهواز و آباديهاى اطراف آن شهر بودند به يارى او آمدند و پس از او گروهى حدود دو هزار مرد از پارسايان و جنگجويان داوطلب از مردم بحرين به فرماندهى مردى از قبيله عبد القيس به يارى او آمدند. همچنين حدود هزار مرد از منطقه فارس آمدند و سالارشان يكى از داوطلبان بود كه كنيه «ابو سلمه» داشت. ابو احمد به احترام هر كس كه به يارى او می‌آمد مجلسى تشكيل می‌داد و بر آنان خلعت می‌پوشاند و براى همراهانشان خوراكيهاى بسيار مقرر می‌داشت و اموالى به آنان می‌بخشيد. بدين گونه لشكرش گران و زمين از ايشان آكنده شد و تصميم او بر اين قرار گرفت كه با تمام لشكر خويش با سالار زنگيان روياروى شود، لشكرهاى خود را مرتب ساخت و تقسيم بندى كرد و در اختيار فرماندهان خود قرار داد و به هر يك از ايشان فرمان داد كه به جانبى از لشكرگاه سالار زنگيان كه براى او معين كرده بود حمله كند. آن گاه خود و سپاهيانش همگى سوار شدند و در راههاى كرانه خاورى رود ابو الخصيب پيشروى كردند. زنگيان هم به رويارويى آنان آمدند و همگى جمع شده بودند و ميان آنان نبردى سخت درگرفت و خداوند متعال زنگيان را مقهور ايشان ساخت و زنگيان گريزان پشت به جنگ كردند.
ياران ابو احمد زنگيان را تعقيب كردند، گروهى را كشتند و گروهى را اسير گرفتند، بدين گونه بسيارى از زنگيان كشته و بسيارى از آنان غرق شدند. سپاهيان ابو احمد لشكرگاه و شهر سالار زنگيان را به تصرف خويش درآوردند و به خانه و اموال و خانواده على بن ابان مهلبى هم دست يافتند و زن و فرزند او را همراه سگهايشان به موفقيه بردند.سالار زنگيان در حالى كه مهلبى و پسرش انكلانى و سليمان بن جامع و همدانى و گروهى از فرماندهان بزرگ همراهش بودند آهنگ جايى كردند كه وى به صورت پناهگاه براى خود ساخته بود كه اگر بر شهر و خانه اش دست يافتند آنجا پناه ببرد و آن پناهگاه كنار رودى كه به سفيانى معروف است قرار داشت. ابو احمد در حالى كه لؤلؤ همراهش بود آهنگ آن رودخانه كردند، وى را به آنجا هدايت كرده بودند. او شتابان وارد آن منطقه شد، يارانش كه او را گم كرده بودند پنداشتند كه برگشته است و همگان برگشتند و از دجله عبور كردند و تصور می‌كردند ابو احمد هم از دجله گذشته است، ابو احمد همراه لؤلؤ كنار آن رود رسيدند، لؤلؤ اسب خود را در آب انداخت و از رود گذشت و يارانش هم پشت سرش عبور كردند.
ابو احمد همراه گروهى از يارانش كنار رود توقف كرد و سالار زنگيان سرگردان گريخت و لؤلؤ با سپاهيان خود او را تعقيب می‌كرد تا آنكه كنار رود قريرى رسيدند لؤلؤ و يارانش آنان را فرو گرفتند و به جان سالار زنگيان و همراهانش درافتادند و آنان را منهزم كردند. سالار زنگيان ناچار از آن رود عبور كرد و لؤلؤ و يارانش همچنان آنان را پيش می‌راندند و تعقيب می‌كردند تا كنار رود ديگرى رسيدند، زنگيان از آن عبور كردند و به نقبها و سنگرهايى كه آنجا بود درآمدند و لؤلؤ و يارانش كنار آن نهر و نقبها ايستادند. ابو احمد موفق كسى پيش لؤلؤ فرستاد و ضمن سپاسگزارى از كوشش وى او را از درآمدن در آن منطقه نهى كرد و دستور داد برگردد. در آن روز اين كار را فقط لؤلؤ و يارانش انجام دادند و هيچ كس از ياران موفق در آن كار شركت نداشت. لؤلؤ در حالى كه كارش پسنديده و مورد ستايش بود برگشت و موفق او را در بلم خويش نشاند و براى او همان گونه كه سزاوار بود در كرامت و نيكى و بلندى منزلت تجديد نظر بيشترى كرد، و به همين سبب بود كه چون سر سالار زنگيان را پيشاپيش ابو العباس به بغداد آوردند، بغداديان فرياد برآوردند كه هر چه می‌خواهيد بگوييد، فتح و پيروزى ويژه لؤلؤ بوده است.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: فرداى آن روز موفق سرهنگان خويش را جمع كرد و نسبت به آنان از اين جهت كه او را تنها گذاشته و برگشته بودند و تنها لؤلؤ و يارانش در جستجو و تعقيب سالار زنگيان برآمده بودند خشم آورد. او آنان را نكوهش و سرزنش و توبيخ كرد كه چرا چنان كارى از ايشان سرزده است وانگهى آنان را عاجز و ناتوان خواند و نسبت به ايشان درشتى كرد. آنان پوزش خواستند و بهانه آوردند كه تصور می‌كرده اند او برگشته است و ن می‌دانسته اند كه او هم در جستجو و تعقيب سالار زنگيان رفته است و اظهار داشتند كه اگر اين موضوع را می‌دانستند شتابان به سوى او می‌آمدند. سپس در حضور او سوگند خوردند و پيمان بستند كه فردا از جايگاه خويش تكان نخواهند خورد و چون آهنگ زنگيان كنند چندان ايستادگى خواهند كرد كه خداوند آنان را بر سالار زنگيان پيروز فرمايد و اگر اين كار از عهده ايشان برنيامد هر جا كه روز تمام شود خواهند ماند تا خداوند متعال ميان ايشان و او حكم فرمايد، همچنين از ابو احمد موفق خواستند تا كشتيها و بلمها را به موفقيه برگرداند تا كسى از لشكريان طمع نكند كه به بلمها پناه ببرد و به آن وسيله از رودخانه ها بگذرد.
ابو احمد عذر و بهانه ايشان را پذيرفت و در مورد اظهار پايدارى ايشان براى آنان پاداش پسنديده منظور داشت و وعده احسان داد و به آنان فرمان داد براى عبور آماده شوند و سپس آنان را با ترتيب و نظا می‌كه فراهم آورده بود از رودخانه ها عبور داد و اين به روز شنبه دو شب گذشته از صفر سال دويست و هفتاد بود. سالار زنگيان پس از بازگشت سپاه از پيش او از آن رودخانه ها كه عبور كرده بود به لشكرگاه خويش برگشت و ماند و اميدوار بود كه روزگار ميان او و ايشان به درازا كشد و جنگ به تأخير افتد، ولى همان روز پيشتازان لشكر ابو احمد كه از سرزنش و نكوهش ديروز سخت خشمگين و ناراحت بودند با سالار زنگيان روياروى شدند و با شدت بر او و يارانش حمله كردند و آنان را از جايگاهشان بيرون راندند زنگيان چنان پراكنده شدند كه هيچيك به ديگرى توجهى نداشت.
لشكر ابو احمد آنان را تعقيب كرد و به هر كس می‌رسيدند می‌كشتند و اسير می‌گرفتند. سالار زنگيان با گروهى از دليران و فرماندهان خويش كه مهلبى هم از ايشان بود از ديگران جدا افتاد. انكلانى پسر سالار زنگيان و سليمان بن جامع هم از او جدا ماندند و حال آنكه در آغاز جنگ همه با هم بودند و به هنگام گريز از يكديگر جدا شدند، سليمان بن جامع با گروهى از سرهنگان ابو احمد موفق روياروى شد و آنان با سليمان كه همراه فوجى گران از زنگيان بود جنگى سخت كردند، گروهى از سرداران او كشته شدند و به سليمان بن جامع دست يافتند و او اسير شد و او را بدون اينكه هيچ عهد و پيمانى با او كنند پيش موفق آوردند. مردم از اسير شدن سليمان شاد شدند و بسيار تكبير گفتند و فرياد شادى برآوردند و يقين به فتح كردند كه سليمان مهمترين يار سالار زنگيان بود. پس از سليمان ابراهيم بن جعفر همدانى كه از سرهنگان بزرگ و فرماندهان بلند پايه او بود و نادر اسود كه معروف به حفار و از سرهنگان قدي می‌سالار زنگيان بود اسير شدند. موفق دستور داد آنان را به بند و زنجير كشيدند و در بل می‌كه از ابو العباس بود سوار كردند و مردان مسلح آنان را محاصره كردند، موفق به جستجو و تعقيب سالار زنگيان پرداخت و در رود ابو الخصيب پيشروى كرد و تا پايان آن رود جلو رفت. در همين حال مژده رسان رسيد و خبر كشته شدن سالار زنگيان را به ابو احمد داد كه گفته او را تصديق نكرد، مژده رسانى ديگر آمد و همراهش كف دستى بود كه می‌پنداشت كف دست سالار زنگيان است، خبر كشته شدن او قوى تر شد و چيزى نگذشت كه يكى از غلامان لؤلؤ در حالى كه می‌دويد و سر بريده سالار زنگيان را در دست داشت فرا رسيد و آن را مقابل موفق بر زمين نهاد، موفق آن را به سرهنگان زنگيان كه زان پيش از او امان خواسته و آنجا حاضر بودند نشان داد، آن را شناختند و شهادت دادند كه سر سالار زنگيان است. موفق پيشانى بر خاك نهاد و به سجده افتاد و پسرش ابو العباس هم سجده كرد و سرهنگان همگى سجده شكر بجاى آوردند و فرياد تكبير و تهليل از ايشان برآمد، او دستور داد آن سر را بر نيزه يى زدند و برابر او نصب كردند و مردم آن را ديدند و بانگ هياهو برخاست.
ابو جعفر طبرى گويد: همچنين گفته شده است كه چون سالار زنگيان محاصره شد از سران سپاه او كسى جز مهلبى با او نبود و چون دانستند كشته خواهند شد از يكديگر جدا شدند، سالار زنگيان بر جاى ايستاده بود تا آنكه همين غلام همراه گروهى از غلامان لؤلؤ به او رسيدند، سالار زنگيان با شمشير خود شروع به دفاع از خويش كرد و سرانجام از دفاع ناتوان شد و او را احاطه كردند و با شمشيرها چندان زدند كه در افتاد و همين غلام از اسب پياده شد و سر او را بريد. اما مهلبى آهنگ رفتن كنار رودى به نام رود امير كرد و خود را در آن انداخت كه شايد نجات پيدا كند پيش از آن هم پسر سالار زنگيان كه معروف به انكلانى است از پدر خود جدا شد و به سمت رود دينارى رفت تا در جنگلها و بيشه زارها متحصن شود. در اين روز ابو احمد موفق بر اين دو دست نيافت ولى پس از اين روز بر آن دو دست يافت، و چنين بود كه به موفق گفته شد گروهى بسيار از زنگيان و تنى چند از سرداران بزرگ ايشان همراه آن دو هستند. ابو احمد غلامان خود را به جستجوى ايشان فرستاد و دستور داد بر آن دو سخت بگيرند، همين كه غلامان آن دو را محاصره كردند دانستند پناهگاهى ندارند و تسليم شدند، غلامان بر آن دو دست يافتند و آن دو و همراهان ايشان را پيش موفق آوردند. او گروهى از ايشان را كشت و فرمان داد مهلبى و انكلانى را در بند و زنجير كشيدند و مردان را بر آن دو گماشت.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: در همين روز- شنبه دو شب گذشته از صفر- ابو احمد از كرانه رودخانه ابو الخصيب برگشت و سر سالار زنگيان را بر نيزه يى نصب كرده و در بل می‌نهاده بودند كه از ميان رود می‌گذشت و مردم از دو سوى رودخانه بر آن می‌نگريستند تا آنكه به دجله رسيد. ابو احمد در حالى كه سر سالار زنگيان را پيشاپيش او می‌بردند از دجله برآمد و در همان حال سليمان بن جامع و همدانى را در دو بلم زنده به ميخ كشيده بودند و بر دو جانب ابو احمد می‌بردند و ابو احمد با اين حال كنار قصر خود در موفقيه رسيد. اين روايت ابو جعفر طبرى است و بيشتر مردم هم بر همين عقيده اند.
مسعودى در كتاب مروج الذهب«» می‌گويد: سالار زنگيان زخ می‌شد ولى در حالى كه زنده بود او را پيش ابو احمد بردند، ابو احمد او را به پسر خود ابو العباس سپرد و دستور داد او را شكنجه كند. او را بر روى آتش به سيخ كشيدند و چندان گرداندند كه پوستش سوخت و تركيد و هلاك شد.
روايت نخست صحيح تر است، كسى را كه بر سيخ كشيدند قرطاس بود و او همان كسى است كه به ابو احمد تير زده بود. اين موضوع را تنوخى در كتاب نشوار المحاضره آورده است كه چون ابو احمد تير خورد و براى اينكه زخمش بهبود يابد جنگ را به تأخير انداخت، زنگيان فرياد می‌زدند: او را نمك سود كنيد، نمك سود، يعنى او مرده است و او را پوشيده می‌داريد و اينك او را نمك سود كنيد همچون گوشت كه نمك سود می‌كنند.
گويد: قرطاس رو می‌كه به ابو احمد موفق تير زده بود ضمن جنگ [به عنوان تمسخر] به ابو العباس فرياد می‌زد: چون مرا گرفتى بر سيخ بكش و كباب كن. گويد: بدين سبب هنگا می‌كه بر قرطاس دست يافت سيخى آهنى از مخرج او داخل كرد و از دهانش بيرون آورد و روى آتش گرداند.
طبرى گويد: پس از آن زنگيان پياپى به زينهار خواهى می‌آمدند و چون از كشته شدن سالار خويش آگاه شده بودند در سه روز حدود هفت هزار زنگى پيش او آمدند و ابو احمد هم چنان مصلحت ديد كه به آنان امان دهد تا گروهى از ايشان باقى نمانند كه از ايشان بيم زيان رساندنى براى اسلام و مسلمانان وجود داشته باشد. حدود هزار تن از زنگيان آهنگ صحرا كردند كه بيشترشان از تشنگى مردند و بر كسانى هم كه سلامت باقى مانده بودند اعراب دست يافتند و آنان را به بردگى گرفتند. پس از كشته شدن سالار زنگيان موفق مدتى در موفقيه ماند تا مردم به سبب ماندن او احساس امنيت و انس بيشترى كنند، همچنين مردم شهرهايى را كه سالار زنگيان آنان را تبعيد كرده بود به شهر و ديار خويش برگرداند. پسرش ابو العباس در حالى كه سر بريده سالار زنگيان را پيشاپيش او بر نيزه يى نصب كرده بودند و می‌بردند روز شنبه دوازده شب باقى مانده از جمادى الاولاى همين سال وارد بغداد شد و مردم هم اجتماع كرده بودند و او را مشاهده می‌كردند.
كس ديگرى غير از ابو جعفر مطلبى را نقل كرده است كه آن را آبى هم در مجموعه اى كه نامش نثر الدرر است از قول علاء بن صاعد بن مخلد نقل می‌كند كه می‌گفته است: هنگا می‌كه سر سالار زنگيان همراه با معتضد به بغداد حمل می‌شد معتضد با لشكرى وارد بغداد شد كه نظيرش ديده نشده بود. وى در همان حال كه سر را پيشاپيش او می‌بردند از ميان بازارها می‌گذشت.
گويد: چون به دروازه طاق رسيديم گروهى از كنار يكى از دروازه ها بانگ برداشتند كه خدا معاويه را رحمت كناد اين بانگ اندك اندك بيشتر شد تا آنجا كه صداى عموم مردم به اين شعار بلند شد. چهره معتضد دگرگون شد و به من گفت: اى ابو عيسى آيا می‌شنوى كه اين موضوع چه اندازه شگفت انگيز است. چه چيزى مقتضى آن است كه در چنين هنگام سخن از معاويه به ميان آيد به خدا سوگند پدرم بر سر اين كار تا پاى مرگ و جان رسيد و من هم از معركه خلاص نشدم مگر اينكه مشرف به مرگ شدم و هر زحمت و سختى را متحمل شديم تا توانستيم اين سگها را از چنگ دشمنشان نجات دهيم و زنان و فرزندان ايشان را حمايت كنيم و در پناه بگيريم و اكنون اين گروه آمرزشخواهى و طلب رحمت براى عباس و پسرش عبد الله و نياكان خلفا را و همچنين طلب رحمت براى على بن ابى طالب و حمزه و جعفر و حسن و حسين را رها كرده اند. به خدا سوگند، از جاى خود حركت ن می‌كنم مگر اينكه اينان را چنان ادب و تنبيه كنم كه ديگر چنين كارى را تكرار نكنند و سپس دستور داد نفت اندازان را جمع كنند تا آن منطقه را آتش بزند. من به معتضد گفتم: اى امير، خداوند عمرت را طولانى فرمايد امروز از بهترين روزهاى اسلام است آن را با نادانى گروهى سفله كه از [فرهنگ و اخلاق ] بهره ندارند تباه مكن و همچنان با او مدارا می‌كردم و مهربانى می‌ورزيدم تا آنكه حركت كرد و رفت.
اما آنچه كه مردم روايت می‌كنند كه سالار زنگيان اطراف بغداد را تصرف كرده و در مداين فرود آمده است و موفق از بغداد لشكرى گسيل داشته و همراهشان خمره هاى شراب فرستاده است و به آنان دستور داده است كه هنگام رويارويى با زنگيان از مقابل ايشان بگريزند و خيمه ها و باروبنه خود را رها كنند تا آنان تاراج كنند و آنان همينگونه رفتار كردند و زنگيان به خيمه ها و باروبنه ايشان دست يافتند و خمره هاى شراب كه بسيار فراوان بود در اختيارشان قرار گرفت و آن شب چندان باده نوشى كردند كه همگى مست شدند و غافل آرميدند و موفق همان شب در حالى كه ايشان مست بودند بر ايشان حمله كرد و آنچه می‌خواست بر سرشان آورد، همه باطل و بدون اصل و سند است. آن كسى كه بر زنگيان در حالى كه مست بوده اند حمله كرده و بر آنان پيروز شده است تكين بخارى بوده است و داستان او چنين است كه به سال دويست و شصت و پنج ياران على بن ابان مهلبى شبى را در اهواز گذراندند و به تكين خبر رسيد كه آن شراب و باده در ايشان اثر كرده است، و صحيح آن است كه او هم از غارت و تعقيب ايشان تا ورودشان به سرزمين نعمانيه كار بيشترى انجام نداد و همه مردم همين گونه روايت كرده اند.
ابو جعفر طبرى می‌گويد: على بن ابان مهلبى و انكلانى پسر سالار زنگيان و كسانى كه همراه آن دو اسير شده بودند در بند و زنجير به بغداد منتقل و بدست محمد بن عبد الله بن طاهر سپرده شدند و يكى از غلامان موفق كه نامش فتح سعيدى بود بر ايشان گماشته شد و آنان تا ماه شوال سال دويست و هفتاد و دو بر همان حال بودند. در اين هنگام زنگيان در واسط قيا می‌كردند و فرياد برآوردند كه «انكلانى پيروز است»، موفق هم در آن هنگام در واسط بود و به محمد بن عبد الله بن طاهر و فتح سعيدى نوشت كه سرهاى زنگيانى را كه در اسارت آن دو هستند پيش او بفرستند. فتح سعيدى پيش زندانيان رفت و شروع به بيرون آوردن يك يك آنان كرد و كنار چاهى كه ميان خانه بود سرشان را می‌بريد، همانگونه كه سر گوسپند را می‌برند. اسيران پنج تن بودند: انكلانى پسر سالار زنگيان، على بن ابان مهلبى، سليمان بن جامع، ابراهيم بن جعفر همدانى و نادر اسود. فتح سعيدى سرچاه را باز كرد و اجساد آنان را در چاه افكند و دهانه آنرا استوار كرد و سرهاى ايشان را نزد موفق فرستاد و او آنها را در واسط بر نيزه نصب كرد و قيام زنگيان متوقف و منجر به نااميدى شد. پس از آن موفق درباره پيكر آنان به محمد بن عبد الله بن طاهر نوشت تا آنان را كنار پل به دار بكشند، آن اجساد را كه متورم و بدبو شده بود و پوستهايشان از گوشت جدا شده بود بيرون آوردند، دو پيكر را بر كنار پل شرقى و سه پيكر را كنار پل غربى بردار كشيدند و اين به روز بيست و سوم شوال آن سال بود. محمد بن عبد الله بن طاهر كه امير بغداد بود خود سوار شد و ايستاد تا در حضورش آنان را به دار كشيدند.
شاعران در وقايع زنگيان اشعار بسيارى سروده اند: همچون بحترى و ابن رو می‌و ديگران و هر كس خواستار آن باشد بايد آن را در جايگاهش بدست آورد. 
مخلص این مبحث این است که پیش گویی حضرت علی علیه السلام به وقوع پیوست و حجتی شد برای شیعیان و اهل تسنن؛ و افلا تعقلون؟؟؟ حضرت علی علیه السلام پيش بيني کردند که در سال ها بعد در شهر بصره شورش می‌شود. 
کشور مغولستان به ایران حمله کرده و خون زیادی به راه می‌افتد. 
در تاریخ ذکر شده است که بعد از چند سال به طور کامل و دقیق، تمام پیش‌بینی های امام علی علیه السلام به وقوع پیوست. 
خلاصه مبحث خطبه 128 
این مساله بین شیعیان و اهل تسنن به طور کامل مورد قبول و قابل استناد هست. 
چیزی که این پیش‌بینی را فوق‌العاده می‌کند این است که در آن زمان هیچ کسی باور نمی‌کرد و کسی در تصورش نبوده است که جنگی شود و آنها پشت در دروازه شهر یکی یکی سر بریده شوند؛
بصره ای هایی که از حیث امنیت و آرامش به جایی رسیده بودند که خانه های مجلل و دو طبقه بنا می‌کردند. 
خانه های دو طبقه در آن زمان اصلا رواج نداشت و خیلی خانه ی سلطنتی و خفن به حساب می‌آمد. 
مخلص کلام این است که حضرت علی علیه السلام دارای علمی، غيبي و نامحدود بودند و این علم بالخصوص برای او بود و هیچکس جز او این علم پر هوده و با ارزش را دارا نبود. 
خطبه 138 نهج البلاغه 
حَتَّى تَقُومَ الْحَرْبُ بِكُمْ عَلَى سَاقٍ بَادِياً نَوَاجِذُهَا، مَمْلُوءَةً أَخْلَافُهَا، حُلْواً رَضَاعُهَا، عَلْقَماً عَاقِبَتُهَا. أَلَا وَ فِي غَدٍ وَ سَيَأْتِي غَدٌ بِمَا لَا تَعْرِفُونَ، يَأْخُذُ الْوَالِي مِنْ غَيْرِهَا عُمَّالَهَا عَلَى مَسَاوِئِ أَعْمَالِهَا، وَ تُخْرِجُ لَهُ الاَرْضُ أَفَالِيذَ كَبِدِهَا، وَ تُلْقِي إِلَيْهِ سِلْماً مَقَالِيدَهَا؛ فَيُرِيكُمْ كَيْفَ عَدْلُ السِّيرَةِ، وَ يُحْيِي مَيِّتَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ.
تا آن گاه كه جنگى سخت در ميان شما درگير شود، جنگى كه چونان درنده اى دندان نمايد، همانند حيوانى شيرده كه پستانهايش پر شير باشد و شيرش به دهانها شيرين آيد ولى در پايان به شرنگ بدل شود.
آگاه باشيد كه فردا -و فردا خواهد آمد و ندانيد با خود چه خواهد آورد- فرمانروايى كه نه از اين قوم است، كارگزاران را به سبب اعمال ناپسندشان باز خواست خواهد كرد و زمين براى او گنجينه هايش را، چون پاره هاى جگرش، بيرون افكند. و كليدهاى خود را تسليم او كند و او به شما نشان خواهد داد كه دادگرى در كشوردارى چگونه است. و كتاب خدا و سنت او را، كه مرده است، زنده كند.
 
شرح آیت الله مکارم شیرازی 
گوشه اى از حوادث هولناک آخر الزمان:
اين بخش از خطبه در واقع ادامه بخش پيشين است، و اشاره به حوادث سخت آخر الزمان می‌کند که نخست جنگهاى خونين و ويرانگر، جوامع بشرى را تحت شديدترين فشارها قرار می‌دهد و ظلم وجور همه جا را پر می‌کند، سپس نماينده عدل الهى ظاهر می‌گردد، به جنگها و ستيزها پايان می‌بخشد، زمين را پر از عدل و داد می‌کند، وسايل رفاه و بهزيستى را فراهم می‌سازد.
 می‌فرمايد: (اين وضع همچنان ادامه می‌يابد) «تا جنگ همچون حيوان خطرناک و خشمگينى روى پاهاى خود بايستد در حالى که دندانهايش آشکار باشد !» (حَتَّى تَقُومَ الْحَرْبُ بِکُمْ عَلَى سَاق، بَادِياً نَوَاجِذُهَا).
سپس به پيروزيهاى آغاز جنگ و تلخيهاى سرانجام آن اشاره کرده، می‌فرمايد : «پستانهايش پر از شير است و نوشيدنش شيرين، اما سرانجامش تلخ و ناگوار می‌باشد !» (مْملُوءَةً أَخْلاَفُهَا، حُلْواً رَضَاعُهَا، عَلْقَماً عَاقِبَتُهَا).
گويى جنگ شيرهاى شيرين و در عين حال مسمو می‌در پستان دارد، که افراد هوسباز را به اميد پيروزى سريع به سوى خود می‌کشد; ولى عاقبت آنها را زمين گير و متلاشى می‌سازد.
سپس به ظهور حکومت الهى اشاره کرده، می‌فرمايد : «آگاه باشيد ! فردا ـ همان فردايى که حوادثى با خود می‌آورد که شما ن می‌دانيد ـ کسى بر شما حکومت خواهد کرد که از غير آن طايفه (آتش افروزان جنگ هاى خونين و ظالمانه) است، و او عمّال حکومت هاى ظالم پيشين را بر اعمال بدشان کيفر می‌دهد» (أَلاَ وَ فِي غَد ـ وَسَيَأْتِي غَدٌ بِمَا لاَ تَعْرِفُونَ ـ يَأْخُذُ الْوَالِي مِنْ غَيْرِهَا عُمَّالَهَا عَلَى مَسَاوِىءِ أَعْمَالِهَا).
سپس به اوضاع رضايت بخش و پر خير و برکتى که بعد از قيام او به وجود می‌آيد، اشاره کرده، می‌فرمايد : «در آن زمان، زمين گنجهاى درونش را بيرون می‌ريزد و کليدهايش را تسليم وى می‌کند، آن وقت او روش عدالت گسترى را به شما نشان می‌دهد، که چگونه است و آنچه را از کتاب و سنت مرده است زنده می‌کند !» (وَتُخْرِجُ لَهُ الاَرْض أَفَالِيذَ(4) کَبِدِهَا، وَتُلْقِي إلَيْهِ سِلْماً مَقَالِيدَهَا، فَيُرِيکُمْ کَيْفَ عَدْلُ السِّيرَةِ، وَيُحْيِي مَيِّتَ الْکِتَابِ وَالسُّنَّةِ).
از يکسو: در حکومت مهدى (عليه السلام) معادن گرانبهاى درون زمين به آسانى کشف می‌شود.
واز سوى ديگر: کليد اين منابع و يا کليد حکومت سرتاسر زمين در اختيار او قرار می‌گيرد.
و از سوى سوّم: با برخوردارى از آن منابع غنى و اين حکومت فراگير، آيين عدالت را در سراسر زمين گسترش می‌دهد.
از سوى چهارم: تعليمات و ارزشهاى فراموش شده قرآن و سنّت را احيا می‌کند، و به اين ترتيب مردم از نظر مادّى و معنوى در مسير تکامل قرار می‌گيرند، و آسوده خاطر در اين راه پيش می‌روند. در سايه حکومت مهدى (عليه السلام) عقلها کامل می‌شود و ارزشهاى انسانى زنده می‌گردد و انواع مواهب الهى در اختيار انسانها قرار می‌گيرد و عوامل ظلم و ستم برچيده می‌شود.
شبيه اين تعبيرات در روايات مربوط به قيام مهدى (عليه السلام) به روشنى ديده می‌شود، در يکجا از امام باقر (عليه السلام) نقل شده است که درباره حضرت مهدى (عليه السلام) می‌فرمايد: «وَتَظْهَرُ لَهُ الْکُنُوزُ وَ يَبْلُغُ سُلْطَانُهُ الْمَشْرِقَ وَالْمَغِرْبَ وَيُظْهِرُ اللهُ دِيَنُهُ عَلَى الدِّينِ کُلِّهِ وَلَوج کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ فَلاَ يَبْقَى عَلَى وَجْهِ االارْضِ خَرابٌ إلاَ عُمِّرَ; گنجهاى درون زمين براى او آشکار می‌شود و حکومت او شرق و غرب جهان را می‌گيرد. و آيين او بر همه آيينها پيروز می‌شود، هر چند مشرکان ناخوش داشته باشند و در آن زمان هيچ ويرانه اى بر صفحه زمين باقى ن می‌ماند مگر اين که آباد می‌شود»(5).
در جاى ديگر می‌فرمايد: «يَمْلاَ اللهُ الاَرْضَ بِهِ عَدلاً وَ قِسطاً کَمَا مُلِئَتْ ظُلْمَاً وَ جُورَاً فَيَفْتَحُ اللهُ لَهُ شَرْقَ الاَرْض وَغَرْبَها… وَتُطْوِى لَهُ الاَرْض; زمين را به برکت او پر از عدل و داد می‌کند آن گونه که از ظلم و جور پر شده است و خداوند شرق و غرب زمين را براى او فتح می‌کند و زمين براى او پيچيده می‌شود (با سرعت از نقطه اى به نقطه ديگر نقل مکان می‌کند)(6).
شرح ابن میثم بحرانی 
فرموده است: «حتّى تقوم الحرب بكم على ساق… عاقبتها»:
يعنى: تا اين كه جنگ با منتهاى شدّت به شما رو آورد، گويا مراد، بيان نتيجه سستى آنها در يارى و فرمانبردارى از آن حضرت در راه پيش برد جنگ و روبرو شدن با دشمن است، و مانند اين است كه گفته باشد: شما پيوسته از يارى و كمك دست باز داشته ايد و از رفتن به سوى جنگ خوددارى و كناره گيرى می‌كنيد تا اين كه دشمن نيرو يابد، و جنگ را در نهايت سختى بر شما تحميل كند اصطلاح قيامها على السّاق به معناى اين است كه جنگ به منتهاى شدّت و اوج خود برسد، و جمله باديا نواجذها يعنى دندانهاى خود را آشكار می‌سازد كنايه از سختيها و مصيبتهايى است كه با جنگ همراه است، و اين از اوصاف شير است كه در هنگام خشم دندانهايش ظاهر می‌شود، و ذكر اين وصف براى اين است كه امام (ع) براى جنگ واژه اسد را كه به معناى شير است استعاره فرموده است.
برخى از شارحان گفته اند كه دندانها در هنگام خنديدن نمايان می‌شود، و در اين جا مراد اين است كه همان گونه كه در موقع شدّت خنده، دندانها آشكار می‌شود، جنگ نهايت حدّت خود را نمايان، و سختيهاى خود را بر آنان وارد خواهد ساخت، نواجذ عبارت از دندانهاى آسياست كه از همه دندانها كناره تر و دورترند، و اين خود كنايه از اين است كه آنچه را دور می‌پندارند به آنها روى خواهد آورد.
 می‌گويم اگر چه اين سخن خالى از احتمال نيست، ليكن جنگ ميدان خشم و كين است، و جاى خنديدن نيست، از اين رو آنچه در پيش گفته شد، به نظر مناسبتر می‌آيد.
جمله «مملوّة أخلافها» در توصيف ناقه (شتر ماده) است كه براى بيان آمادگى جنگ استعاره شده است، يعنى: همان گونه كه پستانهاى ناقه از شير پر گشته، آماده دوشيدن است، جنگ نيز افراد و وسايل خود را به حدّ كمال فراهم ساخته مهيّاى درگيرى است.
فرموده است: «حلوا رضاعها»:
اين جمله نيز براى شيرخوارگان از اين ناقه استعاره شده، و اين كه گفته شده در آغاز شير آن شيرين است، اشاره به اين است كه دلير مردان و پيكارگران، در آغاز نبرد به سوى آن رو می‌آورند، و هر كدام از آنها دوست دارد كه با همآورد خويش بجنگد، و مانند شيرخواره كه می‌كوشد از شير مادر شيرين كام شود، براى به دست آوردن حلاوت پيروزى تلاش می‌كند.
همچنين واژه علقم (حنظل) را براى تلخى فرجام اين جنگ استعاره آورده است. جهت مناسبت، شباهت تلخى حنظل و تلخكا می‌حاصل از سرانجام اين جنگ، و همگونى است كه در اين دو تلخى حسّى و روحى وجود دارد، واژه هاى باديا، مملوّة، حلوا و علقما بنا بر اين كه حالند منصوبند، و كلمات پس از آنها بر حسب اين كه فاعلند مرفوع شده اند، و در باره اين كه واژه علقما كه اسم جامد است چگونه ممكن است لفظ عاقبتها را كه پس از آن است رفع داده باشد بايد گفت كه اين واژه جانشين اسم فاعل شده و مانند اين است كه: مريرة عاقبتها گفته شده باشد.
فرموده است: «ألا و في غد»:
اين عبارت مبتنى بر آگاهى دادن از امورى است كه در آينده واقع خواهد شد.
فرموده است: «و سيأتى غد بما لا تعرفون»:
يعنى: فردايى خواهد آمد، كه به چگونگى آن آگاهى نداريد، اين جمله براى بزرگ شمردن رويدادهايى است كه وقوع آنها وعده داده شده، همچنين نمايانگر مقام فضيلت آن بزرگوار است كه آنچه را ديگران ن می‌دانند می‌داند، و نيز در حكم جمله معترضه است مانند آنچه خداوند متعال فرموده است: «فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ» كه جمله و إنّه لقسم معترضه است.
فرموده است: «يأخذ الوالى من غيرها عمّالها»:
گويا امام (ع) پيش از اين، در باره اقوا می‌كه داراى پادشاهى و فرمانروايى بوده اند سخن رانده، و در دنباله آن بيان می‌كند كه آن حكمرانى كه خواهد آمد از آن اقوام و طايفه ها نيست، و بدين طريق به امام منتظر (ع) اشاره می‌كند. يأخذ عمّالها على مساوى أعمالها يعنى: آنان را مورد بازخواست قرار داده، گناهان و خطاهاى آنها را كيفر می‌دهد.
فرموده است: «و تخرج الأرض أفاليذ كبدها»:
امام (ع) واژه كبد (جگر) را براى گنجها و خزاين زمين استعاره فرموده است، براى اين كه گنجهايى كه در اندرون زمين نهفته است، مانند كبد يا جگر در بدن انسان پنهان و پر ارج است، ذكر افاليذ (پاره ها) براى ترشيح اين استعاره است، در حديثى كه از پيامبر خدا (ص) نقل شده عينا چنين آمده است كه «و قادت له الأرض أفلاذ كبدها» يعنى: زمين پاره هاى جگرش را براى او می‌برد، برخى از مفسّران آيه شريفه «وَ أَخْرَجَتِ الاَرْضُ أَثْقالَها» را بر همين معنا تفسير كرده اند، در باره اين كه چگونه زمين گنجها و وديعه هاى گرانبهاى خود را بيرون می‌آورد، برخى از پژوهشگران گفته اند: گفتار امام (ع) اشاره به اين است كه همه پادشاهان و فرمانروايان روى زمين كليدهاى كشور و قلمرو حكومت خود را خواه و ناخواه به او تسليم، و گنجينه ها و ذخاير خود را به سوى وى فرستاده تقديم او می‌كنند، و بطور مجاز اخراج اين اشيا به زمين نسبت داده شده است، زيرا منابع و معادن هر سرزمين به وسيله مردم آن استخراج می‌شود، و بعيد دانسته اند كه زمين خود، بيرون آورنده گنجها و نهفته هاى ارزنده اش باشد، امّا آنهايى كه ظواهر آيات و اخبار را رها ن می‌كنند، و به آنها پايبندى دارند می‌توانند بگويند خداوند بيرون آورنده حقيقى اين اشيا از اندرون زمين است، و اين خود از جمله معجزات امام منتظر (ع) خواهد بود، و هيچ منعى هم وجود ندارد.
فرموده است: «و تلقى إليه سلما مقاليدها»:
يعنى: زمين كليدهايش را به او تسليم می‌كند، در اين جا نيز القاى كليدها بطور مجاز، به زمين نسبت داده شده است، زيرا مردم زمينند كه سر تسليم فرود آورده و كليد گنجها و ذخاير سرزمينهاى خود را تقديم او می‌كنند، اين عبارت اشاره دارد به اين كه همگى مردم روى زمين مطيع او می‌شوند، و اوامر او را گردن می‌نهند، و به زير فرمان او در می‌آيند، واژه سلما مصدرى است كه جانشين حال شده است. سپس امام (ع) آگاهى می‌دهد كه او شيوه عدل و دادگرى خويش را به مردم نشان خواهد داد، و آنچه را از كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) مرده و ترك شده، زنده و بر پا خواهد داشت. واژه ميّت براى آنچه از كتاب و سنّت متروك مانده، و آثار و فوايد آن مانند مردگان منقطع گشته استعاره شده است.
اگر گفته شود: كه فعل «و يريكم» دلالت می‌كند بر اين كه مرد می‌كه طرف خطابند وقايعى را كه آن حضرت خبر داده است، درك و لمس خواهند كرد و حال اين كه در اين جا گفته شده كه اين حوادث در آخر الزّمان روى خواهد داد، سبب اين چيست پاسخ اين است كه خطاب به حاضران امّت، به منزله خطاب به همگى امّت اسلام می‌باشد، و اين مانند خطابهايى است كه قرآن كريم با مردم همزمان پيامبر اكرم (ص) دارد، و همه انسانها را تا روز رستاخيز شامل می‌شود، در اين جا نيز چنين است، بديهى است عمر افرادى كه در آن زمان مخاطب قرار گرفته اند، بر حسب معمول تا ظهور امام منتظر (ع) امتداد پيدا ن می‌كند و از جمع امّت، به تدريج خارج می‌شوند، و همانها كه زمان آن حضرت را درك خواهند كرد باقى می‌مانند و طرف خطاب خواهند بود. و توفيق از خداوند است.
منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه  
منها حتّى تقوم الحرب بكم على ساق باديا نواجذها، مملوّة أخلافها، حلوا رضاعها، علقما عاقبتها، ألا و في غد و سيأتي غد بما لا تعرفون، يأخذ الوالي من غيرها عمّالها على مساوي أعمالها، و تخرج له الأرض أفاليذ كبدها، و تلقي إليه سلما مقاليدها، فيريكم كيف عدل السّيرة، و يحيى ميّت الكتاب و السّنّة. (27910- 27837)
اللغة:
(السّاق) ما بين الركبة و القدم و الجمع سوق قال سبحانه: فطفق مسحا بالسّوق و الأعناق، و السّاق أيضا الشدّة و منه قوله تعالى: و يوم يكشف عن ساق، أى عن شدّة، قال الفيروزآبادي: و التفت السّاق بالسّاق آخر شدّة الدّنيا بأوّل شدّة الآخرة و (النّواجذ) أقصى الأضراص و (الأخلاف) جمع الخلف بالكسر كحمل و أحمال و هو من ذوات الخف و الظّلف كالثدى للانسان و (العلقم) الحفظل و قيل قثاء الحمار و يقال لكلّ شيء مرّ.
و (الأفاليذ) جمع أفلاذ و أفلاذ جمع فلذ و هى القطعة من الكبد، هكذا في شرح المعتزلي، و في المصباح للفيومى: الفلذة القطعة من الشيء و الجمع فلذ كسدرة و سدر، و قال الفيروزآبادي: الفلذ بالكسر كبد البعير و بهاء القطعة من الكبد و من الذّهب و الفضّة و اللّحم و الأفلاذ جمعها كالفلذ كعنب و من الأرض كنوزها و (الكبد) بفتح الكاف و كسرها و ككتف معروف و (المقاليد) المفاتيح.
الاعراب:
و الباء في قوله: حتّى تقوم الحرب بكم بمعنى في بدليل قوله تعالى لا تقم فيه أبدا لمسجد اسّس على التّقوى من أوّل يوم أحقّ أن تقوم فيه، فتكون للظرفيّة المجازيّة.
و باديا و مملوّة و حلوا و علقما منصوبات على الحال و العامل تقوم، و المرفوعات بعدها فواعل و رفع علقما لما بعده مع كونه اسما جامدا لأنّه بمعنى المشتق، أى مريرة عاقبتها.
و قوله: في غد متعلّق بقوله يأخذ، و تقدّمه للتّوسّع، و جملة و سيأتي غد بما لا تعرفون معترضة بين الظروف و المظروف، و سلما منصوب على الحال من فاعل تلقى و لا بأس بجموده لعدم شرطيّة الاشتقاق في الحال أو لتأويله بالمشتق أى تلقى مستسلما منقادا كما في قوله اجتهد و حدك أى متوحّدا، و قوله فيريكم كيف عدل السّيرة، الفاء فصيحة و كيف خبر مقدّم و هو ظرف عند سيبويه و موضعها نصب و ما بعدها مبتدأ و الجملة في محلّ النّصب مفعول ثان ليريكم، و علق عنها العامل لأجل الاستفهام، و المعنى يريكم عدل السّيرة على أى نحو.
المعنى:
و الفصل الثّاني منها اشارة إلى الفتن التي تظهر عند ظهور القائم عليه السّلام و هو قوله عليه السّلام كنايه (حتّى تقوم الحرب بكم على ساق) أراد به اشتدادها و التحامها، قال الشّارح البحراني و العلّامة المجلسي: و قيامها على ساق كناية عن بلوغها غايتها في الشدّة.
مجاز فى المفرد- استعاره تمثيلية- استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة و أقول: [حتّى تقوم الحرب بكم على ساق ] و التّحقيق أنّه اريد بالسّاق الشدّة فيكون تقوم بمعنى تثبت فيكون مجازا في المفرد و يكون المجموع كناية عن اشتدادها، و ان اريد بالسّاق ما بين القدم و الرّكبة فيكون الكلام من باب الاستعارة التّمثيليّة حيث شبّه حال الحرب بحال من يقوم و لا يقعد، على حدّ قولهم للمتردّد: أراك تقدّم رجلا و تؤخّر اخرى، و لا تجوّز على ذلك في شيء من مفرداته.
و كذا لو قلنا إنّ المجموع مركّب من تلك المفردات موضوع للافادة المركّب من معانيها، و لم يستعمل فيه و استعمل في مشابهه على طريق التّمثيل بأن شبّه ثبات الحرب و استقرارها بصورة موهومة و هى قيامها على ساق، فعبّر عن المعنى
الأوّل بالمركّب الموضوع للمعني الثّاني، كما ذهب عليه جماعة من الاصوليين من أنّ المركّبات موضوعة بازاء معانيها التركيبيّة كما أنّ المفردات موضوعة بازاء معانيها الافراديّة.
و يمكن أن يقال: إنّ الحرب نزلت منزلة انسان ذى ساق على سبيل الاستعارة بالكناية، و يكون ذكر السّاق تخييلا و القيام ترشيحا و كيف كان فالمراد الاشارة إلى شدّتها.
استعاره تخييلية- استعاره بالكنايه- كنايه- استعاره تهكمية و هو المراد أيضا بقوله (باديا نواجذها) لأنّ بدو النّواجذ و ظهورها من أوصاف الأسد عند غضبه و افتراسه، فأثبته للحرب على سبيل التخييل بعد تنزيلها منزلة الأسد المغضب باعتبار الشدّة و الأذى على الاستعارة بالكناية.
و قال الشّارح المعتزلي: و الكلام كناية عن بلوغ الحرب غايتها كما أنّ غاية الضّحك أن تبدو النّواجذ، و اعترض عليه البحراني بأنّ هذا و إن كان محتملا إلّا أنّ الحرب مظنّة إقبال الغضب لا إقبال الضّحك فكان الأوّل أنسب، أقول: و يستظهر الثاني بجعله من باب التّهكم.
استعاره تخييلية- استعاره مرشحة و قوله (مملوّة أخلافها) تأكيد ثالث لشدّتها نزّلها منزلة الناقة ذات اللّبن في استعدادها و استكمالها عدّتها و رحالها كما تستكمل النّاقة باللّبن و تهيّئوه لولدها، و ذكر الأخلاف تخييل و المملوّة ترشيح.
و أراد بقوله: (حلوا رضاعها و علقما عاقبتها) أنّها عند اقبالها تستلذّ و تستحلي بطمع الظّفر على الأقران و الغلبة على الشجعان، و يكون آخرها مرّا لأنّه القتل و الهلاك، و مصير الاكثر إلى النّار، و بئس القرار و في هذا المعنى قال الشّاعر:
الحرب أوّل ما تكون فتية      تسعى بزينتها لكلّ جهول    
حتّى إذا اشتعلت و شبّ ضرامها     عادت عجوزا غير ذات خليل    
شمطاء جزّت رأسها و تنكّرت     مكروهة للشمّ و التقبيل  
 ثمّ أشار إلى بعض سيرة القائم فقال (ألا و فى غد و سيأتي غد بما لا تعرفون)
تنبيه على عظم شأن الغد الموعود بمجيئه و على معرفته بما لا يعرفون (يأخذ) أى يؤاخذ (الوالى من غيرها عمالها على مساوى أعمالها) قال الشّارح المعتزلي هذا الكلام منقطع عمّا قبله، و قد كان تقدّم ذكر طائفة من النّاس ذات ملك و امرة فذكر عليه السّلام أنّ الوالي من غير تلك الطائفة يعني الامام الذي يخلفه في آخر الزمان يأخذ عمّال هذه الطائفة بسوء أعمالهم أى يؤاخذهم بذنوبهم.
أقول: و من هذه المؤاخذة ما ورد في رواية أبي بصير و من غيره من أنّه عليه السّلام إذا ظهر أخذ مفتاح الكعبة من بني شيبة و قطع أيديهم و علّقها بالكعبة و كتب عليها هؤلاء سرّاق الكعبة.
و ورد الأخبار أيضا بملك الجبابرة و الولاة السّوء عند ظهوره عليه السّلام في النبوي الذي رواه كاشف الغمّة من كتاب كفاية الطّالب عن الحافظ أبي نعيم في فوائده و الطّبراني في معجمه الأكبر عن جابر بن عبد اللّه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: سيكون بعدى خلفاء و من بعد الخلفاء أمراء و من بعد الامراء ملوك جبابرة، ثمّ يخرج المهدي من أهل بيتي يملاها عدلا كما ملئت جورا.
استعاره (و تخرج له الأرض أفاليذ كبدها) استعار لفظ الكبد لكنوز الأرض و خزائنها و الجامع مشابهة الكنوز للكبد في الخفاء و بذلك الاخراج فسّر قوله تعالى:
و أخرجت الأرض أثقالها، في بعض التّفاسير استعاره بالكنايه (و تلقى إليه سلما) أى منقادا (مقاليدها) و مفاتيحها قال الشّارح البحراني: أسند لفظ الالقاء إلى الأرض مجازا لأنّ الملقى للمقاليد مسالما هو أهل الأرض و كنّى بذلك عن طاعتهم و انقيادهم أجمعين لأوامره و تحت حكمه.
أقول: و الأقرب أن يراد بالقاء المقاليد فتح المداين و الأمصار.
و قد اشير إليهما أعني إخراج الكنوز و إلقاء المقاليد في رواية نبويّة عاميّة و هى ما رواه في كشف الغمّة عن الحافظ أبي نعيم أحمد بن أبي عبد اللّه باسناده عن أبي أمامة الباهلي قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: بينكم و بين الروم أربع هدن يوم.
مخلص کلام 
مخلص کلام در خطبه 138 این است که حضرت علی علیه السلام از دور ترین زمان ها نیز با خبر بوده است یعنی حتی آخر الزمان را نیز کاملا به صورت واقعی می‌بیند و برای مخاطبان خود ترسيم می‌کند.
خطبه 150 نهج البلاغه
من خطبة له (علیه السلام) يومي فيها إلى الملاحم و يصف فئة من أهل الضلال:
وَ أَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالًا ظَعْناً فِي مَسَالِكِ الْغَيِّ وَ تَرْكاً لِمَذَاهِبِ الرُّشْدِ، فَلَا تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ كَائِنٌ مُرْصَدٌ وَ لَا تَسْتَبْطِئُوا مَا يَجِيءُ بِهِ الْغَدُ، فَكَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَكَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ يُدْرِكْهُ وَ مَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ مِنْ تَبَاشِيرِ غَدٍ. يَا قَوْمِ، هَذَا إِبَّانُ وُرُودِ كُلِّ مَوْعُودٍ وَ [دُنُوٌّ] دُنُوٍّ مِنْ طَلْعَةِ مَا لَا تَعْرِفُونَ. أَلَا وَ إِنَّ مَنْ أَدْرَكَهَا مِنَّا يَسْرِي فِيهَا بِسِرَاجٍ مُنِيرٍ وَ يَحْذُو فِيهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِينَ، لِيَحُلَّ فِيهَا رِبْقاً وَ يُعْتِقَ فِيهَا رِقّاً وَ يَصْدَعَ شَعْباً وَ يَشْعَبَ صَدْعاً، فِي سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لَا يُبْصِرُ الْقَائِفُ أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ. ثُمَّ لَيُشْحَذَنَّ فِيهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَيْنِ النَّصْلَ تُجْلَى بِالتَّنْزِيلِ أَبْصَارُهُمْ وَ يُرْ می‌بِالتَّفْسِيرِ فِي مَسَامِعِهِمْ وَ يُغْبَقُونَ كَأْسَ الْحِكْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوحِ.
لغت 
تَبَاشِير: اوائل.
ابَّان: هنگام، وقت.
الدُنُوّ: نزديكى.
الرِبْق: طناب گره دار.
يَصْدَع شَعْباً: جمعى را متفرق می‌كند.
يَشْعَب صَدْعاً: پراكنده اى را جمع می‌كند.
الْقَائِف: اثر شناس، قيافه شناس.
يُشْحَذُ: تيز می‌شود.
الْقَيْن: آهنگر.
النَصْل: تيغه كارد و شمشير و مانند آن.
يُغْبَقُونَ: در شب نوشانده می‌شود.
الصَبُوح: آنچه در صبح آشاميده می‌شود.
ترجمه 
خطبه اى از آن حضرت (ع) به حوادث بزرگ اشارت دارد:
گاه به راست رفتند و گاه به چپ، ولى، راهشان راه ضلالت بود و دورى از طريق هدايت. پس، آنچه را كه آمدنى است و انتظارش می‌رود به شتاب مطلبيد و هر چه را، كه فردا خواهد آورد، آمدنش را دير مشماريد. بسا كسى كه چيزى را به شتاب می‌طلبد و، چون به آن رسد، آرزو كند كه اى كاش هرگز نرسيده بود. چقدر امروز به سپيده فردا نزديك است.اى مردم، زمان فراز آمدن چيزهايى است كه شما را وعده داده اند. و نزديك است كه فتنه اى را، كه ن می‌دانيد چيست، ديدار نمايد.
بدانيد، كه از ما هر كه آن را دريابد با چراغ روشنى كه در دست دارد، آن تاريكيها را طى كند و پاى به جاى پاى صالحان نهد، تا بندهايى را كه بر گردنهاست بگشايد و اسيران را آزاد كند و جمعيت باطل را پريشان سازد و پراكندگان اهل صلاح را گرد آورد و اين كارها پوشيده از مردم به انجام رساند. آنكه در پى يافتن نشان اوست، هر چه به جستجويش كوشد، از او نشانى نيابد.
پس گروهى در كشاكش آن فتنه ها بصيرت خويش را چنان صيقل دهند كه آهنگر تيغه شمشير را. ديدگانش به نور قرآن جلا گيرد و تفسير قرآن گوشهايشان را نوازش دهد و هر شامگاه و بامداد جامهاى حكمت نوشند.
 
شرح آیت‌الله مکارم شیرازی:
وَمِنْ خطبة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يو می‌فيها إلى الملاحم ويصف فئة من أهل الضلال.
از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن به حوادث آينده، اشاره می‌كند و اوصاف گروهى از گمراهان را بيان می‌دارد.
خطبه در يك نگاه:
اين خطبه در واقع از سه بخش تشكيل می‌شود. در بخش اوّل از گروهى سخن می‌گويد، كه راه راست را رها كرده و به انحراف كشيده شده اند، سپس درباره رهبرى از اهل بيت عليهم السلام سخن می‌گويد كه با چراغى روشن در فتنه ها وارد می‌شود و هدايت مردم را بر عهده می‌گيرد، رهبرى كه گره ها را می‌گشايد و ملت ها را آزاد می‌سازد، كسى كه مدت ها از ديده مردم پنهان خواهد گشت و كسى به او دست ن می‌يابد.
در بخش دوّم اين خطبه، سخن از افراد ضعيف الايمانى به ميان می‌آورد كه به خاطر پيروى از هواى نفس در گمراهى و فتنه ها غوطه ورند و گروه ديگرى كه داراى ايمانى راسخ بوده اند و با كفر و شرك و آلودگى پيكار كرده و به قرب الهى رسيده اند.
در بخش سوّم به افرادى اشاره می‌كند، كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله به قهقرا برگشتند و رشته هاى ايمان را گسَستند، از دوستان خدا بريدند و به دشمنان پيوستند، بناى ولايت را از اساس برداشتند و به جايى كه كانون خطا بود، منتقل ساختند.
نابسامانى ها در پرتو وجودش سامان می‌يابد:
اين خطبه در مجموع پيش گويى از حوادث آينده، می‌کند و قرائن و تعبيرات موجود در خطبه، به خوبى نشان می‌دهد که سخنان امام (عليه السلام) در اين خطبه اشاره به حوادثِ پيش از قيام مهدى (عليه السلام) و سپس قيام مبارک اوست.
نخست می‌فرمايد: «مردم به چپ و راست متمايل شده در مسير ضلالت و گمراهى گام نهاده، و راه هاى مستقيم را رها کرده اند» (وَأَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالاً ظَعْناً فِي مَسَالِکِ الْغَيِّ، وَتَرْکاً لِمَذَاهِبِ الرُّشْدِ).
سپس می‌افزايد: «درباره آنچه بايد رخ دهد و مورد انتظار است عجله مکنيد و آنچه را فردا با خود می‌آورد، دور مشمريد» (فَلاَ تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ کَائِنٌ مُرْصَدٌ(1)، وَلاَ تَسْتَبْطِئُوا مَا يَجِيءُ بِهِ الْغَدُ).
آن گاه به ذکر دليل براى ترک شتاب پرداخته می‌افزايد : «چه بسيارند کسانى که براى چيزى عجله می‌کنند که اگر آن را به دست آورند (پشيمان می‌شوند و) دوست دارند که به آن ن می‌رسيدند. و چه نزديک است امروز به آغاز فردا». (فَکَمْ مِنْ مُسْتَعْجِل بِمَا إنْ أَدْرکَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمُ يُدْرِکْهُ. وَمَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ مِنْ تَبَاشِيرِ(2) غَد).
اشاره به اين که، براى پيروزيهايى که بعد از فتنه ها وعده داده شده (به خصوص ظهور مهدى که در عصر خود پيامبر وعده هاى صريح درباره اقامه عدل و داد در سراسر جهان به وسيله او داده شده است) عجله مکنيد چرا که هر چيز، زمانى دارد و شرايطى، و تا شرايط آن حاصل نشود، همچون ميوه خا می‌است که آن را از درخت بچينند که موجب پشيمانى و ندامت خواهد شد.
آن گاه، مردم را مخاطب قرار داده می‌فرمايد : «اى جماعت ! اکنون، هنگام فرا رسيدن تمام آنچه (به شما) وعده داده شده است، می‌باشد (از ظهور فتنه ها و آشوبها و سلطه ظالمان و تحت فشار قرار گرفتن مظلومان) و نيز هنگام نزديک شدن طلوع چيزى است که از آن آگاهى نداريد (از حکومت عدل و داد و برچيده شدن ظلم و فساد)» (يَا قَوْمِ، هذَا إبَّانُ(3) وُرُودِ کُلِّ مَوْعُود، وَدُنُوٍّ مِنْ طَلْعَةِ مَا لاَ تَعْرِفُونَ).
سپس با بيان روشن ترى از اين ظهور بزرگ، سخن می‌گويد و می‌فرمايد : «آگاه باشيد ! آن کس از ما (اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله)) که آن فتنه ها را دريابد با چراغ روشنى بخش، در آن گام می‌نهد و به سيره و روش صالحان (پيامبر و ائمه اهل بيت) رفتار می‌کند» (أَلاَ وَإنَّ مَنْ أَدْرَکَهَا مِنَّا يَسْرِي فِيهَا بِسِرَاج مُنِير، وَ يَحْذُو(4) فِيهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِينَ).
و در ادامه اين سخن برنامه هاى آن مصلح بزرگ را در چند جمله کوتاه و پرمعنى بيان می‌کند، می‌گويد : «او می‌آيد تا در آن ميان گره ها را بگشايد، بردگان (ملّتها و افراد اسير) را آزاد سازد، گمراهان و ستمگران متحد را پراکنده کند و حق جويان متفرق را گردهم آورد، او (مدّتى) در پنهانى از مردم به سر می‌برد آن گونه که پى جويان اثر قدمش را نبينند، هر چند براى يافتن او بسيار جستجو کنند» (لِيَحُلَّ فِيهَا رِبْقاً(5)، وَ يُعْتِقَ فِيهَا رِقّاً، وَ يَصْدَعَ(6) شَعْباً(7)، وَ يَشْعَبَ صَدْعاً، فِي سُتْرَة عَنِ النَّاسِ لاَ يُبْصِرُ الْقَائِفُ(8) أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ).
اين تعبيرات کاملاً بر مسأله ظهور مهدى (عليه السلام) تطبيق می‌کند زيرا او زنجيرهاى اسارت را پاره می‌کند و مظلومان در بند را آزاد می‌سازد، شوکت ظالمان را در هم می‌شکند و جمع آنها را پراکنده می‌سازد، سال ها در خفا زندگى می‌کند بى آن که تيزبين ترين جستجوگران بتوانند جاى او را پيدا کنند.
بعضى از شارحان در تفسير جمله هاى بالا احتمالات ديگرى داده اند، که چون شايان توجه نبود از ذکر آن صرف نظر شد.
جالب توجه اين که «ابن ابى الحديد» با تعصب خاصى که در بسيارى از مسائل مربوط به امامت دارد در شرح عبارات فوق تصريح می‌کند که منظور از جمله «وَإنَّ مَنْ أَدْرَکَهَا مِنَّا يَسْرِي فِيهَا بِسِرَاج مُنِير…» مهدى آل محمّد (صلى الله عليه وآله) است و اوصاف بعد را نيز منطبق بر او می‌داند هر چند طبق عقيده اى که اهل سنّت درباره مهدى (عليه السلام) دارند می‌گويد او در آخرالزمان متولد می‌شود(9).
و در پايان اين بخش به اصحاب و ياران آن حضرت و اوصاف آنها اشاره کرده چنين می‌فرمايد : «سپس گروهى (براى يارى او) مهيّا می‌شوند همچون مهيّا شدن شمشير به دست آهنگر تيزگر، چشم آنان با قرآن روشنى می‌گيرد و تفسير آياتش به گوش آنها افکنده می‌شود، و هر صبح و شام از جام حکمت سيراب می‌شوند» (ثُمَّ لَيُشْحَذَنَّ(10) فِيهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَيْنِ(11) النَّصْلَ. تُجْلَى بِالتَّنْزِيلِ أَبْصَارُهُمْ، وَ يُرْ می‌بِالتَّفْسِيرِ فِي مَسَامِعِهمْ، وَ يُغْبَقُونَ(12) کَأْسَ الْحِکْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوحِ).
از اين تعبيرات پر معنا به خوبى استفاده می‌شود که ياران آن پيشواى بزرگ و دادگر، مردانى شجاع و بيدار و آگاهند که از قبل ساخته شده اند و سازندگى درباره آنها همچنان ادامه دارد، قلبشان با آيات قرآن و تفسير کلمات الهى، روشن شده و صبح و شام آموزشهاى تازه اى می‌بينند و هر زمان برآمادگى آنها افزوده می‌شود.
اما چه کسى اينها را از قبل ساخته است ؟ آيا خودشان يا معلّمان و استادانى که مأموريت شکوفا کردن اين استعدادها را دارند ؟ ويا ارتباط معنوى آنها با امام (عليه السلام) و رهبر غايبشان ؟ درست بر ما روشن نيست ولى به هر حال آنها افرادى هستند که لباس همکارى در اين انقلاب بزرگ، بر قامتشان دوخته شده است و شايستگى آن را دارند و به گفته «ابن ابى الحديد» «اين گروه عارفانى هستند که زهد و حکمت و شجاعت را در وجود خود جمع کرده اند و امثال آنها بايد ياران ولى اللهى باشند که خدا او را برگزيده است»(13).
از مجموع آنچه در اين بخش از خطبه گذشت، به خوبى بر می‌آيد که امام آينده بسيار روشنى را بعد از بروز تاريکى ها و آشکار شدن ظلمتها به مسلمين نويد می‌دهد، آينده اى که به دست تواناى فرزند رشيدش مهدى (عج) رقم می‌خورد، و با طلوع خورشيد جمالش، تاريکها و ظلمتها رخت بر می‌بندد.

ثبت دیدگاه

دیدگاهها بسته است.